آخرین پست

آرشیو برچسب: کتاب رمنس

ازدواج ممنوع – پست 47

آنابل کاملا حضور کلی را موقع راه رفتن حس می کرد، حتی با اینکه نمی توانست او را ببیند. در حقیقت حالا که چشمش جایی را نمی دید، حواس دیگرش تیز تر شده بود. او بوی صابون و ادوکلن را ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 46

کلی با ناراحتی جابجا شد، و صدای رادیو را بلند کرد تا میل و اشتیاق شدیدش را فرو بنشاند. فهمید که تاریکی تمام دلایلی که نباید با یک زن باشد را کور می کند، به جای آن تصاویری جذاب از ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 44 – فصل 11

جمعه 31 آگوست 2012، 4:50 بعد از ظهر   «جک هم باهات میاد؟» در ماشین رو برای کارن باز میکنم تا آخرین چمدونش رو داخل صندلی عقب ماشین بندازه. « آره، میاد. ما…» جمله اش رو اصلاح میکنه. «من یکشنبه خونه ام.» حساب ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 43

*** من هیچ ایده ای ندارم که گریسون میخواد درباره چی حرف بزنه، اما اگه فکر میکنه آخرش به فردا شب میرسه به یه جراحی مغزی* نیاز داره. کاملا برای اینکه بقیه ی امسال رو دور پسرها خط بکشم آماده ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 42 – فصل 10

جمعه، 31 آگوست 2012، ساعت 11:20 دقیقه صبح مدرسه توی چند روز بعد هم مثل دو روز اول پرماجراست. به نظر میاد صندوق کتابهای من داره تبدیل به مرکز یادداشتها و نامه های چسبی و تهوع آور میشه. درواقع هیچکدوم از ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 29

سلام بچه ها 🙂 ******************************* سرم را به پنجره تکیه دادم، در آن لحظه تمام تلاشم در این بود که دوباره گریه نکنم. شاید باید همان‌طور فکر می‌کردم. در آن لحظه ـ البته همیشه ـ تنها علت وجود داشتن من ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 28

سلام  من یه عذرخواهی مخصوص به همتون بدهکارم برای اینکه این چند وقته نبودم و پستا خیلی نامنظم شده بود. راستش رو بخواید امتحانای میان ترمم همه شروع شده بودن و خب منم که ترم اولیم و به سختی درسا ...

ادامه مطلب »

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 45

بادکنک صورتیش را برداشت، بلند شد و با هم به طرف جمعی از مردم که روی چمن در حال بازی فریزبی بودند رفتند. بعد از اینکه پای لکسی بین دم بادبادک گیر کرد جان آن را از دستش گرفت. قد ...

ادامه مطلب »

ستاره نیمه شب – پست 13

پرنده بطرف ما پایین میاد و بال های بزرگش رو از هم باز میکنه . چشم های یامی از ترس گشاد میشن و تیغ های پشتش سیخ . اما این بار دست به کار جدیدی میزنه … شعله ای آبی ...

ادامه مطلب »

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 44

جان نگاهش را به طرف آن دو زن که روبرویش پشت میزایستاده بودند بالا برد. هردو در جا یخ زده بودند. می زیتون سیاهی که بین انگشتانش بود که در نیمه راه دهانش متوقف شده بود و چاقوی بزرگ جورجیان ...

ادامه مطلب »
bigtheme