آخرین پست

آرشیو برچسب: پریسا ب.ی

عمارت ایدنبروک – پست 32

وقتی روی زین اسب نشستم مگ با بی‌قراری سر جایش تکان خورد. شاید متوجه اضطرابم شده بود. اضطراب زیادی نداشتم، فقط کمی حس می‌کردم ته دلم می‌لرزد، ولی این اضطراب برایم هم عجیب بود و هم قابل توجیه. تمام عمرم ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 31

سلام دوستان. شرمنده بابت تاخیر این مدت. انشاالله دیگه پیش نیاد. مترجم این پست: صبا ایمانی در راهرو حرکت کرد و مرا به سمت اتاقک دیگری هدایت کرد و مرا به مگ[1] معرفی کرد. مادیان جوان بلوطی رنگی بود که ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 30

با اینکه به سختی به خواب رفتم، صبح روز بعد قبل از طلوع خورشید بیدار شدم. به هیچ وجه وقتم را تلف نکرده و از تخت بیرون پریدم، لباسم را پوشیدم، و بیرون رفتم. صبح پرشکوهی بود. آرام آرام تاریکی ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 29

در حالی که سعی می‌کردم نشان ندهم که چقدر از لبخند شیطنت‌آمیزش خوشم می‌آید، به او خیره شدم. «دیشب فقط به خاطر رازداری بقیه بود که اون رفتار رو کردین. مطمئنم در شرایط معمول رفتار بهتری دارین.» «درست میگین. معمولا ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 28 – فصل 8

فصل هشتم بعد از شام به اتاق پذیرایی برگشتیم. هیچکس آواز نخواند، هرچند خانم کلامپت کمی پیانو نواخت. هنگامی که او داشت پیانو می‌نواخت، فیلیپ به من که رو به دیوار ایستاده بودم و به نقاشی منظره‌ی آویخته به دیوار ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 27

مترجم این پست: محمد نورانی خانم کلامپت نفسی بریده کشید. آقای کلامپت در حالی که به بشقابش خیره شده بود دستش را روی دهانش مالید، انگار که بخواهد لبخندی را از روی آن پاک کند. بانو کرولاین وحشت‌زده به نظر ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 26

مترجم این پست: محمد نورانی بانو کرولاین چرخید تا چیزی به خانم کلامپت بگوید. چنگالم را پایین گذاشتم و در ذهنم به دنبال راهی برای انتقام گرفتن از فیلیپ گشتم. اولین کاری که باید می‌کردم این بود که به او ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 25

مترجم این پست: محمد نورانی همانطور که شام می‌خوردیم، بانو کرولاین در مورد میزان علاقه‌ام به زندگی در بات و پدرم سوالاتی پرسید. نهایت تلاشم را کردم که فیلیپ را نادیده بگیرم، و خیلی زود متوجه شدم که به خاطر ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 24

مترجم این پست: محمد نورانی وقتی از در اتاقم داخل شدم بتسی جیغ کشید. – چه بلایی سرتون اومده؟ – افتادم توی رودخونه. دهانش از تعجب باز ماند. «لطفاً در این مورد هیچی نگو.» نمی‌خواستم آخرین کاری که باعث خجالتم ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 23

مترجم این پست: صبا ایمانی صدای سرفه‌ی محتاطانه‌ای از پشت سرم شنیدم. چرخیدم و کالسکه‌چی‌ای که مرا به عمارت آورده بود را پشت سرم دیدم. به سمت اسب فیلیپ اشاره کرد و پرسید: «می‌تونم اسبتون رو ببرم آقا؟» ـ بله، ...

ادامه مطلب »
bigtheme