آخرین پست

آرشیو برچسب: شکار خون آشام

شکار خون آشام – پست 66 – فصل 17

فصل هفدهم بدن بی‌جان کایلا را روی تخت گذاشتم و به آرامی به سمت ایزیدور چرخیدم. هنوز هم کمانش را به سمت من نشانه گرفته بود. می‌توانستم لرزش دستانش را ببینم. قلبم به قفسه‌ی سینه‌ام کوبیده می‌شد و حس می‌کردم ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 65

دوباره فریاد کشیدم: «کایلا؟» این بار ایزیدور هم به من پیوست و درحالی که در راهرو حرکت می‌کردیم، هردو نامش را فریاد زدیم. از کنار هر دری که رد می‌شدیم، آن را باز می‌کردیم. به اینکه پشت آن درها ممکن ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 64

سپس به سمت دیوار پرید و روی دیوار به سمت یکی از ومپایرس‌هایی که نزدیک می‌شد، چهار دست و پا دوید. همانجا ایستادم و به دویدن پاتر روی دیوار نگاه کردم، با یک دست ومپایرس را گرفت و او را ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 63

ایزیدور به سرعت نور چرخید، کمانش را از زیر ردایش بیرون آورد و و پشت سر هم به سمت راهب‌ها شلیک کرد. راهب‌ها به سمت عقب پرتاب شدند و با صدا به زمین افتادند. درحالی که دست و پا می‌زدند ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 62 – فصل 16

فصل شانزده دو راهب که کلاه بر سر داشتند با عجله وارد اتاق شدند و مقابل رویمان ایستادند. هرچند زیر لباس قهوه‌ای تیره‌اشان مخفی شده بودندف ولی مشخصا هر کسی ـ یا هر چیزی ـ که بودند، بسیار عظیم الجثه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 61

فکرم را معطوف ایمیلی کردم که خوانده بودم. لوک و مورفی را صدا زدم تا نگاهی به آن بیندازند. فکرم مشغول آن دختر و پسری بود که در ایمیل به آن اشاره شده بود، شاید منظورش همان دو نوجوانی بود ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 60

ایزیدور به من نگاه کرد، دهانش را برای حرف زدن باز کرد ولی دوباره بست.   پرسیدم: «چی شده؟» امیدوار بودم با پیش کشیدن بحث دورگه بودنش او را ناراحت نکرده باشم. به نظر می‌رسید کاملا به توانایی‌هایش، استفاده از ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 59

آنسوی اتاق یک میز و یک لپ تاپ قرار داشت، که در برابر وسایل قدیمی اطرافش خیلی متفاوت و عجیب به نظر می‌رسید. پشت میز یک صندلی چرم مشکلی قرار داشت. آنسوی اتاق رفتم، به میز نگاه کردم، به لپ ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 58 – فصل 15

فصل پانزدهم از میان چند راهروی سنگی گذشتیم، رداهایمان در تنمان خش خش می‌کردند. صومعه متروکه و تهی از زندگی به نظر می‌رسید. گهگاهی، نور ماه از میان پنجره‌های شیشه رنگی روی دیوارهای سنگی راهرو می‌تابید.   نمی‌دانستیم داشتیم به ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 57

خم شدیم و در یک صف دنبال مورفی رفتیم. سکوت مرگبار و ترسناکی بر محوطه حکمفرما بود. حدس می‌زدم داخل صومعه هم مانند محوطه‌ی بیرونش ساکت و خلوت باشد، بهرحال، صومعه مکانی برای عبادت و تفکر بود. ولی چیز دیگری ...

ادامه مطلب »
bigtheme