آخرین پست

آرشیو برچسب: س.ع رها

ناامید – کالین هوور – پست 44 – فصل 11

جمعه 31 آگوست 2012، 4:50 بعد از ظهر   «جک هم باهات میاد؟» در ماشین رو برای کارن باز میکنم تا آخرین چمدونش رو داخل صندلی عقب ماشین بندازه. « آره، میاد. ما…» جمله اش رو اصلاح میکنه. «من یکشنبه خونه ام.» حساب ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 43

*** من هیچ ایده ای ندارم که گریسون میخواد درباره چی حرف بزنه، اما اگه فکر میکنه آخرش به فردا شب میرسه به یه جراحی مغزی* نیاز داره. کاملا برای اینکه بقیه ی امسال رو دور پسرها خط بکشم آماده ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 42 – فصل 10

جمعه، 31 آگوست 2012، ساعت 11:20 دقیقه صبح مدرسه توی چند روز بعد هم مثل دو روز اول پرماجراست. به نظر میاد صندوق کتابهای من داره تبدیل به مرکز یادداشتها و نامه های چسبی و تهوع آور میشه. درواقع هیچکدوم از ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 41

پنجره رو میبندم و به سمت تختم به راه میافتم. قلبم، به همان سرعتی میتپد که اگر مجبور بودم سه مایل بدوم میتپید. اگه بخوام صادق باشم الان به شدت عصبانی ام و تپش قلبم هم بیشتر به همین دلیله. ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 40

سلام : ) سلام : ) او نگاه دقیق و متفکرش رو باز به کار میگیره، با وجود اون، نگاه بیش از حد خیره اش به نحوی بیتوجهی رو به من القا میکنه. این کار همچنان داره براش عادت میشه ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 39 – فصل 9

چهارشنبه 29 آگوست 2012، 6:15 صبح تقریبا سه ساله که میدوم. به خاطر نمیارم که چی باعث شد شروع کنم، یا چی اونقدر برام لذت بخشش کرد که به طور منظم ادامه اش بدم. فکر کنم بیشتر به اینکه به طور ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 38

گامی چالش برانگیز به سمت من برمیداره. چشمهاش کاملا سرد و سنگی هستن. دارم فکر میکنم اینی که الان میبینم احتمالا ششمین شخصیت اونه که حتی از شخصیت انحصارطلبش هم آزار دهنده تره. «من شبیه اون نیستم. کی من متوجه ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 37

برکین روی صندلی کناریم میشینه و نوشابه ای به سمتم هول میده. « اونا قهوه ندارن، اما من کافئین پیدا کردم.» لبخند میزنم.« متشکرم بهترین بهترین دوستم توی تمام دنیا.» « ازم تشکر نکن، اونو با نیت های پلید گرفتم، ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 36

آه میکشم و به قفسه کتابهام تکیه میدم. « میخوای صادق باشم؟» -تمام چیزی که ازت میخوام همینه. لبهام و داخل میکشم و بهم فشار میدم، سر تکان میدم.«باشه،» مقابل قفسه میچرخم و رو به او میکنم.«من نمیخوام دید بدی ...

ادامه مطلب »

ناامید – کالین هوور – پست 35

پست عیدی :)) کف دستم و بالا میارم و با حرکت لب ازش میپرسم:«چیه؟» یک دقیقه موشکافانه تماشام میکنه و در آخر میگه:« هیچی.» در صندلی اش میچرخه و کتاب جلوی روش و باز میکنه. برکین با مدادش روی انگشتم ...

ادامه مطلب »
bigtheme