آخرین پست

آرشیو برچسب: سارینا ایمانی

زیبای ظالم – پست 29

سلام بچه ها 🙂 ******************************* سرم را به پنجره تکیه دادم، در آن لحظه تمام تلاشم در این بود که دوباره گریه نکنم. شاید باید همان‌طور فکر می‌کردم. در آن لحظه ـ البته همیشه ـ تنها علت وجود داشتن من ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 28

سلام  من یه عذرخواهی مخصوص به همتون بدهکارم برای اینکه این چند وقته نبودم و پستا خیلی نامنظم شده بود. راستش رو بخواید امتحانای میان ترمم همه شروع شده بودن و خب منم که ترم اولیم و به سختی درسا ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 27

سلام بچه ها 🙂 وقتی داشت قفل یکی از اتاق‌ها را باز می‌کرد کلید برقی زد؛ وارد پلکان سنگی مارپیچ و باریکی شدیم. هوای سرد و مرطوب تمام بدنم را به لرزه انداخت، هوا کمی شور بود؛ انگار که مدت‌ها ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 26

اینم از آخرین پست این هفته ؛) در ابتدا، وقتی که شید به سرعت من را به سمت انتهای راهرو می کشانید، به سختی فقط می‌توانستم صدای کوبش قلبم به قفسه‌ی سینه‌ام را بشنوم. هر چه که جلوتر میرفتیم من ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 25

سلام بچه ها، اینم از پست اول این هفته  ؛) چاقو را از غلافش بیرون کشید. ابتدا آن را چرخاند، سپس به سمت دیوار پرتابش کرد. چاقو تقریبا دوازده فوت بالاتر تا دسته به درون دیوار فرو رفته بود. به ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 32

وقتی روی زین اسب نشستم مگ با بی‌قراری سر جایش تکان خورد. شاید متوجه اضطرابم شده بود. اضطراب زیادی نداشتم، فقط کمی حس می‌کردم ته دلم می‌لرزد، ولی این اضطراب برایم هم عجیب بود و هم قابل توجیه. تمام عمرم ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 24

اینم از پست امروز که مطمئننا ازش لذت خواهید برد ؛)   یک نفر روی شانه‌هایم پتو انداخت. اولین چیزی بود که بعد از بیدار شدنم به یاد آوردم. پتویی گرم و سنگین.چیزی گردنم را قلقلک داد که ناگهان پریدم. ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 23 – فصل 4

دوستان عزیزم واقعا بخاطر تاخیر ازتون عذر خواهی میکنم دیروز سردر خیلی بدی داشتم و اصلا نتونستم ترجمه کنم 🙁 بخاطر همین اولین پست این هفته امروزه و دومیش رو فردا براتون میزارم 🙂 بازم معذرت ؛) فصل 4 هیچ ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 31

سلام دوستان. شرمنده بابت تاخیر این مدت. انشاالله دیگه پیش نیاد. مترجم این پست: صبا ایمانی در راهرو حرکت کرد و مرا به سمت اتاقک دیگری هدایت کرد و مرا به مگ[1] معرفی کرد. مادیان جوان بلوطی رنگی بود که ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 22

اینم یه پست تپل 🙂 چشمانش گشاد و فکش سخت شد. با احساس خفیفی از مسرت، فهمیدم که بالاخره ناراحتش کردم. اولین باری که داستان را شنیدم این گونه بود: پدر به گوشه‌ای کشیدم و گفت: «وقتی من جوون بودم ...

ادامه مطلب »
bigtheme