آخرین پست

آرشیو برچسب: رمان عاشقانه خارجی

ستاره نیمه شب – دانلود فایل APK

نام کتاب: ستاره نیمه شب (جلد دوم مجموعه دختر خون آشام) نویسنده: کارپو کینرد مترجم: شیرین احمدی ژانر: فانتزی، عاشقانه، خون آشامی خلاصه: فکر میکنید تنهایی توی شب راه رفتن امنه؟ معلومه که نیست. فکر میکنید تنها تهدید آدما هستن؟ نه. ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 33

سلااام بچه ها خوبین؟ اینم از پست امروز 🙂  چقدر این پسره رو مخه 😐 ولی باحاله ؛) ****************************** نیشش باز شد:« مسموم نیست بخور.» ظاهرا تفریح بسیار زیادی از ترسیدن من می کرد.   – شاید شیطان باشم اما ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 32

سلام بچه ها خوبین؟ 🙂 مریضیمم خوب شد 🙂 خداکنه ایشالله هیییچکس اینجوری مریض نشه که پوستم کنده شد خدایی 😐  اینم از پست امروز 🙂 فردام ایشالله یه پست دیگه داریم 🙂 ******************* کتش را کنار زد، توانستم سگک‌های ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 31

سلام دوستای عزیزم خوبین؟ یه بدشانسی خیلی بزرگ داشتم و اونم اینه که مریض شدم و بیمارستان بودم و خیلی حالم بد بود. از یه طرفم سردرد عجیبی دارم 🙁  دارم بهتر میشم ولی با بدبختی همین یذره پست امروزو ترجمه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 64

سپس به سمت دیوار پرید و روی دیوار به سمت یکی از ومپایرس‌هایی که نزدیک می‌شد، چهار دست و پا دوید. همانجا ایستادم و به دویدن پاتر روی دیوار نگاه کردم، با یک دست ومپایرس را گرفت و او را ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 30 – فصل 5

سلام دوستای عزیزم خدا رو شکر امتحانام دیگه تموم شد و من برگشتم 🙂 بابت نبود این چند وقت ازتون عذر خواهی میکنم درگیر امتحانام بودم و زمان برای ترجمه کردن نداشتم. خیلی ازتون ممنونم که همراهیم میکنید و کتابو ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 63

ایزیدور به سرعت نور چرخید، کمانش را از زیر ردایش بیرون آورد و و پشت سر هم به سمت راهب‌ها شلیک کرد. راهب‌ها به سمت عقب پرتاب شدند و با صدا به زمین افتادند. درحالی که دست و پا می‌زدند ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 62 – فصل 16

فصل شانزده دو راهب که کلاه بر سر داشتند با عجله وارد اتاق شدند و مقابل رویمان ایستادند. هرچند زیر لباس قهوه‌ای تیره‌اشان مخفی شده بودندف ولی مشخصا هر کسی ـ یا هر چیزی ـ که بودند، بسیار عظیم الجثه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 61

فکرم را معطوف ایمیلی کردم که خوانده بودم. لوک و مورفی را صدا زدم تا نگاهی به آن بیندازند. فکرم مشغول آن دختر و پسری بود که در ایمیل به آن اشاره شده بود، شاید منظورش همان دو نوجوانی بود ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 60

ایزیدور به من نگاه کرد، دهانش را برای حرف زدن باز کرد ولی دوباره بست.   پرسیدم: «چی شده؟» امیدوار بودم با پیش کشیدن بحث دورگه بودنش او را ناراحت نکرده باشم. به نظر می‌رسید کاملا به توانایی‌هایش، استفاده از ...

ادامه مطلب »
bigtheme