آخرین پست

آرشیو برچسب: جلد سوم مجموعه کیرا هادسون

شکار خون آشام – پست 60

ایزیدور به من نگاه کرد، دهانش را برای حرف زدن باز کرد ولی دوباره بست.   پرسیدم: «چی شده؟» امیدوار بودم با پیش کشیدن بحث دورگه بودنش او را ناراحت نکرده باشم. به نظر می‌رسید کاملا به توانایی‌هایش، استفاده از ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 59

آنسوی اتاق یک میز و یک لپ تاپ قرار داشت، که در برابر وسایل قدیمی اطرافش خیلی متفاوت و عجیب به نظر می‌رسید. پشت میز یک صندلی چرم مشکلی قرار داشت. آنسوی اتاق رفتم، به میز نگاه کردم، به لپ ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 58 – فصل 15

فصل پانزدهم از میان چند راهروی سنگی گذشتیم، رداهایمان در تنمان خش خش می‌کردند. صومعه متروکه و تهی از زندگی به نظر می‌رسید. گهگاهی، نور ماه از میان پنجره‌های شیشه رنگی روی دیوارهای سنگی راهرو می‌تابید.   نمی‌دانستیم داشتیم به ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 57

خم شدیم و در یک صف دنبال مورفی رفتیم. سکوت مرگبار و ترسناکی بر محوطه حکمفرما بود. حدس می‌زدم داخل صومعه هم مانند محوطه‌ی بیرونش ساکت و خلوت باشد، بهرحال، صومعه مکانی برای عبادت و تفکر بود. ولی چیز دیگری ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 56

مورفی برای اینکه به ما نشان دهد خوردن کوییتز خطری ندارد جعبه‌ی خودش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به سمت عقب خم کرد و خورد. ناگهان صورتش سرخ و چشمانش خیس شد. سرش را پایین آورد و سرفه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 55

بالای دیوار رسیدیم، لوک از لبه‌ی دیوار آویزان شد و از دیوار پایین رفت. انگشتانش را به سرعت داخل دیوار فرو می‌کرد و پایین می‌رفت. وقتی به زمین رسیدیم مرا از روی کولش پایین گذاشت، خوشحال بودم که دوباره زمین ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 54 – فصل 14

فصل چهاردهم به دیواری که صومعه را محاصره کرده بود رسیدیم، مورفی به ما اشاره کرد تا دوباره خم شویم.   وقتی روی زمین نشستیم، مورفی به ما نگاه کرد و گفت: «اگه تو هر موقعیت دیگه‌ای بودیم پیشنهاد می‌دادم ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 53

پاتر در حالی که خیره به مورفی نگاه می‌کرد پرسید: «خب، حالا می‌خوای بهمون بگی کی تو رو کشوند اینجا؟»   مورفی با صدایی آهسته گفت: «قبلا در این مورد صحبت کردیم.»   پاتر مصرانه گفت: «ولی از کجا معلوم ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 52

دو مایل یا بیشتر را در سکوت حرکت کردیم. سپس، وقتی به دماغه‌ی یک تپه رسیدیم، مورفی به ما علامت داد که پایین برویم. با دریافت دستورش، به سرعت خم شدیم و خودمان را پشت تنه‌ی یک درخت بزرگ که ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 51

نگاهی به لوک انداختم و او شانه بالا انداخت. فکر اینکه می‌توانستم دوباره کایلا را ببینم آنقدر هیجان زده‌ام کرده بود که نمی‌توانستم مقاومت کنم، پس چرخیدم و به سمت در خروجی اتاقک راه افتادم. به محض اینکه به راه ...

ادامه مطلب »
bigtheme