آخرین پست

آرشیو برچسب: ازدواج ممنوع

ازدواج ممنوع – پست 47

آنابل کاملا حضور کلی را موقع راه رفتن حس می کرد، حتی با اینکه نمی توانست او را ببیند. در حقیقت حالا که چشمش جایی را نمی دید، حواس دیگرش تیز تر شده بود. او بوی صابون و ادوکلن را ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 46

کلی با ناراحتی جابجا شد، و صدای رادیو را بلند کرد تا میل و اشتیاق شدیدش را فرو بنشاند. فهمید که تاریکی تمام دلایلی که نباید با یک زن باشد را کور می کند، به جای آن تصاویری جذاب از ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 45

«من و مادرم هم تفاوت های زیادی با هم داریم، ولی هنوزم به هم نزدیکیم.» او هیچ توضیحی به او، این غریبه کامل، بدهکار نبود. بخصوص که او هم با کلی چندان روراست نبود. وبا این حال هنوز احساس می ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 44

پارت 44 و شانه بالا انداخت:«چه میدونم. یه روز کاریت رو توصیف کن.» او به طرز خجالت آوری احساس میکرد که نمیخواهد در مورد جزئیات زندگیش صحبت کند، چه شخصی باشند چه نباشند. «چیز خاصی توی یه روز کاری وجود ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 43

کلی لیوان خودش را محکم گرفت وقتی دارت بی هدف به مرکز خورد. از طرفی، پدرش خیلی بیشتر از انچه که از او انتظار میرفت تلاش کرد تا جلوی او را برای فهمیدن درمورد مراسم بگیرد. ترجیح می داد فکر ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 42 – فصل 10

فصل ده شام خوردن با کلی کسل بری جالب باشد؟ اعصاب خورد کن، ناراحت کننده، و عذاب اور شاید ، ولی جالب اصلا. آنابل از نوشیدنی اش جرعه ای خورد و مرد کنار دستش را تماشا کرد که از گارسون ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 41

گفت:« خیلی وقته تمرین نکردم.» متنفر بود که کلی خیلی راحت زبان بدنش را می خواند.«دوست پسرت تو رو برای رقصیدن نمیبره؟» آنابل یک قدم را جا انداخت و شصت پای او را له کرد.کمی عمدی بود. او بلافاصله به ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 40

«البته که میخوام. ولی احتیاجی نیست خودتو داخل کنی. وکیل بابا قبلا هم چنین قراردادهایی رو تنظیم کرده.» انابل از لای دندان های کلید شده اش گفت:«مطمئنم بابات خودش حسابی سر وکیلت رو شلوغ میکنه.» مارتین ایستاد و دستش را ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 39

آنابل چشمهای تیره ی کلی را روی خود احساس کرد، ولی به او نگاه نکرد تا او متوجه نشود که چقدر این موقعیت او را مضطرب کرده است. جو موجود، رستوران اعیانی، آهنگ رومانتیکی که پیانیست می نواخت،نور صورتی که ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 38 – فصل 9

وقتی در قسمت بار رستوران ایستاده بودند، پدرش گفت:«بهم قول بده کلی، که امشب کاملا مودب رفتار می کنی.» کلی ابروهایش را درهم کشید.«شاید متوجه نشدی پدر. اما من دیگه یه بچه نیستم که بخوای توبیخم کنی.» حالا نه اینکه ...

ادامه مطلب »
bigtheme