آخرین پست

عمارت ایدنبروک

عمارت ایدنبروک – پست 22

سلام دوستان 🙂  متاسفانه مترجم قبلی کتاب خانم پریسا برومندی به دلایل شخصی ناچار به انصراف از ترجمه شدن. مدتی کتاب نیمه کاره رها شده بود و الان تصمیم گرفتیم کتاب رو به صورت گروهی به سرانجام برسونیم. مترجمین جدید ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 21 – فصل 7

فصل هفت زمانی که سرم را از داخل آب بیرون آوردم جیغ خفیفی کشیدم و به طرز وحشتناکی به سرفه افتادم. ناگهان متوجه شدم که چقدر از خانه فاصله گرفته ام. عمق آب خیلی زیاد نبود. سعی کردم روی تخته ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 20

عمارت فوق العاده بزرگ و شاهانه و متقارن ساخته شده بود. سنگ های نما خامه ای رنگ بودند و اطرافش را باغچه های آراسته شده ی زیبا احاطه کرده بودند. درخت های سر به فلک کشیده میان چمنزارها خودنمایی میکردند. ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 19

با تعجب به نامه چشم دوختم. این غیرممکن بود! من درخواست کمکش را رد کرده بودم اما او باز هم کار خودش را کرده بود. نمیدانستم چه احساسی نسبت به این کارش دارم. باید اعتراف میکردم اینکه خودش را برای ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 18 – فصل 6

فصل شش با احساس دردی از خواب بیدار شدم. بتسی در طول شب مدام دست و پایش را تکان میداد و شکی نداشتم که نصف بیشتر درد بدنم به خاطر او بود. حتما زودتر از من بیدار شده بود چون ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 17

به سختی میتوانستم نفس بکشم. صورتم از خجالت گلگون شده بود. شکی نداشتم که من در رقابت با این مرد هیچ شانسی ندارم.. نه با بازی که به راه انداخته بودم.. نه با اعتماد به نفسم و نه با شوخ ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 16 – فصل 5

فصل پنج به صندلی ام تکیه زدم. -اوه.. بسیار خب.. نمیدانستم که چه باید بگویم. -خب بگو ببینم چی باعث شد که به اینجا بیایی. از اینکه او بدون جواب دادن سوال من سراغ سوال بعدی خودش میرفت کمی آزرده ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 15

نفس عمیقی کشیدم. مرد بدجنس! دودل بودم.. میترسیدم نتوانم از پسش بربیایم. دوباره همان حالت خودمتکبرانه در صورتش هویدا شد. حتما با خودش فکر میکرد مرا شکست داده است! کور خوانده بود. بدون اینکه دقیقا متوجه شوم دارم چه کار ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 14

مرد تمام مدتی که روبرویم نشسته بود هیچ چیزی نخورد تنها کمی نوشید در حالی پیوسته نگاهش روی من ثابت مانده بود مبادا که دوباره از حال بروم. هنوز هم سعی داشتم که نادیده اش بگیرم اما یک بار نگاهم ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 13 – فصل 4

فصل چهار به آرامی به هوش آمدم. اولین چیزی که متوجه آن شدم چیز نرمی بود که زیرم احساس میکردم و سپس صدای آرامی بود که از نزدیک می آمد. نمیتوانستم تشخیص دهم که کجا هستم. هرکجا که بودم به ...

ادامه مطلب »
bigtheme