آخرین پست

شکار خون آشام

شکار خون آشام – پست 48

از جایی که پنهان شده بودم به سایه‌ی دوم نگاه کردم که از جلوی پنجره رد شد. حق با من بود، او هر کسی که بود، خیلی عظیم الجثه بود. وقتی مورفی از کنار پنجره رد شده بود توانستم سر ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 47

رد پاها را دنبال کردم، خرده سنگ‌های استخوانی رنگ زیر قدم‌هایم سر و صدا می‌کردند. عوارضی را رد کردم و در جهتی به راهم ادامه دادم که بی شک مورفی آن را طی کرده بود. زیاد دور نشده بودم که ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 46 – فصل 12

فصل دوازدهم … سر جایم نشستم، سرفه کردم و آب دهانم را تف کردم، سعی کردم از شر طعم نفرت‌انگیزی که در دهانم حس می‌کردم خلاص شوم. زبانم طعم مس می‌داد، انگار چند سکه پنی قدیمی را قورت داده بودم. ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 45

شکمم دوباره غرید و گلویم سوخت. با صدایی سرشار از حس همدردی و دلسوزی پرسید: «گرسنته کیرا؟» صحبت کردن برایم دردناک بود، پس نگاهی التماس آمیز به او انداختم و سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. با صدای آرامش ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 44 – فصل 11

فصل یازدهم … زیرِ زمین بودم. نه، جایی که بودم یکجورایی شبیه به یک گودال بود. گودالی به بزرگی یک غار. آب از بالای سرم ‌می‌چکید و روی دیوارها جاری می‌شد. چیک…چیک…چیک… تنها بودم… ولی نه صبر کن، کس دیگری ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 43

سعی کردم چشمانم را باز نگه دارم تا خوابم نبرد، به پاتر نگاه کردم. هرچند راحت روی زمین لم داده بود و به دیوار تکیه زده بود، ولی می‌توانستم فشار عصبی و اضطراب را از صورتش بخوانم، انگار داشت از ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 42

لوک شروع کرد به صحبت کردن: «شاید… شاید…» ولی حرفش را نیمه تمام گذاشت. گفتم: «حرفتو بزن… بهم بگو به چی فکر می‌کنی… خواهش می‌کنم.» ـ ایزیدور هم این شرایط رو داشته. منظورم اینه که، اونم مجبور بود با دورگه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 41

لوک از روی چند سنگ که از آب بیرون زده بودند پرید و از من پرسید: «آخرین چیزی که دیدی چی بود؟» گفتم: «کایلا رو دیدم. روی یه چیزی شبیه تخت بیمارستان دراز کشیده بود. ترسیده بود و اسم منو ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 40

خیلی دلم می‌خواست جواب این سوالم را بدانم. به همین خاطر وقتی داشتیم از نهر رد می‌شدیم با وجود اینکه آب سرد نهر از میان چکمه‌هایم گذشته و پاهایم را بی حس کرده بود ولی خودم را به لوک رساندم. ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 39 – فصل 10

فصل دهم تمام شب را دویدیم. مورفی جلوتر از همه حرکت می‌کرد و در تاریکی ما را راهنمایی می‌کرد. گهگاهی راهی پیدا می‌کرد که ما را از شهر و جاده‌ی اصلی دورتر می‌کرد. بیشتر اوقات طی فرار روی زمین می‌خزیدیم ...

ادامه مطلب »
bigtheme