آخرین پست

ازدواج ممنوع

ازدواج ممنوع – پست 37

آنابل وقتی صدای کلی را شنید از جا جست و به آرامی چرخید. البته که خودش بود. در ماشین سدان لوکس و مجللش لم داده بود. پر زرق و برق، تمسخرآمیز… و خشک. درحالی که می لرزید، با بیشترین بی ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 36

او تلفن را قطع کرد و شروع به جویدن داخل گونه اش کرد. آنابل بدون اطلاع مادرش نمی توانست انگشتر را بردارد، پس بل در جریان همه چیز بود . آیا آنها با هم نقشه کشیده بودند که حلقه را ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 35

کلی داشت از بررسی پیشرفت کار رنگ کردن آپارتمانش برمی گشت که تلفن زنگ خورد. وقتی گوشی را برمی داشت نام هنری را روی نمایشگر تلفنش دید. درحالی که خودش را برای خبرهای بد بیشتر آماده می کرد، دکمه را ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 34 – فصل 8

مرد مودبانه سرش را تکان داد و گفت:«اگه یکم صبر کنین، می تونیم انگشترتون رو اندازه ی انگشتتون کنیم.» آنابل که می دانست مادرش با سوروساتچی عروسی تا یک ساعت دیگر مشغول خواهد بود، گفت:«باشه.» مرد به زن جوانی علامت ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 33

صدای مادرش در حمام اکو شد.«فراموش کردم بهت بگم مارتین و کلی امروز عصر میان که شام رو با ما بخورن.» «شام؟» قلبش تند تر تپید:«آخه چرا؟» بل خندید:«چون که ما مجبوریم برای زنده موندن غذا بخوریم، عزیزم، و چیزهای ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 32

ذهن آنابل وقتی او از اتاق بیرون می رفت کار می کرد. می خواست فریاد بکشد ولی صدایش از او می گریخت و دست و پاهایش می لرزیدند. هرگز در عمرش تا این حد احساس درماندگی نکرده بود، چون کاملا ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 31

«من تو رو به سوروساتچی عروسی می رسونم و حلقه ها رو به جواهرفروشی می برم. بعد میتونیم برگردیم به نمایشگاه ماشین تا دوباره اون سدان سبزه رو ببینیم.» بل سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد:«عزیزم نمی تونم ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 30

«آنابل، دیروز بین تو و کلی چه اتفاقی افتاد؟» آنابل با عجله زیرپوش با طرح پلنگ را در کشو انداخت، سپس برگشت و به طرف کمد خم شد. مادرش در آستانه ی در اتاق خواب قدیمی آنابل ایستاده بود، یک ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 29

«اونا بعدش با تو و پدرت ملاقات کردن – راستی چقدر مهربون بودی که اون دزدی رو لاپوشونی کردی.» مهربان نه – احمق. چقدر احمق بود که به او کمک کرد تا از افتضاح دزدی بیرون بیاید.«تو هم اونجا بودی؟» ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 28 – فصل 7

فصل هفتم   کلی چشمانش را درمقابل نوری که از بین پرده ها می تابید، مالید. او مشکلی نداشت که کم بخوابد – پنج ساعت در شب برایش کافی بود – ولی واقعا مشکل داشت که به خاطر تصور صورت ...

ادامه مطلب »
bigtheme