آخرین پست

بیداری خون‌ آشام

بیداری خون آشام – پست ۱۱

ـ شغل من حل کردن موارد بخصوصه و به خاطر همین هم خانم لاولیس باهام تماس گرفت… چطور فهمیدم؟ یه مسئله‌ی ساده بود. من از خانم لاولیس خواستم به ذهنش فشار بیاره و به یاد بیاره که دقیقا آخرین بار ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۰

بعد از اینکه به شماره‌ای که خانم لاولیس به من داده بود زنگ زدم، روی صندلی مورد علاقه‌ام کنار پنجره نشستم، جان هم رو به رویم نشسته بود. منتظر آمدنش شدیم. نیم ساعت بعد، زنگ در به صدا در آمد. ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۹

برای جبران اطلاعاتی که جان برای کمک به حل پرونده‌هایم به من می‌داد گاهی برایش شام می‌پختم یا او را برای تماشای فیلم بیرون می‌بردم. جان لاغر و بدقواره و خجالتی بود و از اینکه یک جورایی داشتم از او ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۸

او را تا آشپزخانه دنبال کردم و به او نگاه کردم که کیف زنانه‌ی کهنه‌ای را برداشت. دستش را داخل کیف چرخاند و گفت:« می‌دونم یه جایی تو این کیفه… یکی از اون کارت‌های کوچولو که روش شماره تلفنشو نوشته ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۷

دنیایم داشت از هم می‌پاشید، می‌دانستم که باید ذهنم را معطوف چیزی کنم، باید سرم را گرم می‌کردم. به یک چالش ذهنی نیاز داشتم… یک جور انگیزه. یک پازل که حل کردنش ذهنم را از اتفاقاتی که برایم افتاده بود ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۶

از وقتی از رگد کوو خارج شدم و به خانه‌ام در هونسفیلد برگشتم کابوس‌ها شروع شدند. عجیب بود، چون برخلاف اینکه وقتی بیدار بودم بیشتر از آنچه می‌خواستم می‌توانستم ببینم، رویاهایم تیره و تار بودند؛ تصاویری درهم شکسته، صداهایی که ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۵ – فصل ۲

فصل دوم با وجود اینکه آسمان گرفته و ابری بود، به سمت مرکز شهر هونسفیلد رفتم. باد سرد آشغال ها را داخل جوی آب به حرکت در می‌آورد. یقه‌ی کتم را به سمت گردنم بالا کشیدم. ردیف مغازه‌های ساخت دوران ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۴

قسمت کوچکی از من داشت از این کار لذت می‌برد. بدون اینکه چشم از او بردارم گفتم:« ازدواج کردی ولی خوشحال نیستی و بچه هم نداری. همسرت برات خسته کننده‌اس. برخلاف ظاهر جدی و سنگینت عاشق هیجان و ماجراجویی هستی. ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۳

ـ کیرا؟ به سمت دکتر کیتس برگشتم و زمزمه کردم:« ها؟» ـ تو عاشق لوک…؟ ـ فکر کنم بودم. صدایم کمی بلندتر از زمزمه بود. ـ ولی الان مطمئن نیستم. وقتی با اون بودم… مثل این بود که منو طلسم ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۲

با صدایی که اثری از خودپسندی در آن مشخص بود گفت:« می‌دونی که نمی‌تونی همین‌جوری از اینجا بری.» برگشتم، به او نگاهی انداختم و گفتم:« چرا نمی‌تونم؟» گفت:« نه تا وقتی که می‌خوای درجه‌ات برگرده بازرس هادسون.» بعد مستقیما در ...

ادامه مطلب »
bigtheme