آخرین پست

ترجمه‌ها

ستاره نیمه شب – فصل 17 و 18 – پست آخر

داستان از دید فن با تمام قدرت و سرعت به طرف استون هیل راه میوفتیم. من بزرگتربن اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم، و حالا جون کسی که دوستش دارم در خطره. میدونم خیلی دیر شده. وقتی به استون هیل برگشتیم، ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 47

آنابل کاملا حضور کلی را موقع راه رفتن حس می کرد، حتی با اینکه نمی توانست او را ببیند. در حقیقت حالا که چشمش جایی را نمی دید، حواس دیگرش تیز تر شده بود. او بوی صابون و ادوکلن را ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 58 – فصل 15

فصل پانزدهم از میان چند راهروی سنگی گذشتیم، رداهایمان در تنمان خش خش می‌کردند. صومعه متروکه و تهی از زندگی به نظر می‌رسید. گهگاهی، نور ماه از میان پنجره‌های شیشه رنگی روی دیوارهای سنگی راهرو می‌تابید.   نمی‌دانستیم داشتیم به ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 57

خم شدیم و در یک صف دنبال مورفی رفتیم. سکوت مرگبار و ترسناکی بر محوطه حکمفرما بود. حدس می‌زدم داخل صومعه هم مانند محوطه‌ی بیرونش ساکت و خلوت باشد، بهرحال، صومعه مکانی برای عبادت و تفکر بود. ولی چیز دیگری ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 56

مورفی برای اینکه به ما نشان دهد خوردن کوییتز خطری ندارد جعبه‌ی خودش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به سمت عقب خم کرد و خورد. ناگهان صورتش سرخ و چشمانش خیس شد. سرش را پایین آورد و سرفه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 55

بالای دیوار رسیدیم، لوک از لبه‌ی دیوار آویزان شد و از دیوار پایین رفت. انگشتانش را به سرعت داخل دیوار فرو می‌کرد و پایین می‌رفت. وقتی به زمین رسیدیم مرا از روی کولش پایین گذاشت، خوشحال بودم که دوباره زمین ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 46

کلی با ناراحتی جابجا شد، و صدای رادیو را بلند کرد تا میل و اشتیاق شدیدش را فرو بنشاند. فهمید که تاریکی تمام دلایلی که نباید با یک زن باشد را کور می کند، به جای آن تصاویری جذاب از ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 54 – فصل 14

فصل چهاردهم به دیواری که صومعه را محاصره کرده بود رسیدیم، مورفی به ما اشاره کرد تا دوباره خم شویم.   وقتی روی زمین نشستیم، مورفی به ما نگاه کرد و گفت: «اگه تو هر موقعیت دیگه‌ای بودیم پیشنهاد می‌دادم ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 53

پاتر در حالی که خیره به مورفی نگاه می‌کرد پرسید: «خب، حالا می‌خوای بهمون بگی کی تو رو کشوند اینجا؟»   مورفی با صدایی آهسته گفت: «قبلا در این مورد صحبت کردیم.»   پاتر مصرانه گفت: «ولی از کجا معلوم ...

ادامه مطلب »

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 47 – فصل 10

آن روز عصر بعد از پیکنیک هنوز هم احساس می کرد دود از گوش هایش می زند بیرون. سر و کله زدن با جان تمام عصب های بدنش را جریحه دار کرده بود و می هم به طور قطع هیچ ...

ادامه مطلب »
bigtheme