آخرین پست

آرشیو نویسنده: Saba Imani

شکار خون آشام – پست 64

سپس به سمت دیوار پرید و روی دیوار به سمت یکی از ومپایرس‌هایی که نزدیک می‌شد، چهار دست و پا دوید. همانجا ایستادم و به دویدن پاتر روی دیوار نگاه کردم، با یک دست ومپایرس را گرفت و او را ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 63

ایزیدور به سرعت نور چرخید، کمانش را از زیر ردایش بیرون آورد و و پشت سر هم به سمت راهب‌ها شلیک کرد. راهب‌ها به سمت عقب پرتاب شدند و با صدا به زمین افتادند. درحالی که دست و پا می‌زدند ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 62 – فصل 16

فصل شانزده دو راهب که کلاه بر سر داشتند با عجله وارد اتاق شدند و مقابل رویمان ایستادند. هرچند زیر لباس قهوه‌ای تیره‌اشان مخفی شده بودندف ولی مشخصا هر کسی ـ یا هر چیزی ـ که بودند، بسیار عظیم الجثه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 61

فکرم را معطوف ایمیلی کردم که خوانده بودم. لوک و مورفی را صدا زدم تا نگاهی به آن بیندازند. فکرم مشغول آن دختر و پسری بود که در ایمیل به آن اشاره شده بود، شاید منظورش همان دو نوجوانی بود ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 60

ایزیدور به من نگاه کرد، دهانش را برای حرف زدن باز کرد ولی دوباره بست.   پرسیدم: «چی شده؟» امیدوار بودم با پیش کشیدن بحث دورگه بودنش او را ناراحت نکرده باشم. به نظر می‌رسید کاملا به توانایی‌هایش، استفاده از ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 59

آنسوی اتاق یک میز و یک لپ تاپ قرار داشت، که در برابر وسایل قدیمی اطرافش خیلی متفاوت و عجیب به نظر می‌رسید. پشت میز یک صندلی چرم مشکلی قرار داشت. آنسوی اتاق رفتم، به میز نگاه کردم، به لپ ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 58 – فصل 15

فصل پانزدهم از میان چند راهروی سنگی گذشتیم، رداهایمان در تنمان خش خش می‌کردند. صومعه متروکه و تهی از زندگی به نظر می‌رسید. گهگاهی، نور ماه از میان پنجره‌های شیشه رنگی روی دیوارهای سنگی راهرو می‌تابید.   نمی‌دانستیم داشتیم به ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 57

خم شدیم و در یک صف دنبال مورفی رفتیم. سکوت مرگبار و ترسناکی بر محوطه حکمفرما بود. حدس می‌زدم داخل صومعه هم مانند محوطه‌ی بیرونش ساکت و خلوت باشد، بهرحال، صومعه مکانی برای عبادت و تفکر بود. ولی چیز دیگری ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 56

مورفی برای اینکه به ما نشان دهد خوردن کوییتز خطری ندارد جعبه‌ی خودش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به سمت عقب خم کرد و خورد. ناگهان صورتش سرخ و چشمانش خیس شد. سرش را پایین آورد و سرفه ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 55

بالای دیوار رسیدیم، لوک از لبه‌ی دیوار آویزان شد و از دیوار پایین رفت. انگشتانش را به سرعت داخل دیوار فرو می‌کرد و پایین می‌رفت. وقتی به زمین رسیدیم مرا از روی کولش پایین گذاشت، خوشحال بودم که دوباره زمین ...

ادامه مطلب »
bigtheme