آخرین پست

آرشیو ماهانه: آذر 1395

شکار خون آشام – پست 48

از جایی که پنهان شده بودم به سایه‌ی دوم نگاه کردم که از جلوی پنجره رد شد. حق با من بود، او هر کسی که بود، خیلی عظیم الجثه بود. وقتی مورفی از کنار پنجره رد شده بود توانستم سر ...

ادامه مطلب »

ازدواج ممنوع – پست 45

«من و مادرم هم تفاوت های زیادی با هم داریم، ولی هنوزم به هم نزدیکیم.» او هیچ توضیحی به او، این غریبه کامل، بدهکار نبود. بخصوص که او هم با کلی چندان روراست نبود. وبا این حال هنوز احساس می ...

ادامه مطلب »

ستاره نیمه شب – پست 11

زمین زیر سرم سفت و سخته . کسی دستشو میاره طرفم و کمکم میکنه بایستم . اشر . چشمام از حیرت باز شدن . میگم :« چه اتفاقی افتاد ؟ موفق شدم ؟» سرم درد میکنه و نمیتونم نگاه خیره ...

ادامه مطلب »

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 41

– نظرت راجب اینکه مجری برنامه ی تلویزیونی خودت بشی چیه؟ در حالی که گارسون ناهار را جلوی شان می گذاشت ادامه داد: -… میشی مارتا استوارت جنوب غربی. برنامتو میذاریم ساعت دوازده و نیم درست بعد از برنامه ی ...

ادامه مطلب »

ستاره نیمه شب – پست 10

شمشیر رو بهم پس میدن . سه خدمتکار زن که هرسه فا هستن از راه میرسن تا منو حموم کنن و برام لباس انتخاب کنن. وان بزرگی گوشه اتاقم قرار داره که با آب گرم و گلبرگ پر شده . ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 27

سلام بچه ها 🙂 وقتی داشت قفل یکی از اتاق‌ها را باز می‌کرد کلید برقی زد؛ وارد پلکان سنگی مارپیچ و باریکی شدیم. هوای سرد و مرطوب تمام بدنم را به لرزه انداخت، هوا کمی شور بود؛ انگار که مدت‌ها ...

ادامه مطلب »

ستاره نیمه شب – پست 9 – فصل 4

  داستان از دید آریانا بدون لباس جلوی آینه می ایستم . فا ها دوباره منو تو این اتاق زندانی کردن . اما اینبار پرده هارو بردن تا فرار نکنم . تصمیم میگیرم چی بپوشم . انتخاب زیادی ندارم . ...

ادامه مطلب »

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 40

مکث کرد دستش را روی نقش های گل گلی روی کوسن کشید و ادامه داد: – به هرحال مشخصه که بروس برات ارزش داشته وگرنه باهاش نبودی. بعضی وقتا قلبامون خودشون انتخاب می کنن. – هی.. بروس انقدام برام اهمیت ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 47

رد پاها را دنبال کردم، خرده سنگ‌های استخوانی رنگ زیر قدم‌هایم سر و صدا می‌کردند. عوارضی را رد کردم و در جهتی به راهم ادامه دادم که بی شک مورفی آن را طی کرده بود. زیاد دور نشده بودم که ...

ادامه مطلب »

ستاره نیمه شب – پست 8

وقتی من و کایلا به طرف قصر راه میوفتیم ، مارکو و روکو جلوم رو میگیرن . مارکو میگه :« سرورم ، به کمکتون احتیاج داریم .» زیر چشماش سیاه شدن و بنظر میاد ده سال پیر تر شده . ...

ادامه مطلب »
bigtheme