آخرین پست

آرشیو ماهانه: مهر 1395

ناامید – کالین هوور – پست 36

آه میکشم و به قفسه کتابهام تکیه میدم. « میخوای صادق باشم؟» -تمام چیزی که ازت میخوام همینه. لبهام و داخل میکشم و بهم فشار میدم، سر تکان میدم.«باشه،» مقابل قفسه میچرخم و رو به او میکنم.«من نمیخوام دید بدی ...

ادامه مطلب »

اگنس و مرد قاتل – پست 59

اگنس داخل خونه رفته و حرف زدن کارپنتر با شین رو نگاه می‌کرد. جوری عادی کیسه‌ی جسد رو روی شونه‌ش گذاشته بود و حرف می‌زد که اگنس به یاد حرف زدن پالمر و ماریا، موقعی که پالمر لباس ماریا رو ...

ادامه مطلب »

دختر خون آشام – پست 17

وقتی از اتاق خارج میشم اشر و فن هنوز همونجا ایستاده ان و به نظر میرسه حضورشون همدیگرو اذیت میکنه . اشر وقتی منو میبینه اخم میکنه ولی لبای فن از روی رضایت باز میشن. اشر میگه :« این لباس ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 15

برای یک لحظه، خاله تلوماچ طوری به چاقو نگاه کرد، انگار که یک عنکبوت سیاه بزرگ دیده باشد. حس کردم انگار آن عنکبوت بزرگ را قورت داده‌ام، انگار که از حلقم، با آن پاهای سمی‌اش به پایین می‌خزید. دروغ‌گویی آن‌چنان ...

ادامه مطلب »

اگنس و مرد قاتل – پست 58

شین می‌تونست صدای کارپنتر رو بشنوه که داخل خونه داشت سوت می‌زد. نشونه‌ی خوبی بود. همچنین می‌تونست حس کنه که اگنس روی تاب داخل ایوان کنارش نشسته بود و می‌لرزید. این یکی نشونه‌ی خوبی نبود. هنوز مطمئن نبود چی شد ...

ادامه مطلب »

عمارت ایدنبروک – پست 22

سلام دوستان 🙂  متاسفانه مترجم قبلی کتاب خانم پریسا برومندی به دلایل شخصی ناچار به انصراف از ترجمه شدن. مدتی کتاب نیمه کاره رها شده بود و الان تصمیم گرفتیم کتاب رو به صورت گروهی به سرانجام برسونیم. مترجمین جدید ...

ادامه مطلب »

دختر خون آشام – پست 16

رو ملافه های ابریشم بیدار میشم ، که برای راحتی بیش از اندازه نرم و لیز هستن . تخت بزرگ و با شکوهه . و من لباسی پوشیدم … که تشخیص نمیدم چیه ! این بار که چشمامو باز میکنم ...

ادامه مطلب »

شکار خون آشام – پست 33

پاتر به من تشر زد: «ببین چی کار کردی؟» گفتم: «فقط می‌خواستم بهش نشون بدم درسته که شماها هیولایین… ولی هیولاهای خوبی هستین و کسی رو نمی‌کشین، منظورمو که می‌فهمی؟» امیدوار بودم با گفتن هیولا احساساتشان را جریحه‌دار نکرده باشم. ...

ادامه مطلب »

زیبای ظالم – پست 14

سلام دوستان عیدتون مبارک 🙂 اینم از عیدی: السپت نگاهی به سرتاپایم کرد و گفت: «خانوم، شما خیلی خوردنی شدید، امیدوارم خدایان به ازدواجتون لبخند بزنن.» با بی‌اعتنایی شانه‌هایش را بالا انداخت، انگار که بخواهد بگوید این یکی از مشکلات ...

ادامه مطلب »

دختر خون آشام – پست 15

بهش زل میزنم :« ممنون واقعا ، چه دلیل قانع کننده ای !» قایق میچرخه و متوقف میشه. هوا هنوز سرده اما نه به سردی سابق. دیگه جنگل وحشی درکار نیست ، به جاش ساختمون های بلند که انگار از ...

ادامه مطلب »
bigtheme