آخرین پست

آرشیو ماهانه: دی 1394

بیداری خون آشام – پست ۱۷

ـ احتمالا زیادی بزرگش کردم. به اون بزرگی که گفتم هم نیست. در واقع، بیشتر عمارت داره تخریب می‌شه و می‌شه همه‌ی خونه رو تمیز و مرتب کرد. ولی مایکل آدمی سنت گراس . دلش می‌خواد خونه با همون سبکی ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۶

ـ فرار؟ این را گفتم و خانه‌ای با پنجره‌های نرده دار را تصور کردم. ـ احتمالا گفتن کلمه‌ی فرار زیاده رویه، ولی کایلا تا حالا چند بار از خونه رفته. می‌رفته لندن. ما صدها… نه هزاران پوند خرج کارآگاه خصوصی ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۵

اخمی کردم و پرسیدم:« پس چی؟» ـ مشکل دختر شانزده سالمه، کایلا[۱]. ـ چطور؟ به این فر می‌کردم که این حرفها به کجا کشیده می‌شود. زن ایستاد، به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. بدون اینکه به من ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۴

به سرعت دور تا دور اتاق چرخیدم، تعدادی از روزنامه‌ها را با لگد به زیر صندلی و کاناپه فرستادم و موهایم را هم جمع کردم و دم اسبی بستم. قبل از اینکه فرصت کنم موهایم را کامل جمع کنم، زن ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۳

فصل سوم روزنامه را کنار روزنامه‌های بریده شده‌ای که طی هفته‌ها جمع کرده بودم گذاشتم، وارد حمام کوچک و دلگیرم شدم و سینک را پر از آب کردم. دست‌هایم را مشت کردم و مقداری آب به صورتم پاشیدم و باریکه‌ی ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۲

از روی مبل زمین افتاد، شلوارم را چنگ زد و هق هق کنان گفت:«ممنونم. ممنونم!» او را با لگد کنار زدم، لباس کثیفش را چنگ زدم و از زمین بلندش کردم. بدون اینکه بتواند در چشمهایم نگاه کند گفت:« چطوری ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۱

ـ شغل من حل کردن موارد بخصوصه و به خاطر همین هم خانم لاولیس باهام تماس گرفت… چطور فهمیدم؟ یه مسئله‌ی ساده بود. من از خانم لاولیس خواستم به ذهنش فشار بیاره و به یاد بیاره که دقیقا آخرین بار ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۱۰

بعد از اینکه به شماره‌ای که خانم لاولیس به من داده بود زنگ زدم، روی صندلی مورد علاقه‌ام کنار پنجره نشستم، جان هم رو به رویم نشسته بود. منتظر آمدنش شدیم. نیم ساعت بعد، زنگ در به صدا در آمد. ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۹

برای جبران اطلاعاتی که جان برای کمک به حل پرونده‌هایم به من می‌داد گاهی برایش شام می‌پختم یا او را برای تماشای فیلم بیرون می‌بردم. جان لاغر و بدقواره و خجالتی بود و از اینکه یک جورایی داشتم از او ...

ادامه مطلب »

بیداری خون آشام – پست ۸

او را تا آشپزخانه دنبال کردم و به او نگاه کردم که کیف زنانه‌ی کهنه‌ای را برداشت. دستش را داخل کیف چرخاند و گفت:« می‌دونم یه جایی تو این کیفه… یکی از اون کارت‌های کوچولو که روش شماره تلفنشو نوشته ...

ادامه مطلب »
bigtheme