آخرین پست

یا تو یا هیچکس – پست 19

نینا دو تا لیوان سفالی آبی از توی کابینت برداشت و درب فریزر رو باز کرد، و به صورت خودکار دست آزادش رو جلوی جعبه‌ی شیشه‌ای بالای یخچال گذاشت و به عقب هلش داد. بعد چند تا یخ داخل لیوان‌ها انداخت و با گوشه‌ی دستش درب رو بست. همه‌ی این کارهاش باعث شد الکس همزمان از بازوها و کارآمدی رفتار اون خوشش بیاد.

وقتی نینا دو قوطی نوشابه از یخچال بیرون آورد و همراه با لیوان‌ها جلوی اون گذاشت، الکس برای اولین بار واقعا صورت نینا رو دید. خط های کوچیک گوشه‌ی چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ش، و نرمی پوست صورتش. هم سن مکس یا شاید یه من بزرگتر بود. صورتش مطمئن به نظر می‌رسید، نه که خشک و خسته باشه، ولی نگاه سرگردان و جستجوگر و نگرانی که دبی داشت توی چشم‌های نینا دیده نمی‌شد. مطمئن و عالی و راحت، و متمرکز روی خودش به نظر میومد، و الکس می‌خواست این موضوع رو بهش بگه، ولی به موقع جلوی خودش رو گرفت. ممکن بود فکر کنه داره بهش متلک میندازه.

که البته حالا که فکرش رو می‌کرد متلک هم بود، و از اونجایی که نینا همسایه‌ی طبقه بالاییش بود گفتن هر حرف معناداری ایده‌ی خوبی نبود، چون اگه ناراحت میشد دیگه تا ابد بینشون تنِش ایجاد می‌کرد. و اگر هم ناراحت نمیشد بعدا که الکس توضیح میداد که قصد ازدواج نداره ناراحت میشد. در همین شرایط هم مشکلات زیادی توی زندگیش داشت، نمیخواست تنها مکانی که میتونست برای فرار از مشکلات بهش بیاد رو هم برای خودش خراب کنه.

الکس گفت: «ممنون.» و نینا گفت: «ممنون که فرد رو آوردی خونه.» بعد به الکس لبخند زد و باعث شد برای یه لحظه احساس گیجی کنه.

نینا گفت: «متاسفم که فرد از پنجره ت داخل اومد.»

الکس گفت: «ولی من متاسفم نیستم. به همین خاطره که الان داریم حرف میزنیم. اینجا ساختمان خوبیه، و حالا به خاطر اینکه تو توش زندگی میکنی بهتر هم شده.» از سرخ شدن صورتش، الکس حدس زد که به اینکه ازش تعریف بشه عادت نداره. و به این فکر کرد که آیا مردی توی زندگی اون هست یا نه؟ و اگه هست، چرا به اینکه ازش تعریف بشه عادت نداره؟

«من هنوز با بقیه‌ی اهالی دیدار نکردم.» نینا قبل از اینکه جلوی الکس بنشینه برای خودش یه کم نوشابه ریخت. «خوب، صاحب خونه که طبقه یک هست رو دیدم البته. و بعضی وقت ها هم صدای یکی که میره طبقه چهارم رو می‌شنوم، ولی خوشم نمیاد که در رو باز کنم و خودم رو معرفی کنم. کار تحمیل کننده‌ای به نظر می‌رسه.»

الکس خندید. «طبقه چهارم نورما لین[1] زندگی میکنه. و عاشق کارای تحمیلی هم هست. اصلا فکر کنم خودش اختراعش کرده. هفتاد و پنج سالشه ــ »

نینا با تعجب پلک زد. «و طبقه‌ی چهارم زندگی میکنه؟ خیلی بده اینجوری!»

«نه اصلا هم بد نیست.» الکس به صندلیش تکیه داد و خشم نینا رو نگاه کرد. زن خوبی بود. «وقتی این آپارتمان ساخته شد نورما اولین واحد رو انتخاب کرد.»

نینا به نظر گیج شده بود. وقتی گیج بود هم خوب به نظر می‌رسید. «خودش طبقه‌ی چهارم رو درخواست کرده؟»

الکس گفت: «من و تو رو کنار هم بذارن باز هم نورما سلامت جسمیش از مجموع ما بیشتره.» بعد با خودش فکر کرد که البته به اندازه‌ی تو سالم نیست، و بعد مجبور شد افکارش رو متوقف کنه. باید کمتر از اینها با مکس می‌گشت، چون کم کم داشت افکار کثیفی به هم میزد. «حداقل روزی دو بار از این پله ها بالا و پایین میره، بعد هم میره کلاس یوگا و دفاع شخصی. که همونطور که خودش بهت خواهد گفت، به همین خاطره که ماهیچه چهارسر زانوش مثل زانوی یه دختر شونزده ساله هست. همچنین یه دوچرخه تمرینی هم داره که روی پلکان اضطراری گذاشته، که البته غیرقانونیه، ولی اهمیتی نمیده. اگه موقع طلوع آفتاب سرت رو از پنجره بیرون کنی میتونی ببینیش که داره پدال میزنه. نورما از همه‌ی ما بیشتر عمر میکنه.»

نینا گفت: «خوش بحالش پس. شاید باید براش یه چایی یا چیزی ببرم. تنها هم میشه؟»

«نورما؟ سه شنبه‌ها و پنجشنبه‌ها بریج[2] بازی میکنه، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها پیانو تدریس میکنه، و جمعه شب‌ها هم کتابخوانی گروهی برگزار می‌کنه. این‌ها رو میدونم چون به همه‌ش دعوتم کرده.»

نینا با فکر کردن به نورما لبخند زد و الکس هم با فکر کردن به نینا لبخند زد. پرسید: «شرکت هم کردی؟»

[1] Norma Lynn

[2] Bridge

یا تو یا هیچکس - پست 20
یا تو یا هیچکس - پست 18

درباره Mohamad

1 دیدگاه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme