آخرین پست

یا تو یا هیچکس – پست 18

این نشونه‌ی بدی بود. البته از اونجایی که یک سال میشد که نینا مجرد بود قابل درک بود، ولی باز هم نشونه‌ی بدی بود. این مرد یه بچه بود. اگه نینا به این کارش ادامه می‌داد یه مدت دیگه باید یه پورشه می‌خرید و می‌رفت دبیرستان‌های نزدیک رو می‌گشت.

شروع به حرف زدن کرد: «نمی‌تونم به اندازه‌ی کافی ازتون تشکر کنم آقای مور.» ولی وقتی مرد سرش رو تکون داد نینا حرفش رو قطع کرد.

«الکس صدام کنین.» چشم‌هاش به سمت فرد برگشت. «چقدر وقته که از پلکان اضطراری بالا و پایین می‌ره؟»

نینا گفت: «فقط همین امروز بعد از ظهر. متاسفم.»

«متاسف نباشین.» چشم‌های قهوه‌ای و مهربون و پر از هوش و شوخ‌طبعیش دوباره به سمت نینا برگشتن، و باعث شدن نینا هر فکر اشتباهی رو به زور از سرش بیرون کنه. الکس گفت: «اگه فرد از پنجره‌ی من داخل نیومده بود هرگز با شما ملاقات نمی‌کردم، و من همیشه فکر می‌کنم شناختن همسایه‌ها خیلی مهمه. البته، هنوز به طور رسمی باهاتون آشنا نشدم. بذارین دوباره تلاش کنیم.» دستش رو به سمت نینا گرفت: «من الکس مور هستم.»

«اوه.» نینا با دستپاچگی دست اون رو گرفت. «من نینا اسکیو هستم.»

«سلام، نینا اسکیو.» دست‌هاش بزرگ و گرم بودن، و انگشت‌های بلندی داشت. نینا به محض اینکه متوجه فکر کردنش به انگشت‌های اون شد، دست خودش رو پس کشید.

الکس گفت: «هی!» و نینا قبل از اینکه بفهمه الکس داره به پشت سر اون نگاه می‌کنه به خودش لرزید. درست سر وقت چرخید تا ببینه که فرد خودش رو از پنجره بیرون انداخت، و همینطور که الکس از کنارش رد می‌شد نینا گفت: «نه، فرد!»

پشت سر اون تا پنجره رفت و پایین رفتن فرد از دو طبقه پلکان و بعد انجام دادن کارش کنار سطل آشغال رو نگاه کرد.

الکس یک ابروش رو به سمت نینا بالا انداخت. «سگ باهوشیه. این کار رو هم خودت یادش دادی؟»

نینا گفت: «بالا و پایین رفتن از پله رو من یادش دادم. بالا بردن پاش رو خودش بلد بود.»

الکس گفت: «زن باهوشی هستی.» و به چشم‌های اون لبخند زد.

آخی. نینا پرسید: «یه نوشابه می‌خوای؟» ولی بعد از تموم شدن سوالش خودش رو سرزنش کرد. آخرین چیزی که لازم داشت این بود که یه پسره تا این حد جوون بشینه توی آشپزخونه‌ی اون و نوشابه بخوره.

الکس گفت: «البته.»

***

به عنوان یه سگ، فرد مادر بامزه‌ای داشت.

بعد از اینکه فرد از پنجره داخل اومد، الکس پشت سر نینا به داخل آشپزخونه رفت، و سعی کرد چشم‌هاش جایی نچرخه. تقریبا مطمئن بود که نینا همین چند دقیقه پیش از خواب بیدار شده، چون موهای فر کوتاهش توی همدیگه جمع شده بودن، چشم‌های بزرگ و تیره‌ش هنوز خواب آلود بود و صورت بی‌رنگ و سفیدش هنوز خط بالشت رو روی خودش داشت. بالشت‌ها اون رو فقط به یاد تخت خواب می‌انداختن، و تخت خواب هم به یاد چیز دیگه‌ای، ولی مسیر افکارش رو قطع کرد و به خودش گفت اگه نمی‌خواد عاقبش مثل مکس بشه باید به خودش بیاد.

البته، میشه گفت مکس آدم خوشبختی بود.

الکس پشت میز نشست و سعی کرد به منظره‌ی زیبای جلوش خیره نشه. مادر فرد زن خیلی جذابی بود. به خاطر این آشنایی یکی به فرد بدهکار بود.

یا تو یا هیچکس - پست 19
یا تو یا هیچکس - پست 17 - فصل 2

درباره Mohamad

4 دیدگاه

  1. با سلام و تشکر از ترجمه ی خوبتون.

  2. سلام
    وقتتون بخیر…..
    کتابخانه جدید قشتگتره
    چیدمانش هم بهتره
    ترجمه ها هم عالین
    تشکر بابت همه
    موفق باشید

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme