آخرین پست

یا تو یا هیچکس – پست ۱۴

اون شب آخر وقت، نینا روی مبل بیش از حد پف کرده‌ش لم داد و فرد هم گرم و سنگین کنارش دراز کشید. حالا به خاطر شامپوی مخصوص سگ‌ها و بعد هم عطری که نینا بهش زده بود بوی خوبی می‌داد. همون موقع فرد ناراضی به نظر می‌رسید، ولی نینا با استفاده از بیسکویت‌های گوشتی مخصوص اون رو گول زده بود، و حالا هم که دیگه راضی و خوشحال اونجا خوابیده بود، و نینا توی تلویزیون مل گیبسون[۱] رو تماشا می‌کرد که داشت یه چیزهایی رو منفجر می‌کرد.

صدای تلویزیون رو قطع کرده بود تا بدون اینکه لازم باشه صداش رو بشنوه، بتونه مل رو تماشا کنه، و صدای آروم ترافیک شبانه‌ی ماه مه از پنجره به گوش می‌رسید، که هر از گاهی به خاطر صدای آژیر آمبولانس‌هایی که به بیمارستان ریوربند می‌رفتن شکسته می‌شد. حضور بیمارستان اون هم فقط دو خیابون اون طرف‌تر یادش می‌آورد که بشریت همین نزدیکی‌ها وجود داره. و از همه بهتر این بود که سگ جدیدش گرم و نرم کنارش دراز کشیده بود، و برای اولین بار توی اون روز، اونقدر احساس آرامش می‌کرد که می‌تونست همه‌ی حواسش رو به مشکلاتش معطوف کنه. در حضور فرد، مشکلاتش خیلی هم بزرگ به نظر نمی‌رسیدن.

یکی از مشکل‌ها شغلش بود. اون به عنوان منشی جسیکا هوارد از انتشارات هوارد استخدام شده بود، یه زن که ظاهر بژپوش و رسمیش قلب مهربون و روح قدرشناسش رو مخفی کرده بود. و هنوز شش ماه نگذشته بود که جسیکا اون رو به سمت ویرایشگر ارتقا داد. این اتفاق خوبی بود، اما متاسفانه حالا گیر ویرایش کردن خاطرات زندگی چند تا آدم خشک افتاده بود که توی عمرشون هیچ وقت یه ایده‌ی واقعی و جدید نداشتن، و همچنین مقالاتی از چند دانشمند رو ویرایش می‌کرد که موضوعاتی آن‌چنان پرت داشتن که حتی اگه ایده‌های خلاقانه‌ای توشون بود هم هیچ‌کس اهمیتی بهشون نمی‌داد. از جسیکا پرسیده بود: «تا حالا به بیشتر کردن دامنه‌ی کاری انتشارات فکر کردی؟ مثلا علمی تخیلی؟ یا یه چیز محبوب مثل رمان‌های عاشقانه؟ شنیدم که خوب می‌فروشن.»

جسیکا جوری بهش نگاه کرده بود که انگار بهش فحش داده. «تخیل عامه؟ مگه از روی جسدم رد بشی. من انتشارات هوارد رو با همون پرستیژ و سطح کاری به نسل بعدم تحویل میدم که به خودم تحویل داده شد.»

نینا با میل به اینکه بهش بگه انتشارات هوارد احتمالا تا نسل بعدی دووم نمیاره مقابله کرده بود. در حقیقت اگه عددهایی که توی دوران منشی بودنش دیده بود درست باشن، شرکتشون حتی تا موقع نهار هم نباید دوام بیاره. و این خیلی حیف بود. جسیکا آدم خوبی بود که عاشق کتاب بود. به همین خاطر باید شغل خوبی داشته باشه. متاسفانه حتی اگه یه کتاب پرفروش به سمتش میومد هم نمیتونست تشخیصش بده.

نینا فرد رو به خودش نزدیک‌تر کرد. «می‌خوای یه کتاب بنویسی، فرد؟ اون سگه توی اخبار یه سکه از روی قیافش ساخته شده، و اصلا نصف تو هم باکلاس نیست.»

فرد خرناسی کشید و به خودش پیچید.

نینا بالای سر خوشبوی اون رو بوسید. «فرض میکنم گفتی نه.»

[۱] Mel Gibson

یا تو یا هیچکس - پست ۱۵
یا تو یا هیچکس - پست ۱۳

درباره Mohamad

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme