آخرین پست

یا تو یا هیچکس – پست ۱۳

«خوب، الان میگی نمیخوام، ولی بالاخره یه روزی برای خودت یه خانواده می‌خوای، و اون موقع ــ »

الکس گفت: «من خانواده دارم. و همه‌شون دیوونه‌م می‌کنن. چرا باید یه خانواده‌ی دیگه بخوام؟»

دبی گفت: «منظورم یه خانواده برای خودت هست.»

«دبی، توجه نمی‌کنی چی میگم. من بچه نمی‌خوام. هیچ وقت.»

سکوت طولانی‌ای سمت دیگه‌ی تلفن برقرار شد، و الکس فهمید که دبی برای اولین بار متوجه حرفش شده.

دبی گفت: «متوجه‌ام.»

الکس گفت: «می‌دونم. برای همین بود که هی می‌خواستم بهت هشدار بدم. خیلی ازت خوشم میاد. و باهات بهم خوش گذشته. ولی بچه نمی‌خوام. حتی نمی‌خوام ازدواج کنم. تا این‌جا همیشه خانواده داشتم. از این به بعد نمی‌خوام داشته باشم.»

«خوب.» دبی گلوش رو صاف کرد. «باشه، خیلی خوب. پس فکر کنم دیگه دلیلی برای این نمونده که با همدیگه بیرون بریم، مگه نه؟»

«نه، مگه اینکه بخوای ریلکس کنی و یه من خوش بگذرونی.» الکس می‌دونست که باید از این حرفی که دبی زده بود نگران می‌شد، اما تنها احساسی که توی خودش پیدا کرد، میل به تلاش دوباره بود. «می‌تونیم با همدیگه چند تا فیلم ببینیم. حرف بزنیم. فقط خودمون باشیم. همدیگه رو بشناسیم.»

«الکس.» صدای دبی با خشمی کنترل شده لرزید. «ما شش هفته‌ست که با هم قرار می‌ذاریم. دیگه همدیگه رو می‌شناسیم. هر چی فیلم مسخره بوده دیدیم و همه حرف‌هامون رو هم زدیم. من یه آینده می‌خوام. یه آینده درست و حسابی.»

الکس با خوشحالی گفت: «خوب امیدوارم بهش برسی. موفق باشی.»

دبی تلفن رو روش قطع کرد.

الکس تلفن رو روی لبه‌ی پنجره گذاشت و دوباره به پلکان اضطراری تکیه داد، و سعی کرد به این فکر کنه که از نبود دبی ناراحته یا نه. ناراحت نبود. در حقیقت، تنها قسمت ناراحت‌کننده‌ی ماجرا این بود که از رفتن دبی ناراحت نبود. اصولا باید ناراحت می‌شد. دبی زن خیلی خوبی بود، و الکس باید از نبود اون توی زندگیش حسابی ناراحت می‌شد.

اون خیلی آدم لجنی بود. تازه بدتر از اون، داشت مثل مکس می‌شد.

با این وجود برای شش هفته با دبی مونده بود. این هم خیلی خوب بود. شاید دفعه‌ی بعد می‌تونست کسی رو پیدا کنه که فقط از بودن با اون خوشحال باش، و بخواد از زندگیش لذت ببره، و اینقدر تلاش نداشته باشه روابط خانوادگی ایجاد بکنه که باعث می‌شد الکس از این چیزی که هست دیوونه‌تر بشه.

مثلا تریشیا[۱] یکی از گزینه‌های خوب بود، همون دختر موبلوندی که توی دفتر اداری کار می‌کرد. قبلا یه بار الکس رو به شام دعوت کرده بود، اما الکس به خاطر دبی قبول نکرده بود. به نظر میومد آدم خوبی باشه. حتی ممکن بود بیشتر از اینکه به مسافرت‌های ماشینی و عضو شدن توی کلوب‌های محله‌ای اهمیت بده، دوست داشته باشه غذا بخوره و فیلم کازابلانکا نگاه کنه. اگه فردا توی روز تولدش به خاطر خفه کردن یکی از اعضای خانواده‌ش به زندان فرستاده نمی‌شد، شاید به تریشیا یه زنگ می‌زد.

میله‌های پلکان اضطراری داشت گوشت تنش رو اذیت می‌کرد، برای همین صاف شد و خودش رو کش آورد و از پنجره به داخل خزید. مبلش به اندازه‌ای به پنجره نزدیک بود که نسیم ملایمی بهش بخوره. همه‌ی چیزی که احتیاج داشت یه خواب درست و حسابی بود. اگه کمی شانس می‌آورد کل فردا رو می‌خوابید و قبل از اینکه شنبه بره سر کار مجبور به دیدن و ملاقات اعضای خانوادش نمی‌شد.

[۱] Tricia

یا تو یا هیچکس - پست ۱۴
یا تو یا هیچکس - پست ۱۲

درباره Mohamad

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme