آخرین پست

یا تو یا هیچکس – پست ۱۲

«محض خاطر این گرفتمش که ممکنه یهو گم بشه.» چریتی بالا اومدن نیم‌تنه‌ی فرد از پنجره و کشیدن پنجه‌هاش روی لبه‌ی پنجره رو تماشا کرد. «یا اینکه بدزدنش.»

نینا اتیکت رو روی زمین گذاشت و رفت فرد رو بیاره داخل. «فکر کنم بهتر باشه یه جعبه هم بذارم بیرون. به نظر میرسه قسمت غقب بدنش مشکل داشته باشه.»

چریتی گفت: «بین همه‌ی مشکلات دیگه‌ش. ببین، من باید برم.»

نینا فرد رو روی زمین گذاشت و کمرش رو صاف کرد. «نوشیدنی چی شد؟»

چریتی لبش رو گاز گرفت. «میشه فرداشب این کار رو بکنیم؟ فردا صبح هر دومون باید بریم سر کار، و مطمئنم که فرداشب هم خیلی زیاد لازمت داشته باشم، آخه میدونی جمعه‌ست و … خودت میدونی دیگه.»

نینا سرش رو تکون داد. «آره میدونم. غروب جمعه از هر روزی بدتره. باشه. اون موقع بهتر هم هست. میتونه شب هم همینجا بمونی.»

چریتی به پایین نگاه کرد. «فرد، تو مشکلی با این قضیه نداری؟»

فرد نفس عمیقی کشید و راه خودش رو رفت.

نینا گفت: «خیلی هم خوشحاله.»

چریتی گفت: «آره، قشنگ مشخصه که شاد شد. فردا می بینمت.»

***

وقتی الکس وارد آپارتمان طبقه‌ی دومش شد، تلفن داشت زنگ می‌خورد. در حالی که تلفن رو به زحمت بین شونه و گوشش نگه داشته بود و سعی می‌کرد همزمان پنجره رو کمی باز کنه تا هوا داخل بشه، جواب داد.

«الکس؟»

عالیه. دِبی[۱]. «آره. خودمم.» الکس سرش رو از پنجره بیرون کرد تا کمی از هوای تازه‌ی شبانه استفاده کنه. لعنتی. از پنجره بیرون رفت و روی پلکان اضطراری نشست. در همین حین که داشت با تلفن حرف میزد کفش و جوراب هاش رو در آورد و از پنجره داخل انداخت. «چه خبر؟»

صدای دبی به طرز عجیبی سرحال بود. «گفتم فردا به خاطر اینکه تولدته با همدیگه یه جایی بریم. بچه‌های خواهرت می‌خوان برن سینما، پس فکر کردم که ــ »

الکس دروغ گفت: «شرمنده نمی‌رسم.»

«الکس، اگه فقط یه کم سعی کنی ــ »

«نه جدی میگم. کل روز وقتم با خانواده‌م پر هست. کل روز یکی بعد از دیگری میخوان من رو ببینن.»

صدای دبی ناراحت شد. «چرا؟ چرا همشون با همدیگه نمیتونن باهات ملاقات کنن؟»

«چون همه‌شون میخوان من رو راضی کنن که توی رشته‌ی خودشون تخصصم رو بگیرم.» الکس انگشت‌های پاش رو کمی تکون داد و به خاطر نسیمی که میومد، احساس بهتری بهش دست داد. شاید اگه کلا کفش نمی‌پوشید ــ

دبی گفت: «خوب، فکر کنم دست میگن. اگه توی یه رشته‌ی دیگه تخصص میگرفتی پول بیشتری هم در می‌آوردی.»

«همه‌ی پولی که لازم دارم رو همین الان هم در میارم.» وقتی دبی داشت جمله‌ی بعدش رو می‌گفت الکس سعی کرد تیشرت سفیدش رو در بیاره تا کمی خنکش بشه، برای همین متوجه نشد چی گفت. «یه بار دیگه بگو؟»

«گفتم کلی قسط داری که باید صاف کنی. برای یه آدم مجرد قسط و وام مهم نیست، ولی وقتی که عروسی کردی و بچه دار شدی میخوای چکار کنی؟»

الکس آهی کشید و پیرهنش رو از پنجره داخل انداخت. «دبی، این بحث رو قبلا هم انجام دادیم. من بچه مچه نمی‌خوام.»

[۱] Debbie

یا تو یا هیچکس - پست ۱۳
یا تو یا هیچکس - پست ۱۱

درباره Mohamad

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme