آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 9

اوه، خدایا.

کوله م رو چنگ میزنم و با جدیت روی دو بازو میندازم، سپس از پله هایی که من رو به سمت جهنم میبرند سرازیر میشم.

من گفتم جهنم؟ دست کم شبیه ش هست. مدرسه دولتی میتونه همه ی اون چیزهایی باشه که ازشون میترسم یا حتی بدتر. کلاسها اونقدرا بد نیستند، اما مجبور شدم از دستشویی کنار آزمایشگاه علوم استفاده کنم، و با وجود اینکه جون سالم به در بردم، اما اثرش برای همیشه باقی میمونه.

یه جنبه ی ساده ی یادداشت سیکس مطلع کردن من از این موضوع که اونجا بیشتر از دستشویی واقعی به عنوان جایی برای خلوت کردن دخترها و پسرها استفاده میشه، بوده که خب میتونست فقط همینو بگه.

الان زنگ چهارمه و من کلمه  “بدکاره” رو تقریبا از هر دختری که توی راهرو ازش رد شدم شنیده ام و صحبت واضحی از یه کپه اسکناس که قفسه کتابام رو پر کرده همراه یه نوشته، نشونه ی خوبیه که بدونم ممکنه زیاد ازم استقبال نشه.

نوشته به اسم مدیر مدرسه امضا شده، اما با این اشتباه نگارشی** سخت میتونم باور کنم کار مدیر باشه، نوشته میگفت، “با عرض پوزش قفسه به آدمایی مثه تو نمیرسه، بدکاره”

با لبخند محوی به نوشته ی داخل دستم خیره میشم، به طور شرم آوری دارم آخرو عاقبت دوترم آینده م رو میپذیرم. خود کرده را تدبیر نیست. جدی جدی فکر میکردم مردم فقط توی کتابا از این کارا میکنن. اما الان مستقیما دارم میبینم که آدمای احمقم وجود دارن. همینطور امیدوارم بیشتر این مسخره بازی ها فقط شبیه اون چیزی باشه که فکر میکنم. چه آدم احمقی برای توهین کردن پول خرج میکنه؟ حدس میزنم یه آدم پولدار. شایدم چندتا آدم پولدار.

اطمینان دارم تک وتوکی از دارودسته ی دخترایی که پشتم هروکر راه انداختن هنوز منتظر عکس العملی از من مثه این که وسایلم رو زمین بندازم و گریون توی نزدیکترین دستشویی بدوم، هستن.

فقط سه تا مانع وجود داره که باعث میشه اونا ناامید شن:

1-من گریه نمیکنم. هیچوقت.

2-من الان دستشویی بودم و اصلا هم حاضر نیستم اونجا برگردم.

3-من از پول خوشم میاد. آخه کی ازش فرار میکنه؟

کوله م رو کنار قفسه ی کتابام روی زمین میذارم و پولا رو برمیدارم. دست کم بیست و یک دلار اسکناس روی زمین و بیشتر از ده تای دیگه هم توی قفسه م هست. همه شو جمع میکنم و داخل کوله م می چپونم.

کتابا رو عوض میکنم و قفسه م رو میبندم، بعد کوله م رو روی شونه هام میکشم و لبخند میزنم.

-از طرف من از پدراتون تشکر کنین.

گروه دخترا رو (که دیگه صدای کرکر خنده شون نمیاد) پشت سر میذارم و چشم غره هاشون رو زیر سیبیلی رد میکنم.

وقت نهاره و دارم به بارون سیل آسایی که توی حیاط جریان داره نگاه میکنم، واضحه که کارما*  با گند زدن به هوا انتقامش رو گرفته. مطمئنا این انتقام اونه چون هوا کاملا آروم بود.

-من از پسش برمیام.

دستهام رو روی در کافه تریا میذارم و در حالی که نصف انتظارم استقبال ازم با آتش و گوگرده، در رو هل میدم.

از میون سرسرا رد میشم و آتش و گوگرد نیست که باهاش مواجه میشم، بلکه انواع و اقسام صداهاییه که گوشهام میتونن بشنون، انگار اینجا هرکسی داره سعی میکنه پرسروصداتر از بقیه حرف بزنه.

 قطعا  توی مدرسه ای ثبت نام کردم که هرکسی میخواد بالاتر از بقیه باشه. به بهترین نحو شروع میکنم به وانمود کردن به اعتماد به نفس،که ناخودآگاه باعث میشه توجه بقیه رو جلب کنم، پسرا، دار و دسته ها، دورافتاده ها، یا گریسون. تا نیمه ی راه رسیدن به صف غذا رو به سلامت میگذرونم که یکی دستش رو زیر بازوم میندازه و من رو دنبال خودش میکشه: «منتظرت بودم»

***

(*Karma : سرنوشت، مجموع اعمال هرشخص در عمرهای مختلف او که سرنوشت او را در عمر بعدی تعیین میکند. در مذهب بودا و هندوها)

(**توی نوشته املای Your (مال تو) رو به اشتباه نوشتن You,re(تو هستی) مخفف (You are)، یعنی به جای (قفسه ی تو ) نوشته (تو قفسه هستی))

ناامید - کالین هوور - پست 10
ناامید - کالین هوور - پست 8 - فصل 3

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

2 دیدگاه

  1. وای سلام مرسی واسه پست نمیشه یکم زودتربذارید؟؟؟؟؟؟؟؟
    کی بود ینی اینکه بازوشو گرفت؟؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme