آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 42 – فصل 10

جمعه، 31 آگوست 2012، ساعت 11:20 دقیقه صبح

مدرسه توی چند روز بعد هم مثل دو روز اول پرماجراست. به نظر میاد صندوق کتابهای من داره تبدیل به مرکز یادداشتها و نامه های چسبی و تهوع آور میشه. درواقع هیچکدوم از اونهایی که تا به حال دیدم رو داخل قفسه ام یا روی اون نگذاشته بودند. من واقعا تا وقتی که خودشون اعتراف نکنن، نمیتونم بفهمم چه سودی از این کارها میبرن.

مثل یادداشتی که امروز صبح به قفسه ام چسبیده بود و فقط  نوشته بود”بدکاره”. واقعا؟ پس خلاقیتش کجا رفته؟ نمیتونستن یه داستان جذاب بهش اضافه کنن؟ مثلا یکم جزئیات درباره ی بی احتیاطی من؟ اگه باید هر روز این چیزای مذخرف رو بخونم حداقل میتونن یکم جالبترش کنند. اگه من بخوام خودمو انقدر پایین بیارم که یه شایعه ی بی پایه و اساس رو به قفسه ی کسی بچسبونم، حداقل کاری میکنم مایه سرگرمی هرکس که میخونه بشه. میتونم یه چیز جالب مثل این بنویسم ” بدکاره، من دیشب تو رو توی تخت خواب دوست پسرم دیدم، اینو بدون که اصلا از این که به اموال من دست بزنی راضی نیستم.”

میخندم و یادداشت رو مچاله میکنم. صدای خندم بلندتر از افکاریه که توی ذهنم شکل گرفته. به اطرافم نگاه میکنم و کسی جز من توی راهرو نیست. به جای اینکه یادداشتهای چسبی رو از قفسه ام جدا کنم-کاری که احتمالا باید انجام بدم- خودکارم رو درمیارم خلاقانه ترشون میکنم. رهگذرا خوش اومدین.

***

برکین سینی اش رو مقابل سینی من روی میز میذاره. ما الان غذامون رو گرفته بودیم و به نظر میرسه اون خیال میکنه من چیزی جز سالاد نمیخوام. لبخندی به من میزنه، مثل اینکه بخواد بگه این یه راز درباره ی من بوده که اون فهمیده، اگه اینم یه شایعه دیگه ست ازش میگذرم.

-دیروز امتحان دومیدانی چطور بود؟

شانه بالا میندازم.«نرفتم.»

-آره میدونم.

-پس چرا میپرسی؟

میخنده. «برای اینکه دلم میخواد قبل از اینکه چیزی رو باور کنم، با تو شفاف سازیش کنم. چرا نرفتی؟»

دوباره شانه بالا میندازم.

-معنی این شونه بالا انداختن چیه؟ تیک عصبی داری؟

شونه بالا میندازم.« من فقط خوشم نمیاد با کسایی که اینجان عضو یه تیم بشم. جذابیتشو برام از دست داده.»

اخم میکنه.« اول از همه، دو میدانی یکی از ورزشهاییه که بیشتر انفرادیه و تو میتونی عضوش بشی. درثانی فکر میکردم گفتی دلیل اینجا بودنت فعالیتهای فوق برنامه ایه که انجام میدن.»

« من نمیدونم چرا اینجام. شاید حس کردم نیاز دارم قبل از اینکه وارد دنیای واقعی بشم، ببینم آدما هم میتونن توی بدترین شرایط ذات خوبشونو نشون بدن. این باعث میشه کمتر شوک زده بشم.»      

ساقه یک کرفس رو به سمتم نشونه میگیره و ابروش رو بالا میندازه. « این درسته. آشناسازی تدریجی با خطرهای اجتماع، مثه ضربه گیر مشت عمل میکنه. ما نمیتونیم تو رو وقتی که تمام عمرت توی باغ وحش لای پر قو زندگی کردی، توی جنگل رهات کنیم.»

-چه تشبیه ماهرانه ای.

چشمک میزنه و گازی به ساقه کرفسش میزنه. « صحبت از تشبیهات شد. چه خبر از قفسه ات؟ امروز پر از تشبیهات و استعاره های جذاب بود.»

میخندم. «ازش خوشت اومد؟ یه لحظه غافلگیر شدم ولی حس خلاقیتمو زیاد کرد.»

سر تکون میده. « من مخصوصا از یکی خوشم اومد که میگفت “تو واقعا بی بند و باری، حتی با برکین مورمونم بودی.”»  

سرم رو تکون میدم.« حالا که یکی رو من نمیتونم مدعی خواستنش باشم. این مبتکرانه بود. اما اونا سرگرم کننده ن مگه نه؟ الانم که بیشتر مورددار شدن.»

«خب.» ادامه میده. «اونا سرگرم کننده بودن ولی الان دیگه نه. همین حالا هولدر داشت از روی قفست میکندشون.»

سرم رو بلند میکنم و تیز نگاهش میکنم و میبینم لبخند گل و گشاد و شرارت باری روی صورتش افتاده. حدس میزنم این همون رازی باشه که برای نگه داشتنش داشت به زحمت می افتاد.

«عجیبه.» میخوام بدونم چرا هولدر باید برای انجام این کار به خودش زحمت بده. از اون موقع که با هم بحثمون شد دیگه با هم ندویدیم، درواقع اصلا برخوردی نداشتیم. الان ساعت اولِ کلاس، طرفی میشینه که از سمت من اصلا دید نداره، زمان بین کلاسی هم تا وقت نهار _که اونم با دوستاش آخرِ کافه تریا میشینه_ اصلا نمیبینمش. فکر میکردم بعد از اون حرفها، با هم به یه بن بست رسیدیم و داریم به طور موفقیت آمیزی از هم فاصله میگیریم، اما حدس میزنم اشتباه میکردم.

برکین: -میتونم یه چیزی ازت بپرسم.

فقط برای اینکه اذیتش کنم شونه بالا میندازم.

-شایعه هایی که درباره ش میگن حقیقت داره؟ درباره خشونتش؟ و خواهرش؟

سعی میکنم جا خوردنم زیاد معلوم نباشه، اما این اولین باریه که درباره ی وجود یه خواهر میشنوم.

-من نمیدونم. فقط اینو میدونم که به اندازه کافی باهاش وقت گذروندم، که بفهمم این آدم اونقدر منو میترسونه که نخوام وقت بیشتری رو باهاش بگذرونم.

واقعا دلم میخواد درباره این خواهر ازش بپرسم اما نمیتونم تو موقعیتهایی که سرسختیم چهره ی زشت خودشو نشون میده کاری کنم. به یه دلایلی جستجوی اطلاعات درباره دین هولدر هم یکی از اون موقیتهاست.

صدایی از پشت سر میگه: «سلام.»

بدنم نسبت به صدا بی تفاوته پس فورا میفهمم هولدر نیست. تقریبا زمانی که من میچرخم گریسون پاش رو از روی نیمکت رد میکنه و کنارم میشنه.

-بعدِ مدرسه سرت شلوغه؟

ساقه کرفسم رو داخل کمی سس غلات فرو میکنم و گاز میزنم. «شاید. »

گریسون سرش رو تکون میده.« جوابت به اندازه کافی خوب نبود. بعدِ ساعت آخر، توی ماشین میبینمت.»

قبل از این که بتونم اعتراضی کنم بلند میشه و میره. برکین بهم پوزخند میزنه و من فقط شونه بالا میندازم.

شرمنده دیر شد. مرسی که هستین: )

ناامید - کالین هوور - پست 43
ناامید - کالین هوور - پست 41

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

6 دیدگاه

  1. دیگه داستان یادم رفته بود مثل ناامید شدیم از ادامه ش ولی خیلی خوبه که برگشتین ولی لطفا دیگه اینقد طولانی نشه من باید بدم پست ای قبلی بخونم تا اسم ادم ای داستان یادم بیاد فعلا😂😂😂😂😂

  2. رها جان مارو بیشتر دریاب خانمی
    مرسی از شما که هستی، خیلی عالی بود عزیزم ممنون

  3. پریچهر یوسفی

    واقعا دیگه نا امید بودم فکر کردم دیگه دوست ندارین ترجمه اش کنیم ممنون که هستین

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme