آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 41

پنجره رو میبندم و به سمت تختم به راه میافتم. قلبم، به همان سرعتی میتپد که اگر مجبور بودم سه مایل بدوم میتپید. اگه بخوام صادق باشم الان به شدت عصبانی ام و تپش قلبم هم بیشتر به همین دلیله.

من دو روز از روزهای گذشته، با پسری ملاقات کردم، که بیشتر از اون با هیچ کس توی زندگیم بحث و مشاجره نداشتم. اگر تمام بحث هایی که توی چهار سال گذشته با سیکس داشتم رو هم با هم جمع کنم، باز هم با چهل و هشت ساعت گذشته با هولدر قابل مقایسه نیست. من حتی دلیل این همه اصرارش و نمیدونم. اما فکر کنم بعد از امروز صبح احتمالا بیشتر از این اصرار نمیکنه.

پاکت نامه رو از روی پا تختی برمیدارم و بازش میکنم. نامه سیکس رو بیرون میکشم و به پشتی تخت تکیه میدم. نامه رو میخونم و امیدوارم اینطوری از آشوب ذهنی که دارم نجات پیدا کنم.

 

اسکای،

امیدوارم زمانی که این نامه رو میخونی (چون میدونم بلافاصله نمیخونیش!) من عاشق یه پسر ایتالیایی شده باشم و اصلا به تو فکر نکنم.

اما میدونم که اینطوری نمیشه، چون من تمام مدت به تو فکر میکنم. به همه ی اون شبهایی که با بستنی و فیلمها و پسرهامون بیدار میموندیم. اما بیشتر از اونا به تو فکر میکنم و تمام دلایلی که باعث میشه عاشقت باشم.

کمی از اونا رو برات میگم : من عاشق وقتیم که توی خداحافظیا و احساسات و واکنشهات گند میزنی، چون خودمم همین کارو میکنم. عاشق اینم که همیشه از قسمت توت فرنگی و وانیلِ بستنی برمیداری، چون میدونی من چقدر شکلات دوست دارم، با وجود اینکه خودتم خیلی دوست داری. عاشق اینم که باوجود دور بودن سختگیرانه ات از اجتماع _تا جایی که فرقه آمیش* در مقابلت مد روز حساب میشه_، اصلا عجیب غریب و بی دست و پا نیستی.

اما بیشتر از همه، عاشق اینم که منو قضاوت نمیکنی. تو تمام این چهار سال حتی یک بار هم انتخابهام ( هر چقدر هم که ممکن بوده بد باشن) یا مرد هایی که باهاشون بودم، یا این حقیقت که من به هیچ تعهدی پایبند نیستم و زیر سوال نبردی. شاید بگم این برای تو که مثه من یه دختر بی بند و باری، ساده ست که منو مورد قضاوت قرار ندی، اما هر دوی ما میدونیم که تو اینطور نیستی.

پس برای معرفتت توی دوستی ازت ممنونم. ممنونم که قضاوتم نمیکنی. ممنونم که خودپسند و گند دماغ نیستی و هیچ وقت طوری رفتار نکردی که انگار از من بهتری، (با وجود این که میدونیم هستی) اونقدر خوبی که من به چیزهایی که پشت سرمون میگن میتونم بخندم. این که اون چیزها رو درباره تو هم میگن منو میکشه.

 برای این موضوع متاسفم، اما نه خیلی زیاد. چون میدونم اگه قرار بود بین یه دختر آبرو دار و بهترین دوست بی بند و بار من بودن یکی و انتخاب کنی، حاضر بودی با تمام مردای دنیا بخوابی، چون تو همینقدر عاشق منی. و من هم میذاشتم این کار رو بکنی چون خیلی زیاد عاشقتم. و یه چیزو بیشتر در مورد تو دوست دارم، بعد خفه میشم چون الان فقط شیش فیت دورتر از تو دارم این نامه رو مینویسم و واقعا سخته که از پنجره اتاقت بالا نیام و بغلت نکنم.

من بی تفاوتیتو دوست دارم. من عاشق اینم که تو حتی به اندازه یه چیزمرغ هم اهمیت نمیدی که مردم چی فکر میکنن. اینکه تمرکزت روی آینده ته و هرکس دیگه ای میتونه بره به درک رو دوست دارم. وقتی بعد از اینکه درباره اسم نویسی توی مدرسه ام باهات صحبت کردم، گفتم که دارم به ایتالیا میرم، تو فقط لبخند زدی و شونه هاتو بالا انداختی حتی با وجود اینکه این باعث میشد از بهترین دوستت جدا بشی. من برای رفتن به دنبال رویاهام، معلق توی هوا ولت کردم، و تو نذاشتی این خردت کنه و حتی یه ذره هم منو سرزنش نکردی. من برای این عاشقتم.

من عاشق وقتی ام که(این آخریشه، قسم میخورم) وقتی فیلم The Forces of Nature رو میدیدیم، آخر فیلم که ساندرا بولاک رفت و من برای این پایانِ زشت جیغ میزدم و به تلویزیون بدو بیراه میگفتم، تو فقط شونه هاتو بالا انداختی و گفتی « این واقیته سیکس، تو نمیتونی برای یه پایان واقعی دیوونه بشی، بعضی از اونا تلخن. اگه همه ی پایانها دروغکی شاد باشن، باید دلخور و عصبانیت کنه.»

این و هیچ وقت یادم نمیره، چون حق با تو بود. میدونم سعی نمیکردی بهم درسی بدی، اما این کار رو کردی. نه چیزی هست که قرار باشه منو به خواسته هام برسونه و نه کسی میتونه همواره یه پایان شاد و خوشحال داشته باشه. زندگی واقعیه و بعضی وقتها زشت. تو فقط مجبوری باهاش دست و پنجه نرم کنی.

من با یه دوز از بی تفاوتیِ تو، قصد دارم اینو قبول کنم و راهی بشم.

خب، فکر کنم به اندازه کافی گفتم. فقط دلم میخواد بدونی دلم برات تنگ میشه و این بهترین بهترین دوست دنیا هم بهتره وقتی شیش ماه دیگه برمیگردم خونه بزنه کنار. امیدوارم اینو درک کنی که چقدر حیرت آور و شگفت انگیزی، اما اگه هم ندونی من میخوام برای یاداوریِ اون، هر روز بهت پیام بدم. خودتو برای اینکه تا شش ماه با پیامای من بمب بارون بشی آماده کن. پیامهای آزاردهنده و بی پایانی که چیزی جز اعترافات مثبت درباره ی اسکای نیستن.

 

دوستت دارم،

6 *

نامه رو تا میکنم و لبخند میزنم. من گریه نمیکنم، اون هم انتظار نداره که درحال خوندن نامه اش به گریه بیافتم. مهم نیست چقدر توی اینکار موفق بوده باشه. دستم رو به طرف پاتختی دراز میکنم و تلفنی که بهم داده بود رو از دراور بیرون میارم. همین الان دوتا پیام نخونده دارم.

 

اخیرا بهت گفتم چقدر پرابهت و ترسناکی؟ دلم برات تنگ شده.

روز دومه و بهتره جواب پیاممو بدی. باید درباره ی لورنزو بهت بگم. و همچنین تو به طور تهوع آوری باهوشی.

لبخند میزنم و پیامش رو جواب میدم، تقریبا پنج تلاشم با شکست مواجه میشه تا اینکه میتونم طرز کارشو یاد بگیرم. من یه نوجوون تقریبا هجده ساله م و این اولین پیامیه که فرستادم؟ باید توی گینس ثبت بشه.

از این اعترافنامه های مثبت روزانه ت خوشم میاد. مطمئن شو یادم نمیره چقدر زیبا هستم، و چه سلیقه ی بی عیب و نقصی توی موسیقی دارم، سریع ترین دونده دنیا هم هستم. ( چندتا ایده برای اینکه تو هم شروع به دویدن کنی).

دل منم برات تنگ شده. و نمیتونم برای شنیدن درباره لورنزو صبر کنم، تو یه دختر بی بند و باری.

*آمیش: یک فرقه مسیحی آناباپتیست است. پیروان فرقه آمیش کماکان براساس روش های قدیمی نیاکانشان مانند استفاده از اسب برای کشاورزی و حمل و نقل، روش پوشش سنتی و ممنوعیت استفاده از برق در خانه زندگی میکنند. منبع : ویکی

*منظورش سیکس (به فارسی شش) اسم خودشه

سلام دوستای گلم

این قسمتو نمیشد تیکه تیکه بذارم. ببخشید دیر شد.

مرسیییی از پیامها و همراهیتون.

 

 

 

ناامید - کالین هوور - پست 42 - فصل 10
ناامید - کالین هوور - پست 40

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

8 دیدگاه

  1. ممنووووون ♡

    فردا هولدر باز باهاش سر حرف رو یاز میکنه نمیدون، چی ت نکاه اول دید که این طوری شد
    مشتاقم ادامه داستان رو بخونم
    ممنون از انتخاب کتاب به این خوبی و ممنون از ترجمه خوبت 🙂

  2. ممنون از ترجمه روان و زیباتون
    من که عاشق کالین هوور شدم، لطفا بقیه رمانهای این نویسنده را هم در لیست ترجمه هاتون بگذارید

  3. سپاس فراوون رهاجون وخسته نباشی 🙁
    بیصبرانه منتظر ادامه ترجمه زیبات هستیم.. ;((
    موفق باشی…

  4. ممنون از ترجمه ی زیبات واسه ترجمه هات زمان خاصی داری ؟
    رمان های کالین هوور رو خوندم کتاباش جالب اند ولی شخصیت دختر و پسرش تو کتاباش خیلی باهم بحث میکنم به نظر من این بحث کردن زیادی یه خورده رو اعصابه

  5. پریچهر یوسفی

    بابا چرا ترجمه نمیکنی؟؟؟
    یه هفته اس میزنم نا امید پست 42 چیزی نشون نمیده
    چه میکنی مترجم عزیز

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme