آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 40

سلام : ) سلام : )

او نگاه دقیق و متفکرش رو باز به کار میگیره، با وجود اون، نگاه بیش از حد خیره اش به نحوی بیتوجهی رو به من القا میکنه. این کار همچنان داره براش عادت میشه و من دیگه میخوام براش یه اسم بذارم. در تمام مدتِ سکوت متفکرانه اش انگار با چشمهاش منو توی دست نگه میداره و از قصد نمیذاره هیچ چیز رو از چهره اش بخونم. هرگز کسی رو ندیدم که اینقدر فکر صرف جوابهاش کنه. اون در تمام مدتی که جواب رو آماده میکنه، اجازه میده همه چیز خیس بخوره. انگار کلمات محدود شدن، و اون تنها میخواد از اونهایی که واقعا ضروری هستند استفاده کنه.

حرکات کششی رو متوقف میکنم و بدون این که بخوام از موضعم پایین بیام، بهش نگاه میکنم. من قصد ندارم به اون اجازه بدم فوت و فنهای اون ذهن نه چندان جدای مانندش* رو روی من اجرا کنه، و این هم مهم نیست که چقدر دلم بخواد اونها رو به خودش برگردونم. اون کاملا ناخواناست و حتی بیشتر از اون غیرقابل پیش بینی، این عصبانیم میکنه. مقابل من پاهاش رو از هم فاصله میده. « دستتو بده، منم به گرم شدن نیاز دارم.» با کمک دستهاش جلوی من میشینه، انگار میخوایم اتل متل توتوله بازی کنیم.

اگه کسی الان با ماشین از اینجا رد بشه، میتونم کاملا شایعه ها رو تصور کنم، حتی فکرشم خنده داره. دستهام رو در کف دستهای دراز شده اش قرار میدم و اون برای چند ثانیه من رو به سمت خودش میکشه. وقتی به آهستگی حرکت میکنه و جلو میاد، دستهام رو عقب میکشم، او به جلو کشیده میشه اما نگاهش همچنان قفل شده در چشمهای من باقی میمونه. با اون چشمهای گیرای سست کننده اش تمام مدتی که کشش رو انجام میده به من نگاه میکنه.

«برای یادآوری…» اون میگه:«دیروز من کسی نبودم که مشکل داشت»

اونو محکمتر میکشم، بیشتر از روی بدجنسی تا اینکه بخوام توی گرم شدن بهش کمک کنم.

«تو الان طعنه زدی که من آدم مشکل داری ام؟»

«نیستی؟»

«حرفتو واضح بزن، از ابهام خوشم نمیاد»

میخنده، اما خنده اش از روی عصبانیت نیست.

«اسکای یه چیزو درباره ی من بدون، من هیچ وقت کار مبهمی انجام نمیدم. بهت گفتم من در همه حال باهات صادقم و تو هم همینطور باش، ابهام همون چیزیه که راستگویی رو تحت الشعاع قرار میده.»

خاطر نشان میکنم. « اینی که الان گفتی هم یه جواب کاملا مبهمه.»

-تو اصلا سوالی ازم نپرسیدی. قبلا بهت گفتم، اگه میخوای چیزی بدونی فقط بپرس. به نظر میاد فکر میکنی منو میشناسی در حالی که تا بحال هیچ چیز ازم نپرسیدی.

-من نمیشناسمت.

میخنده و سرش رو تکون میده، بعد دستهام رو رها میکنه. «فراموشش کن.»

او بلند میشه و شروع به راه رفتن میکنه.

«وایسا.» خودمو از سکوی بتنی بالا میکشم و دنبالش میرم. من اون کسی ام که الان باید عصبانی باشه.

-بهت چی گفتم؟ من نمیشناسمت. چرا باز داری خودتو برام میگیری؟

از حرکت می ایسته و به سمت من برمیگرده. بعد چند قدم به طرفم میاد.

-بعد از وقت گذروندن با تو توی این چند روز آخر حدس میزنم، فکر میکردم یه عکس العملِ کمی متفاوت ازت توی مدرسه دیدم. من فرصت کافی برای اینکه هرچی که میخوای ازم بپرسی رو بهت دادم، اما به دلایلی تو دلت میخواد اونایی که شنیدی رو باور کنی، با وجود اینکه هیچ کدوم رو من بهت نگفتم. و این که تو هم کسی هستی که  توی شایعات سهمی داری، منو به این باور رسوند که کمتر پیش خودت قضاوت میکنی.

سهم من توی شایعات؟ اگه فکر میکنه با داشتن بعضی چیزهای مشترک با من، میتونه به اونچه که میخواد برسه، کاملا در اشتباهه.

-پس موضوع اینه؟ با خودت فکر کردی یه دختر بی بندوبارِ تازه وارد میتونه برای یه پسر وحشیِ ….مناسب باشه؟

میغُره و با کلافگی دستهاش رو توی موهایش میکشه.

-اسکای، این کار و نکن.

-چه کاری؟ صدا زدنت به عنوان یه پسر وحشیِ ….؟ باشه. بیا این قرارِ صداقتی که بین خودمون گذاشتیم و تمرین کنیم، تو پارسال اون دانش آموز و اونقدر بد زدی که یه سال فرستادنت زندان یا نه؟

اون دستهاشو به پشتش تکیه میده و سرشو تکون میده، بعد با چیزی شبیه سرخوردگی توی چهره اش به من نگاه میکنه.

-وقتی گفتم اون کار و نکن منظورم توهین به خودت بود نه من.

گامی به جلو برمیداره و فاصله بینمون و کمتر میکنه. « و بله، من اون ک… و تا حد مرگ زدم، و اگه اون حرومزاده همین الان جلوم بود بازم همین کار و میکردم.»

چشمهاش مملو از عصبانیت محضه و من میترسم که ازش بپرسم قضیه چیه یا اون پسره چیکار کرده.

شاید گفته باشه راستش رو میگه … اما جوابهاش بیشتر از پرسیدنِ سوالها منو به وحشت میاندازه. گامی به عقب برمیدارم، اونم همین کار و میکنه. هردو ساکت و بیحرکتیم، و من در عجبم که چطور به اینجا رسیدیم.

« من نمیخوام امروز باهات بدوم»

« من واقعا حس و حال دویدن باهات و ندارم.»

با گفتن این، هردو در جهت مخالفِ هم میچرخیم، او به سمت خونه اش و من هم به طرف پنجره ام. من امروز حتی حس و حال دویدنِ تنها هم ندارم.

درست هنگامی که بارون شروع به باریدن میکنه، از پنجره ی اتاقم بالا میرم و یه لحظه برای اون که هنوز توی راه خونه ست احساس تاسف میکنم. اما فقط همون یه لحظه، چون کارما یه سلیطه انتقامجوئه و مشخصا الان هولدر هدفِ تیرهای اونه.

پنجره رو میبندم و به طرف تخت خوابم میرم.

*Jedi : جدای (به انگلیسی: Jedi) قهرمانان اصلی در سری داستان‌های جنگ ستارگان می‌باشند. آنها راهبان باستانی، معنوی، و سازمان شایسته‌سالاری علمی که ریشه قدمت آن به حدود ۲۵٬۰۰۰ پیش از نبرد یاوین بر می‌گردد، هستند.

ناامید - کالین هوور - پست 41
ناامید - کالین هوور - پست 39 - فصل 9

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

14 دیدگاه

  1. بسي خوشحالمون كردي
    خيلي ممنون

  2. سلام سلام
    ممنون از پست عالیت
    بوووووس♡

  3. سلاااااااااااااام به روی ماهت
    خیلی هیجان انگیز بود;-)
    ممنون

  4. سلام رها جون خسته نباشی . کاش زود به زود پست بزاری

  5. مرسی رهاجون بابت ترجمه زیباتون??

  6. پریچهر یوسفی

    نمیخوای پست بزارید
    دلمون اب شد

  7. 😐 mozue romano faramush kardam 😐 fk konam bayad dobare ax aval shuru konm b khundm

  8. بتونم زود میذارم عزیزم
    مرسی از همراهیت

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme