آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 39 – فصل 9

چهارشنبه 29 آگوست 2012، 6:15 صبح

تقریبا سه ساله که میدوم. به خاطر نمیارم که چی باعث شد شروع کنم، یا چی اونقدر برام لذت بخشش کرد که به طور منظم ادامه اش بدم. فکر کنم بیشتر به اینکه به طور مایوس کننده ای دنبال چیزی برای پناه بردن بودم، ربط داره. سعی میکنم مثبت فکر کنم اما سخته که بچه های مدرسه، کارهاشون و روابطشون و ببینم، درحالی که خودم جزوشون نیستم. چند سال پیش اگه کسی توی مدرسه اینترنت نداشت چیز عجیبی نبود، اما الان تقریبا مثل یه خودکشی اجتماعی میمونه. با این که اهمیتی نمیدم کسی چه فکری میکنه، این رو هم انکار نمیکنم که چقدر زیاد دلم میخواست هولدر رو آنلاین دنبال کنم.

قبلا وقتی میخواستم چیزهای بیشتری درباره مردم بدونم، تنها کاری که من و سیکس انجام میدادیم، استفاده از اینترنت خونه ی اونا بود. اما الان سیکس توی هواپیما و درحال پرواز بر فراز اقیانوس اطلسه و نمیتونه به من کمکی کنه.

در عوض من، با کله ای پر از سوال از جا بلند میشم و روی تخت میشینم. میخوام بدونم اون واقعا در رابطه با دخترها به همون بدیه که شهرتش میگه. یا اثری که روی من داره روی بقیه دخترها هم میذاره؟ پارتنرهاش چه آدمهایین، خواهر برادر داره؟ الان با کی دوسته، میخوام بدونم چرا تو تمام مدتی که ما هم دیگه رو میبینیم اینقدر توی عصبانی بودن نسبت به من مصممه، یا همه وقتایی که مشغول عصبانی شدن نیست اینقدر جذابه؟ متنفرم از این که همیشه بین یکی از این دوحالته و هیچوقت متعادل نیست. دیدن روی آروم و خونسرد اون باید عالی باشه. کنجکاوم که بدونم اون اصلا حالت تعادل داره؟ کنجکاوم …. چون تنها کاریه که میتونم بکنم. کنجکاوی محض درباره پسر ناامیدی که از یه راهی خودشو به صف جلوی افکار من کشونده و به هیچ طریقی بیرون نمیره.

از خلسه ی این افکار بیرون میام و فشار آوردن روی کفشای ورزشی رو تموم میکنم.

یکی به دوی دیروزمون توی راهرو حل نشده باقی موند و احتمالا اون نمیخواد امروز با من بدوه، پس از این بابت خیالم راحته. من امروز بیشتر از هر وقت دیگه ای به یه تایم ساکت و آروم نیاز دارم. نمیدونم، شاید برای اینکه صرف کنجکاوی بیشتر درباره اون کنم.

پنجره اتاق خواب رو باز میکنم و به آرومی ازش بیرون میرم. هوا تاریک تر از اونیه که این موقعِ صبح باید باشه. به آسمون ابری و گرفته که بازتابی از وضع و حال من و نشون میده نگاه میکنم. با کنجکاوی جهت ابرها رو به سمت چپ آسمون دنبال میکنم، میخوام بدونم قبل از ریزش سیل زمان کافی برای دویدن دارم یا نه.

-همیشه از پنجره اتاقت بیرون میای یا فقط امیدوار بودی منو نبینی؟

با سرعت به سمت صدا میچرخم. اون در حاشیه پیاده رو، آراسته در شلوار کوتاه و کفش ورزشی ایستاده. و امروز بدون تیشرته.

لعنت.

-اگه میخواستم ازت فرار کنم فقط کافی بود توی رختخواب بمونم.

با اعتماد به نفس به سمتش میرم، در حالی که امیدوارم این واقعیت که دیدن اون باعثِ از کار افتادن نظمِ یکپارچه بدنم میشه، مخفی بمونه. قسمت کوچکی از من از اینکه سروکله اون امروز پیدا شد سرخورده و ناامید شده اما قسمت بیشتری به طور احمقانه و ترحم آمیزی خوشحاله. ازش عبور میکنم و وارد پیاده رو میشم، پاهام و به صورت عقب و جلو از هم باز میکنم و بدنم و به جلو خم میکنم. نوک کفشهام و میگیرم و سرم و برای جمع کردن نیروم _ اما بیشتر برای فرار از اجبار نگاه کردن به اون،_ تقریبا بین زانوهام فرو میکنم.

اونم پایین میاد و کمی حق به جانب جلوی من روی پیاده رو می ایسته.

-مطمئن نبودم میای.

سر بلند میکنم و نگاهم و به اون میدم.

-چرا؟ من با کسی مشکلی ندارم. به علاوه، جاده مال هیچ کدوممون نیست.

تقریبا بهش تشر میزنم. پرخاشی که خودمم واقعا دلیلش و نمیدونم.

سلام دوستای گلم 🙂 برای تاخیر خیلی متاسفم، ان شاءا.. که دیگه پیش نمیاد.

ناامید - کالین هوور - پست 40
ناامید - کالین هوور - پست 38

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

17 دیدگاه

  1. سلام ترجمه تون عالیه . از این که قراره زود بزود پست بزارید خوشحالم

  2. فدات گلم
    ار کسی برا خودش کار و زندگی داره
    درک میکنیم
    .
    .
    .
    ..
    .

    (خدا جونم ای کاش پستا رو زود به زود آپ کنه)
    گفت و گویی از من و خدام =)

  3. خسته نباشید ومرسی از ترجمه زیبا ودل انگیزتون🌹🌸🌹

  4. خسته نباشی رها جون مرسی بابت ترجمه ی قشنگت😍😍😍😍

  5. خیلی ممنونم. خیلی روون و قشنگه ❤

  6. سلام❤ مرسی از لطف و مهربونیتون
    دوستای خوبم 🌹🍃
    همونطور که میدونید ایام عزا هست و منم مثل بیشتر شماها وقت و فکر آزاد ندارم
    میدونم که زیاد منتظر میمونید و ….
    ولی ترجمه نیاز به ذهن باز داره، مخصوصا برای من که کار اولمه و قبلا هیچ تجربه ای توی این موضوع نداشتم.
    اگر چه ترجمه هام آماده باشه اما نمیخوام با پست گذاشتن سرسری و از سر باز کن ارزش کارم و وقتی که شما میذارید، پایین بیارم، ترجیحم اینه که بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا،پست گذاشتنو دوباره شروع کنم.
    عزاداریاتون قبول درگاه حق🌸💜
    مرسی اگر درک میکنید.

  7. 0_0 رها جون این رمان بسیار زیباست برای همین ما خیلی عجولیم 🙂 وگرنه هممون درکت میکنیم و میدونیم که ترجمه سخته و هرکسی زندگی خودشو داره 🙂 مرسی که زحمت میکشی !!

  8. سلام رها جون، خسته نباشی . منتظر ترجمه زیبات هستیم. همه ما میدونیم کارتون سخته اما چکنیم داستان نصفه خوندن خیلی سخته، ممنون از ترجمه زیبا و روانت

  9. ممنون از ترجمه عاليتون پست جديد نميذاريد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme