آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 37

برکین روی صندلی کناریم میشینه و نوشابه ای به سمتم هول میده. « اونا قهوه ندارن، اما من کافئین پیدا کردم.»

لبخند میزنم.« متشکرم بهترین بهترین دوستم توی تمام دنیا.»

« ازم تشکر نکن، اونو با نیت های پلید گرفتم، ازش به عنوان رشوه دارم استفاده میکنم تا از زندگی عشقیت سر در بیارم.»

میخندم و نوشابه رو باز میکنم.« خوب تو به خواستت نمیرسی، چون زندگی عشقی ای وجود نداره.»

نوشابه اش و باز میکنه و نیشخند میزنه.«اوه، من شک دارم. طرز نگاه اون پسره که اونجا نشسته یه چیز دیگه میگه.»

هولدر سه میز پایین تر، کنار چندتا پسر از تیم فوتبال نشسته و به من خیره شده، به نظر میاد پسرا از این که اونو دوباره کنار خودشون دارند هیجان زده اند. اونا به پشت هولدر میزنن و بدون اینکه اصلا توجه کنند اون حتی جزیی از گفتگو شون نیست، با همدیگه بحث میکنن. اون مقداری از نوشیدنی اش و میخوره و درحالی که خیره به چشمهای منه لیوانش و کمی محکم روی میز میزنه. بعد درحال ایستادن با سرش به سمت راست اشاره میکنه، با نگاهی کوتاه متوجه میشم درب خروجی تریا رو نشون میده. اون به سمت دَر میره و از من هم انتظار داره دنبالش برم.

«هاه.» بیشتر با خودمم تا برکین.

-آره، هاه، برو ببین چی ازت میخواد، بعد بیا به من گزارش بده.

یکم از نوشابه م و میخورم و اونو روی میز میذارم. « چشم قربان»

جسمم از جا بلند میشه و به دنبال هولدر میره، اما قلبمو روی میز جا میزارم. کاملا مطمئنم به محض اشاره ی اون، قلبم از سینه ام بیرون پرید. حفظ ظاهر جلوی برکین تمام چیزیه که میخوام اما لعنت که نمیتونم کوچکترین کنترلی روی اعضای بدنم داشته باشم.

هولدر چند متر جلوتر از منه، و زمانی که درها رو به عقب هل میده، اونها تاب میخورن و پشت سرش بسته میشن.

وقتی به درهای در حال تاب خوردن میرسم دستم و روی اونها میذارم و یک دقیقه قبل از اینکه در رو فشار بدم و وارد راهرو بشم مکث میکنم. فکر کنم بیشتر ترجیح میدادم الان برای تنبیه برم تا حرف زدن با اون. معده م با تعداد زیادی از انواع گره های مختلف پیچ خورده، اونقدر که میتونه باعث حسادت یه پیشاهنگ بشه. دو طرف راهرو رو نگاه میکنم اما نمیبینمش. جلوتر که میرم نزدیک قفسه ها، پشتشو به یکی از اونها تکیه داده و سرش پایینه، پاهاش و به قفسه های روبروش تکیه داده، بازوها دوطرف سینه اش تا شده و داره مستقیم به من نگاه میکنه. ته رنگ آبی و ملایم چشماش هم حتی برای پوشوندن خشم پشت اونها کافی نیست.

-تو با گریسون قرار میذاری؟

چشمهام و در حدقه میچرخونم و به سمت قفسه های روبروی اون میرم و بهشون تکیه میدم. من از تغییر حالتهایی که تاالان داشته واقعا خسته شدم، در حالیه که از اول فقط یه پسر رو دیده م. الان انگار چندتا شدن.

« مهمه؟» کنجکاوم بدونم اصلا به اون چه ربطی داره. بدون هیچ حرفی مکث میکنه، مکثی که متوجه شدم تقریبا  قبل از هرچیزی که میخواد بگه از راه میرسه.

-اون یه پاچه پاره ی احمقه.

«بعضی وقتها تو هم هستی.» به تندی میگم، نیازی نیست، اون هم به همون اندازه سریع یه جواب پیدا میکنه.

-اون برای تو خوب نیست.

تک خنده ای عصبی از دهانم خارج میشه.« و تو هستی؟» درحالی که نظر شو به سمت خودش پرتاب میکنم، اینو میگم. اگه امتیاز جمع کن بودیم میگفتم الان دو صفر به نفع منه.

بازوهاش و پایین میندازه، به سمت قفسه بر میگرده و با کف دست محکم بهش ضربه میزنه، صدای برخورد پوست با فلز در سرتاسر راهرو منعکس میشه و مستقیم به سمت معده ی من میاد. « منو قاطی بحث نکن.»

به طرفم برمیگرده.«دارم درباره گریسون حرف میزنم نه خودم. نباید با اون باشی. هیچ ایده ای از اینکه اون چطور آدمیه نداری.»

میخندم، نه چون حرفهاش خنده داره … من به جدیتی که توی حرفهاش داره میخندم. این آدمی که حتی به درستی نمیشناسمش بی شوخی داره سعی میکنه به من بگه با کی باشم و با کی نباشم؟ سرم و با موجی از تاسف به قفسه فلزی تکیه میدم. « دو روز هولدر، فقط دو روزه که میشناسمت.» صندوق فلزی پشتم و هول میدم و به سمت اون میرم. «تو این دو روز من پنج روی مختلف ازت دیدم، که فقط یکی از اونا جذاب بود. این که فکر میکنی حتی حق یه اظهار نظر درباره من و تصمیماتم داری احمقانه و مضحکه. مسخره ست.» هولدر فکش و عقب و جلو میکنه و به من خیره میشه، بازو هاشو مقابل سینه گره میزنه. گامی چالش برانگیز به سمت من برمیداره. چشمهاش کاملا سرد و سنگی هستن. دارم فکر میکنم اینی که دارم میبینم احتمالا ششمین شخصیت اونه که حتی از شخصیت انحصارطلبش هم آزار دهنده تره.

«من شبیه اون نیستم. کی من متوجه چیزایی مثه این میشم؟» اون دستش و به طرف صورتم میاره و انگشتهاش و به نرمی زیر قسمت کبود شده چشمم میدوونه. « و بعد اونو میبینم درحالی که دستش دور کمرته. ببخش اگه کمی مضحک و احمقانه س.»

سر انگشتهاش به آرومی در امتداد استخوان گونه ام به حرکت درمیاد. این یه مبارزه ست که چشمهام و باز نگه دارم و صورتم و به کف دستش تکیه ندم، اما سریع اراده مو به دست میگیرم. من یه سیستم امنیتی در برابر این پسر میسازم. یا… بالاخره سعیمو میکنم. به هر حال این هدف تازه منه.

قدمی ازش دور میشم تا دستش بیشتر از این صورتم و لمس نکنه.

 

 

ناامید - کالین هوور - پست 38
ناامید - کالین هوور - پست 36

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

10 دیدگاه

  1. ممنون خسته نباشی رها جان
    چقدر در تلاشن این دو نفر

  2. عالی بود رها جان،ممنون از وقتی که میگذاری

  3. ممنون از محبتت رها جان
    داستان همچنان جالب و جالب تر میشه ♡

  4. بسیار ممنون
    خیلی زیبا ترجمه می کنید
    میشه زمان پست گذاشتنتون را بگید.

    لطفا به این جمله هم یه نگاهی بندازید :
    من شبیه اون نیستم . کی من متوجه چیزایی مثه این میشم ؟

    منظور جمله دومی را اصلا نفهمیدم. به نظرم این جمله منظورش را خوب منتقل نمیکنه

    • خواهش میکنم عزیزم
      ممنونم
      هرموقع یک پست رو کامل ترجمه کنم😊 که سعی میکنم زیاد طول نکشه
      منظورش کبودی زیر چشم اسکایه عزیزم، یکبار دیگه بخونین اگه متوجه نشدین اطلاع بدید🌹
      مرسی از همراهیتون🌸

  5. ممنون از پستت اما همیشه یکم طول پست هارو بیشتر کنی ؟اخه کلا ما تو هپروت میمونیم

    • خواهش میکنم، میشه 😊ولی اینجوری بین پستها بیشتر فاصله میفته، با این حال سعیمو میکنم، مرسی از همراهیت🌸

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme