آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 36

آه میکشم و به قفسه کتابهام تکیه میدم. « میخوای صادق باشم؟»

-تمام چیزی که ازت میخوام همینه.

لبهام و داخل میکشم و بهم فشار میدم، سر تکان میدم.«باشه،» مقابل قفسه میچرخم و رو به او میکنم.«من نمیخوام دید بدی از خودم بهت بدم. تو طوری باهام رفتار میکنی که انگار نیتی داری و من اینو نمیخوام. تو…» مکث میکنم، تا بتونم کلمات درست رو پیدا کنم.

-من چی؟

در حالی که با توجه نگاهم میکنه اینو میپرسه.

-تو….پر حرارتی، خیلی زیاد. و دمدمی، و یه کم ِناچیز ترسناک. و یه چیزهای دیگه هم هست.

بدون اشاره به اون “چیزهای دیگه” ادامه میدم. « فقط نمیخوام درباره ام بد فکر کنی.»

«چه چیزای دیگه.» جوری میگه که انگار دقیقا میدونه به چی اشاره میکنم اما اصرار داره خودم بگم.

نفسم و بیرون میدم و در حالی که به پاهام خیره میشم، پشتم و به قفسه فلزی فشار میدم. «خودت میدونی.» میگم، درحالی که نمیخوام بیشتر از این به گذشته ی اون که احتمالا الانم میتونه اتفاق بیافته اشاره کنم.

هولدر با گامی جلوی من میاد و دستش و کنار سرم به قفسه فلزی تکیه میده و به سمتم خم میشه.

-من نمیدونم چون تو داری هر مشکلی و که با من داری مخفی میکنی و به نظر میرسه خیلی از گفتنش میترسی، فقط بگو چیه.

همین الان درحالی که به او نگاه میکنم حسم شبیه افتادن توی تله است، هراسی که بعد از اولین برخوردمان وقتی که اون از اونجا رفت در من به وجود اومد، دوباره برمیگرده.

بی مقدمه میگم. «درباره کارِت شنیدم.» « درباره پسری که کتک زدی میدونم و اینکه فرستادنت جووی. دو روزه که میشناسمت و تو این دو روز بیشتر از سه بار منو به سختی ترسوندی. و از اونجایی که ما با هم صادقیم، اینو هم میدونم که اگه درباره من از دوروبر پرسیدی پس احتمالا درباره شهرتمم شنیدی، که اون احتمالا تنها دلیلیه که میخوای با من دوست بشی. خوشم نمیاد مایوست کنم، اما من باهات نمیخوابم. نمیخوام فکر کنی علاوه بر چیزی که الان بین ماست چیز دیگه ای هم میتونه اتفاق بیافته. ما با هم میدویم. همین.»

فکش سفت میشه، اما تغییری توی حالت چهره اش به وجود نمیاد. دستش و پایین میاره و گامی به عقب برمیداره، و با این کارش فضایی برای نفس کشیدن دوباره به من میده. نمیفهمم چرا هر زمانی که اون به محدوده ی یک فوتی من قدم میذاره، نفس کشیدن برام مشکل میشه. و این که چرا از این حس خوشم میاد و هم مخصوصا نمیفهمم.

کتابها رو به سینه ام میچسبونم و شروع میکنم به گذشتن از کنار اون که یه دست دور کمرم میپیچه و از هولدر دورم میکنه. به کنارم که نگاه میکنم گریسون رو در حالا بررسی هولدر میبینم.

«هولدر.» گریسون به سردی میگه.« نمیدونستم برگشتی.»

هولدر بدون هیچ اعتنایی به گریسون نگاه خیره اش و به من ادامه میده، جز زمانی که نگاهش تا دست پیچیده شده ی گریسون دور کمرم پایین میاد.

او سرش و تکون میده و لبخند میزنه، انگار به چیزی پی برده، بعد چشمهاش و دوباره به من میدوزه.

«درسته، برگشتم.» با صراحت و بدون اینکه مستقیما به گریسون نگاه کنه میگه.

این چه جهنمیه؟ گریسون دیگه از کجا پیداش شد، طوری دستشو دور من حلقه کرده که انگار مالک منه؟

هولدر نگاهش و از چشمهام میگیره و برای رفتن روش و برمیگردونه، اما ناغافل از حرکت می ایسته. برمیگرده و به من نگاه میکنه. «مسابقات گزینش دو میدانی پنجشنبه بعد از مدرسه ست … برو.»

بعد او رفته است.

گریسون هم خیلی بد نیست.

«شنبه سرت شلوغه؟» گریسون در حالی که من و به سمت خودش میکشه، داخل گوشم میگه.

سینه اش و به عقب هول میدم و سرم و کنار میکشم. « وایسا.» با خشم میگم.« فکر کنم آخر هفته پیش حرفامو کاملا واضح بهت زدم.»

در قفسه فلزی و با صدا میبندم و به راه میافتم، تعجب میکنم که چطور کل زندگیم رو تونستم از اینجور موضوعات احساسی فرار کنم، با این وجود توی دو روز گذشته اونقدر اتفاق افتاده که میتونم باهاش یه کتاب بنویسم.

 

 

ناامید - کالین هوور - پست 37
ناامید - کالین هوور - پست 35

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

8 دیدگاه

  1. مرسی عزیزم
    مشتاقانه مناظر ادامه ترجمت هستم و هستیم 🙂

  2. ممنون .خسته نباشی

  3. عالیه…خسته نباشید🌹🌼🌹

  4. عالیه ترجمه منتظر ادامه اش هستم😍😍🌹🌹

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme