آخرین پست

ناامید – کالین هوور – پست 35

پست عیدی :))

کف دستم و بالا میارم و با حرکت لب ازش میپرسم:«چیه؟»

یک دقیقه موشکافانه تماشام میکنه و در آخر میگه:« هیچی.» در صندلی اش میچرخه و کتاب جلوی روش و باز میکنه.

برکین با مدادش روی انگشتم ضربه ای میزنه و کنجکاوانه نگاهم میکنه، بعد توجهش به کتابش برمیگرده. اگه توقعِ یک توضیح برای اتفاقی که افتاد داره، پس سرخورده میشه وقتی که بدونه هیچ توضیحی ندارم.

من حتی نمیدونم چی شد.

در طول کلاس چندین بار دزدکی نگاهی به سمت هولدر میندازم، اما او کل ساعت اصلا روش و برنمیگردونه. زنگ که به صدا درمیاد برکین از روی صندلیش میپره و با انگشتهاش روی میزم ضرب میگیره. «من، تو، نهار،» میگه و یه ابروش و بالا میبره. برکین که از کلاس بیرون میره، نگاه خیرم و به هولدر میدوزم که در حال تماشای در خروجی کلاسه میدم، همین الان برکین با نگاه سختی به چشمهاش از اون در خارج شد.

وسایلم و برمیدارم و قبل از این که هولدر شانسی برای باز کردن سر صحبت داشته باشه، از در کلاس بیرون میزنم. واقعا خوشحالم که دوباره به مدرسه برگشت اما طرز نگاهش نگرانم میکنه. طوری بهم زل زده بود که انگار بهترین دوستای صمیمی همیم و من نمیخوام برکین یا هر کس دیگه ای که براش مهمه، فکر کنه من با کارهایی که هولدر انجام میده موافقم. ترجیح میدم خودم و تو کارای اون شریک نکنم اما حسی که دارم قراره برای اون مساله ساز بشه.

به سمت قفسه ام میرم، کتابها رو جابجا میکنم و دفتر زبان انگلیسیم و برمیدارم. کنجکاوم بدونم شاینا/شایلا جواب سلامم و توی کلاس امروز میده یا نه. احتمالا نه، الان بیست و چهار ساعت از اون زمان گذشته و من شک دارم سلولهای مغزی اش اونقدر کافی باشن که اطلاعات و بعد از این مدت طولانی به خاطر بیارن.

-هی، تو.

چشمهام و با دلواپسی به هم فشار میدم و میبندم. نمیخوام برگردم و اونو اونجا ایساده در تمام زیبایی های خیره کننده اش ببینم.

-اومدی.

میگم، کتابها رو در قفسه مرتب میکنم و به سمت او میچرخم. به قفسه فلزی کنار من تکیه میده و لبخند میزنه.

«حسابی تمیز شدی.» میگه و از بالا به پایین نگاهم میکنه. «گرچه، ورژن عرق کرده تم همچین بد نیست.»

اونم حسابی تمیز شده، اما من به هر حال این و بهش نمیگم.

-تو اینجا در حال تعقیب منی یا واقعا برگشتی مدرسه؟

لبخندی شیطنت آمیز میزنه و با انگشتهاش روی قفسه ضرب میگره.« هر دو.»

واقعا باید دست از شوخی درباره تعقیب بردارم، اگه فکر نمیکردم که واقعا توانایی انجام این کار رو داره، شوخی سرگرم کننده ای بود. به راهرویی که در حال خالی شدنه نگاه میکنم.

«خب، خوبه که برگشتی …. من باید به کلاس برسم» دقیق، طوری که انگار میتونه نگرانیم و حس کنه نگاهم میکنه.

«موجود عجیبی هستی.»

چشمهام و از حرفش در حدقه میچرخونم. چطور میتونه بگه چه شخصیتی دارم؟ اون حتی من و نمیشناسه. نگاهم و به قفسه ام برمیگردونم. سعی میکنم روی افکار واقعی که باعث میشه “عجیب و غریب” به نظر برسم سرپوش بذارم. افکاری شبیه به این که چرا گذشته ی اون من و زیاد نمیترسونه؟ چرا اخلاقِ خیلی بدش باعث شد سال گذشته اون کارو با بچه بیچاره کنه؟ چرا میخواد راه ش و از خونه ش دور کنه تا با من بدوه؟ چرا از اطراف درباره من پرسیده؟ به جای راه دادن به این سوالات برای وارد شدن به مغزم، شانه ای از روی بی اعتنایی بالا می اندازم و حرف و تموم میکنم. « من فقط از اینکه اینجا میبینمت غافلگیر شدم.»

شانه هاش و به قفسه فلزی کنار مال من تکیه میده و سرش و تکون میده.

-نه خیر چیز دیگه ایه. چی اینجا غلطه؟

دوستای گلم عیدتون مبارک

تقدیم به دوستی که به خاطر گرفتاریهای من منتظر موندن.

 

ناامید - کالین هوور - پست 36
ناامید - کالین هوور - پست 34

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

10 دیدگاه

  1. مرسی گلم .عید بهت تبریک میگم.

  2. خسته نباشید ومرسی از ترجمه زیباتون

  3. مرسی عزیزم بابت عیدی =)

  4. متشکرم.،عالیه. عیدت مبارک

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme