آخرین پست

ناامید (کالین هوور) – پست 1 – فصل 1

یکشنبه ، 20 اکتبر 2012 ، 7:25  بعد از ظهر

می ایستم و به تخت خواب نگاه میکنم. نفسم رو از ترس صداهایی که از اعماق گلوم بیرون میاد نگه میدارم.

گریه نمیکنم. گریه نمیکنم.

به آرومی زانو میزنم. دستام رو لبه ی تخت میذارم و انگشتام روی ستاره های زرد، که داخل آبیِ روتختی پاشیده شدن، به حرکت درمیاند. انقدر به ستاره ها زل میزنم که اشکها دیدم رو تار، و ستاره ها شروع به محو شدن میکنند.

پتو رو چنگ میزنم، پلک های بسته ام رو به هم فشار میدم و سرم رو درون تخت فرو میبرم. بغضی که به شدت سعی می کردم نگهش دارم آزاد میشه و شونه هام شروع به لرزیدن میکنه. سریع از جا بلند میشم و جیغ میزنم، روتختی رو از تخت بیرون میکشم، از وسط جر میدم و اونطرف اتاق پرتش میکنم.

مشت هام رو بهم گره میزنم و دیوانه وار اطراف رو، برای پیدا کردن چیزهای بیشتری برای پرت کردن، جستجو میکنم. بالشت های روی تخت رو چنگ میزنم و به سمت دختر توی آینه، پرتاب میکنم. دختری که تازه شناختمش، از توی آینه بهم زل زده و با رقت گریه میکنه. عصبانی از ضعفی که توی اشک هاش داره، به سمتش خیز برمیدارم و مشتم روی شیشه های آینه به مشت اون برخورد می کنه، آینه خورد میشه و، اون رو میبینم که بین میلیونها تیکه ی براق روی فرش فرو میریزه.

لبه های میز آرایش رو میگیرم و به طرفی هل میدم، و فریادی که مدتها حبس بود رو آزاد میکنم. میز آرایش که به پشت برمیگرده، دراورها رو بیرون میکشم و هرچیزی که داخلشون هست رو وسط اتاق پرت میکنم. باز هم می چرخم و پرت میکنم و به هرچیزی که جلوم باشه لگد میزنم. به قاب های پرده ی آبی روشن چنگ میزنم و اونقدر تکونشون میدم که میله جدا میشه و پرده ها اطرافم سقوط میکنند. میرسم به جعبه های تلنبار شده ی گوشه ی اتاق، بدون دونستن اینکه چی داخلشونه، اونی که از همه بالاتره رو میگیرم و با بیشترین نیرویی که از بدن پنج فوتی و سه اینچی ام برمیاد، بسمت دیوار پرت میکنم.

گریه میکنم. «ازت متنفرم. »

«ازت متنفرم، ازت متنفرم، ازت متنفرم. »

هرچیزی که جلوم باشه رو به طرف هر چیز دیگه ای که جلومه پرت میکنم. هربار که جیغ میزنم، طعم شور اشک هایی که روی گونه هام راه گرفته رو میچشم.

ناگهان بازوهای هولدر من رو از پشت می گیره، اونقدر دست هاش به دورم محکمه که قدرت حرکتی از خودم ندارم. لگد میزنم، خودم رو پرت میکنم و جیغ و داد راه میندازم، واکنش هایی که از روی فکر نیستن و فقط عکس العمل اند.

بی میل به رها کردنم، مقابل گوشم به آهستگی میگه:«آروم بگیر.»

میشنوم و خودم رو به نشنیدن میزنم. بی اهمیت به حرفش باز هم به تقلا توی بازوهاش ادامه میدم، این فقط باعث میشه من رو سفت تر بگیره.

با بالاترین توانی که ریه هام دارن داد میزنم:« به من دست نزن! » به بازوهاش چنگ میندازم. از جاش تکون هم نمیخوره.

– به من دست نزن. خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم.

پژواک خفیف یک صدا توی ذهنم، باعث میشه بین بازوهاش شل بشم. هر چه بیشتر گریه میکنم، سست تر میشم و این نابودم میکنه. دارم تبدیل به غده های اشکی میشم که باریدن رو نمیخواد متوقف کنه.

مثل یک موجود ضعیف اجازه میدم که اون برنده بشه.

بازوهاش به دورم شل میشه، دستاش شونه هام رو لمس میکنه و من رو به سمت خودش برمیگردونه. نمیتونم به صورتش نگاه کنم. خسته از جنگی طاقت فرسا به سینه اش تکیه میدم و همونطور که هق میزنم، پیراهنش رو تو مشت فشار میدم.

دستش پشت سرم قرار میگیره و دهانش به گوشم نزدیک میشه:
«اسکای»
صداش محکم و صمیمیه وقتی میگه:
«تو همین الان، باید از این جا بری»

ناامید - کالین هوور - پست 2 - فصل 2
پروژه‌ی جدید: ناامید

درباره Raha.A

سلام دوستان رها هستم و این اولین کتابیه که ترجمه میکنم. باید از دوست خوبم صبا جان تشکر کنم که این فرصت رو بهم داد تا بتونم خودم رو محک بزنم. دوستان گل Hopless(ناامید) اولین کار ترجمه ی منه و ممکنه اشکالاتی داشته باشم. ازتون میخوام هرجا که فکر کردین نمیشه متن رو فهمید بهم اطلاع بدید و مطمئن باشید تمام تلاشم رو میکنم تا کار خوبی ارائه بدم. بهتون اطمینان میدم از خوندن این کتاب پشیمون نمیشید. مرسی از همراهیتون.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme