آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 32

وقتی روی زین اسب نشستم مگ با بی‌قراری سر جایش تکان خورد. شاید متوجه اضطرابم شده بود. اضطراب زیادی نداشتم، فقط کمی حس می‌کردم ته دلم می‌لرزد، ولی این اضطراب برایم هم عجیب بود و هم قابل توجیه.

تمام عمرم نشستن روی زین اسب را به هر صندلی‌ای ترجیح می‌دادم. ولی بعد از آن تصادف دیگر اسب سواری نکرده بودم. با یکی از دستان پوشیده در دستکشم افسار اسب را گرفتم، به سمت جلو خم شدم و درحالی که گردن مگ را نوازش می‌کردم به آرامی با او مشغول صحبت شدم. صدایم را که شنید گوش‌هایش به سمت عقب برگشت، و در عرض یک لحظه، لرزش وجودم و تکان‌های توام با بی‌قراری مگ آرام گرفتند. می‌دانستم که خیلی زود قرار بود من و مگ دوستان خوبی برای هم شویم.

وقتی به سمت جنوب ملک به راه افتادیم، آفتاب از میان شاخ و برگ‌های نوک درختان تابید. اسب فیلیپ یورتمه کنان کنارم آمد. مهتر پشت سرمان سوار بر اسب می‌آمد و با فاصله‌ی مناسبی ما را اسکورت می‌کرد.

وقتی به محوطه‌ی باز و وسیعی رسیدیم از فیلیپ پرسیدم: «دلیلی داره که داریم انقدر آروم حرکت می‌کنیم؟»

لبخند درخشانی و بی‌ریایی روی صورتش نقش بست و گفت: «نه به هیچ وجه.»

افسار مگ را شل کردم و مگ با سرعت تاخت. برخورد باد خنک صبحگاهی به صورتم حس خوشایندی داشت. همیشه می‌دانستم دلتنگش شده‌ام ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم دلتنگی‌ام تا این حد زیاد باشد. حس می‌کردم حرکت باد، اسب‌ها و تابش نور خورشید دم صبح قسمتی از وجودم که گم کرده بودم را به من برگردانده است. بالاخره محوطه‌‌ی باز پایان یافت و با وارد شدن به جنگل پیش رویمان، افسار اسب‌هایمان را کشیدیم.

فیلیپ با سر به مگ اشاره کرد و پرسید: «به نظرت چطوره؟»

جواب دادم: «فوق العاده‌اس.» و واقعا هم همینطور بود. «انرژی و شور و حرارتش اونقدر زیاد نیست که اداره کردنش رو سخت کرده باشه، فقط در حدیه که برات جالب توجهش بکنه. ضمنا خیلی هم زیباست.» گردنش را نوازش کردم و لبخند زدم. «یه مادیان آروم و نجیب که به خوبی باهات کنار میاد.»

فیلیپ هم لبخند زد، ولی به نظر می‌رسید لبخندش به خاطر فکری که در سر داشت، بود. «درسته حق با شماست.»

به این فکر افتادم که چه رازی را زیر آن لبخندش پنهان کرده است.

عمارت ایدنبروک - پست 31

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate

17 دیدگاه

  1. صباجان حسابی با این پستا خجالتمون میدیا!!!!!!! خسته نباشی خانم!!!!!!

  2. شانس منه دیگه ازهررمانی خوشم میاد یا ترجمش متوقف میشه یا دیر به دیر پست گزاشته میشه😐😐 البته من که خبر ندارم مطمئنا مترجمای این کتاب مشغله دارن ولی خوب کاشکی ب فکر مام باشن کلا داستان از ذهنم پریده ولی بازم از زحمتاتون مچکرم☺☺☺🌹🌹🌹🌹

    • عزیزم مترجم قبلی این کتاب رو ول کرد و ما هم بخاطر خواننده ها و اینکه کتاب براشون نیمه کاره نمونه تصمیم گرفتیم ادامه اش بدیم. ولی خب طبیعتا اولویت اولمون کتابای خودمونه. سعی میکنم بین پستها فاصله نیوفته ولی خب همونطور که گفتم اولویت کتابهای خودمونه و اگه ببینیم وقت کمه ترجیحمون اینه که اون وقت رو صرف کتابای خودمون کنیم

  3. ممنون از ترجمه زیبات

  4. مهناز هاشمی

    سلام وقت بخیر
    ممنون از مترجم های عزیز ،همگی خسته نباشید

  5. سلام دوستان مرسی ازترجمه این رمان ولی خواهشا ادامه اشو بذارید بخدا پیر شدیم 😭

  6. کاش میشد ادامش و بزارید تو این همه روزی تعطیلی ولی بازم ممنون و خسته نباشید 😚

  7. کاش ادامه بدین ،سه تا مترجم زحمت ترجمه رو به عهده دارن یه جوری هماهنگ کنین که فاصله زیاد نشه ممنون

    • فعلا هیچکدوممون فرصت نمیکنیم. این کتاب موقتا کنسله تا وقتی که سرمون یه کم خلوت تر بشه

      • سلام عزیز وقت بخیر

        اوووووف …. کنسل …… نـــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!
        میشه اگه کاری دارید آدرس بدین من بیام کارهاتون رو انجام بدم ( نفت بگیرم ! ظرفا ناهار و شام رو بشورم ! غذا در حد نیمرو درست کنم ! ) ؛ شما زحمت ترجمه رو بکشید ؟؟

        • عزیزم منظورم از کار، کارای خونه نیست. اونا که سر هم سه چهارساعت هم وقت نمیگیرن. من شاغلم و علاوه بر این دانشجو هم هستم. درکنار اینها ترجمه‌هام هم هستن. این کتاب اولویت آخر من و آقای نورانی و خواهرمه چون اصلا کتاب ما نبوده. مترجم کس دیگه ای بود و وسط راه ول کرد ماهم صرفا بخاطر اینکه خواننده های این کتاب ناامید نشن تصمیم گرفتیم ترجمه رو ادامه بدیم وگرنه حتی به داستان علاقه هم نداریم!
          نگران نباشین برای همیشه کنسل نیست. یه مدته ما خیلی سرمون شلوغه و به کتابهای خودمون هم به زور میرسیم. مطمئن باشین به محض اینکه سرمون خلوت شه یه فکری به حال این کتاب میکنیم😊

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme