آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 30

با اینکه به سختی به خواب رفتم، صبح روز بعد قبل از طلوع خورشید بیدار شدم. به هیچ وجه وقتم را تلف نکرده و از تخت بیرون پریدم، لباسم را پوشیدم، و بیرون رفتم. صبح پرشکوهی بود. آرام آرام تاریکی شب جایش را به نور خورشید می‌داد و مه کمرنگی از روی چمن‌ها بلند می‌شد. شمشادها، پل، و باغچه‌ی گل رزی که از قبل قصد بررسی‌شان داشتم را نادیده گرفتم. در عوض به بخش شمالی خانه رفتم، به سمت همان ساختمان‌هایی که بعد از افتادن در آب رودخانه متوجه‌شان شدم.

نور خورشید صبحگاهی از میان پنجره‌ها گذشته بود و اسطبلی تمیز و مرتب را نشان می‌داد که کاملا خالی از انسان‌ها بود. عالی شد. از جلوی چند آخور گذشتم که داخل‌شان اسبی خوابیده بود یا اینکه در سکوت کاه می‌جوید.

جلوی آخوری متوقف شدم که اسبی سیاه و قدبلند در آن ایستاده بود و انگار که منتظر باشد جلو بروم و به او سلام بکنم از بالا به من نگاه می‌کرد. فکر کردم که شاید همان اسبی باشد که موقع افتادنم در رودخانه فیلیپ سوار آن بود، اما به خاطر تلاش‌های بسیارم برای نگاه نکردن به فیلیپ، نمی‌توانستم در این مورد مطمئن باشم. وقتی به آخور نزدیک شدم، اسب بینی‌اش را به سمتم گرفت و با آن دستم را نوازش کرد. با خوشحالی لبخند زدم.

«چقدر تو زیبایی! اسمت چیه؟» روی در آخور پلاکی از جنس برنج چسبانده شده بود. آن را خواندم. «روتون[1]، درسته؟» سرش را بالا انداخت و انگار که می‌خواهد حرفم را تایید کند شیهه کشید. خندیدم. «می‌بینم که خیلی خوب تربیت شدی. کارهای دیگه‌ای هم بلدی؟ نمیدونم برای یه کم شکر ممکنه چکار کنی. کاش یه کم همراه خودم آورده بودم.»

فیلیپ دقیقا از پشت سرم گفت: «میتونید براش یه کم آواز بخونید.» کمی بالا پریدم، بعد به سمت او چرخیدم. «می‌بینم که فقط علاقه‌تون به گاوها محدود نمیشه.»

به این فکر کردم که چقدر وقت است پشت سرم ایستاده است. با خجالت توضیح دادم: «فکر نمیکردم این موقع کسی اینجا باشه.»

«من هم همینطور.» آمد تا کنارم بایستد و مستقیما به چشمانم خیره شد. لبخندی که روی لبانش بود حس هدیه‌ای را داشت که فقط برای من در نظر گرفته شده است. با صدایی که به اندازه‌ی سکوت اسطبل و گرمای چشمانش مهربان بود گفت: «صبح بخیر.»

نمیدانستم که در جواب این سکوت و گرمای کلام باید چه بگویم. به اندازه‌ی همان دیشب دست و پایم را گم کرده بودم. تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که به رعایت آداب و تشریفات عقب نشینی کنم.

تعظیمی کردم و گفتم: «صبح بخیر، آقا. امیدوارم از اینکه به ملاقات اسب‌هاتون اومدم ناراحت نشده باشید.»

یک ابرویش را بالا برد. «به هیچ وجه ناراحت نشدم. اما اگه یک بار دیگه بهم بگید “آقا” از اسطبلم اخراج میشید.»

کمی خندیدم و به همان احساس راحتی و غیررسمی که این همه به آن اصرار داشت رو آوردم.

فیلیپ دستش را داخل جیبش کرد و یک مکعب قند به سمتم گرفت. روتون با لب‌هایش آن را از کف دستم برداشت. بینی اسب را نوازش کردم، و از حس موهای ریز روی پوستش قلقلک شدم. آهی آهسته از میان لب‌هایم فرار کرد. مدت زمان خیلی طولانی‌ای از آخرین حضورم در یک اسطبل می‌گذشت.

نگاه فیلیپ را روی خودم حس کردم، به همین خاطر چشمانم را بالا آوردم. حرکاتم را زیر نظر گرفته بود، درست همانطوری که دیشب موقعی که به نقاشی خیره شده بودم این کار را کرده بود. این کارش باعث شد به این فکر بیفتم که کمتر از سه دقیقه زمان برای رسیدگی به وضع ظاهری‌ام صرف کرده‌ام. اما در نقطه‌ی مقابل من، فیلیپ صورتش را همین چند دقیقه پیش اصلاح کرده، و موهای مواجش هم کمی نم داشت. همچنین متوجه شدم که شلاق اسب‌سواری‌اش را همراهش دارد.

پرسیدم: «برای اسب‌سواری میرید؟»

«همینطوره. دوست دارید همراهم بیاید؟»

نفسی عمیق کشیدم و قبل از اینکه شجاعتم را از دست بدهم سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. «آره. اگه شما مشکلی نداشته باشید.»

«به هیچ وجه. چند تایی مادیان آروم و مهربون برای مادر و خواهرم نگه می‌دارم. مطمئنم که اگه شما سوار یکی از اون‌ها بشید مشکلی پیش نمیاد.»

لبخند کوچکی زدم. اگر قرار بود این کار را بکنم، به بهترین وجه ممکن انجامش می‌دادم. «یه مادیان آروم می‌خوام چکار؟ مگه قراره با هم چای بخوریم؟»

سر فیلیپ کمی عقب رفت و با شگفتی به من نگاه کرد. بعد آرام خندید. «نمیدونم چه فکری پیش خودم کردم. البته که شما یه مادیان آروم نمی‌خواید. خب، فکر می‌کنم یه اسب دیگه دارم که کاملا مناسب خودتونه.»

[1] Rowton

عمارت ایدنبروک - پست 31
عمارت ایدنبروک - پست 29

درباره Mohamad

8 دیدگاه

  1. واي دستتون درد نكنه
    ديگه داشتم از اينكه پست جديد بزاريد نا اميد ميشدم
    همينطور عالي پيش بريد
    موفق باشيد😊

  2. داستان قشنگیه خوشمان امد😊 خسته نباشین بی صبرانه منتظرپست بعدیم😢

  3. خسته نباشید عالی بود 🌹🌸🌹

  4. Mercy az tarjome awlitun…..

  5. 😐 khob chera edame nemidi?
    In dorost nis k romano nesfe kare bezarin…. 😐

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme