آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 29

در حالی که سعی می‌کردم نشان ندهم که چقدر از لبخند شیطنت‌آمیزش خوشم می‌آید، به او خیره شدم. «دیشب فقط به خاطر رازداری بقیه بود که اون رفتار رو کردین. مطمئنم در شرایط معمول رفتار بهتری دارین.»

«درست میگین. معمولا همینطوره.» مکث کرد. «اما این رابطه یه چیز معمولی نیست، درسته؟» به چشمانم خیره شد، انگار که دنبال چیز مهمی می‌گردد.

با دیدن نگاه گرم، شنیدن صدای آرام، و حس کردن نزدیکی‌اش، قلبم در هم پیچید. یک بار دیگر متوجه شدم که تابحال با اشراف‌زاده‌ی دیگری که در سطح فیلیپ باشد برخورد نداشته‌ام. احساس ناراحتی کردم، و نمی‌دانستم باید چکار کنم. ذهن مرا در جستجوی راه‌حل‌های ممکن به تکاپو انداختم.

اولین کار غریزی‌ام، که فرار کردن بود، جوابی نمی‌داد. می‌توانستم وانمود کنم که سوالش را نشنیده‌ام و چیزی نامربوط به حرفش بگویم. اما این باعث می شد احمق به نظر برسم. ای کاش سیسیلی اینجا بود تا راهنمایی‌ام کند. سیسیلی همیشه در اینجور صحبت‌ها از من ماهرتر بود. صبر کن ـــ یعنی واقعا فیلیپ از این حرفش منظوری داشت؟ اصلا چرا باید حرف منظورداری به من بزند؟

متوجه شدم که آن‌قدر سرگرم بحث‌های درون سرم بوده‌ام که مدت زیادی سکوت بینمان بوده و حالا حس راحت نبودن جایگزین پاسخی که باید می‌دادم شده است. چرا نتوانستم چیزی برای گفتن پیدا کنم؟ چرا فیلیپ حرف دیگری نزد؟ به سمت پیانو نگاه کردم تا شاید راه فراری پیدا کنم.

فیلیپ که گویا متوجه‌ی افکارم شده بود، از من دور شد و با صدایی معمولی گفت: «معذرت میخوام که سر شام توی چنین موقعیتی گرفتارتون کردم. اصلا فکرش رو هم نمیکردم که آواز خوندن در این حد معذبتون کنه، مخصوصا چون که دیشب یه آواز برام خوندین.» درخشش شیطنت کردن در چشمانش آماده‌ی آزاد شدن بود.

نفسی از سر آرامش کشیدم. به این نوع مکالمات می‌توانستم پاسخ بدهم. تازه آن هم به راحتی. «دیشب فرق داشت. یه چالش بود که نمی‌تونستم ازش روی برگردونم. در ضمن، شما هم می‌دونستین که دارم شوخی می‌کنم.»

«ای کاش وقتی مادر پیشنهاد کرد که دو نفری آواز بخونیم می‌تونستین چهره‌ی خودتون رو ببینین. تا به حال هرگز چنین مقدار زیادی از وحشت خالص و کامل رو توی صورت هیچکس ندیدم.» خنده‌ی آرامی کرد. «یه چیزی رو بهم بگین ــ از کدوم یک از این دو تا بیشتر می‌ترسین؟ حمله‌ی راهزن یا آواز خوندن برای ما؟»

در حالی که به خودم می‌خندیدم گفتم: «دومی. بدون هیچ شکی.»

«همین فکر رو هم می‌کردم. مطمئنم که داستان خیلی جذابی پشت این ترس از آواز خوندن مخفی شده.»

حس کردم صورتم دوباره گرم می‌شود.

«آها، همون سرخی گونه که خودش گویای همه چیزه. حالا از قبل هم کنجکاوتر شدم. بهم نمیگین چی شده؟»

«نه، فکر می‌کنم که بهتر باشه بعضی از داستان‌های خجالت‌آورم رو برای خودم نگه دارم.»

دوباره خندید، و بعد به سمت پیانو اشاره کرد. با همدیگر به سمت بقیه رفتیم، که البته کمی مایه‌ی آرامشم شد.

وقتی دیدار عصرانه‌مان تمام شد و در حالی که بیدار بودم در تختم دراز کشیدم، افکارم ناخودآگاه به سمت نگاه خیره‌ی درون چشمان فیلیپ و سوال بی‌پاسخش در مورد طبیعی یا غیرطبیعی بودن این رابطه کشیده شد.

زمان خیلی زیادی طول کشید تا بالاخره به خواب رفتم.

 

عمارت ایدنبروک - پست 30
عمارت ایدنبروک - پست 28 - فصل 8

درباره Mohamad

4 دیدگاه

  1. خسته نباشید ..
    ومرسی از ترجمه زیبا وپست های طولانیتون🌹🌸🌹

  2. سلام,,,خسته نباشید,,مرسی بابت پست,,,,راستی دورونه من فراموش نشده که؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme