آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 27

مترجم این پست: محمد نورانی

خانم کلامپت نفسی بریده کشید. آقای کلامپت در حالی که به بشقابش خیره شده بود دستش را روی دهانش مالید، انگار که بخواهد لبخندی را از روی آن پاک کند. بانو کرولاین وحشت‌زده به نظر می‌رسید.

«فیلیپ. به نظر میرسه که میزبان خیلی بدی بودی! مهمان‌مون رو مجبور کردی در شرایط نامطلوبی قرار بگیره، و ما رو گول زدی تا با این نقشه‌ت همراه بشیم، و بعد به ناراحتی اون بخندیم! و تازه اولین شبی هست که اینجا هستن!» به فیلیپ خیره شد. «واقعا ازت ناامید شدم.»

با شنیدن سرزنش شدن فیلیپ تمام ترس و وحشتم به احساس رضایت خاطر تبدیل شد. البته حداقل اینقدر نجیب بود که قیافه‌ای ناراحت به خودش بگیرد، و گونه‌هایش هم به خاطر سرزنش شدن سرخ شدند.

بانو کرولاین به سمت من برگشت. «بر اساس رفتار پسرم، ممکنه فکر کنی که ما هیچ کدوم فرهنگ مهمانداری رو بلد نیستیم. لطفا باور کن که کارهای فیلیپ نمایانگر ارزش‌های خانوادگی ما نیست.»

نگاهی به فیلیپ انداختم و متوجه شدم که چانه‌اش را سفت گرفته و گونه‌هایش از شدت خجالت مثل لبو شده‌اند. تحقیر شدن جلوی یک مهمان باید خیلی خجالت‌آور باشد. شکوفه‌ای کوچک از همدردی در قلبم باز می‌شود.

«بانو کرولاین، متاسفم اما گویا سوتفاهمی شده. من میدونستم که کل مدت دارن یه بازی رو به انجام می‌رسونن. در حقیقت احتمالا مسئول این اتفاق خود من هستم.» به او نگاهی دوباره انداختم. با چهره‌ای شگفت‌زده به من خیره شده بود. «دیشب در مهمانخانه خودم این بازی رو شروع کردم، و امروز فقط ادامه‌ی همون بازی دیشب رو دیدید. بنابراین اگه نسبت به رفتار پسرتون به عنوان یه میزبان عصبانی هستید، نسبت به رفتار من به عنوان یه مهمان هم باید عصبانی باشید. متاسفم که باعث ایجاد چنین آشوبی شدم.»

بانو کرولاین با شگفتی به سخنرانی‌ام گوش کرد. «خب. اگر تو ناراحت نشدی، بنابراین من هم عصبانی نمیشم.» صدایش دوباره مثل همیشه نرم و آرام شده بود. نگاهش با کنجکاوی از من برگرفت و به سمت فیلیپ برد. «به نظر میرسه شما دو نفر همدیگه رو درک می‌کنید و بدون دخالت من بهتر با هم کنار میاید. برای سرزنش کردنت معذرت میخوام، فیلیپ.»

فیلیپ لبخندی پرمهر زد. «مادر، هرگز لازم نیست به خاطر سرزنش کردن من معذرت خواهی کنید. مطمئنم که اگر زمانی دیگه این کار رو نکردید دلم براش تنگ میشه.»

بانو کرولاین خندید و من آهی از سر آرامش کشیدم. لازم نبود آواز بخوانم، بانو کرولاین عصبانی نبود، و فیلیپ هم دیگر از چیزی خجالت نمیکشید. همه چیز دوباره خوب شده بود. دسر را آوردند، و طی یک لحظه شلوغی اتاق، فیلیپ به سمت من چرخید و لبخندی قدرشناسانه زد.

«این سرزنش‌ها حقم بود، و خودتون هم این رو میدونید. باید به جای نجات دادن من، ازش لذت می‌بردید.» چشمانش را به سمتم باریک کرد، انگار که معمایی هستم که نمی‌تواند به آسانی حلش کند. «چرا این کار رو کردید؟»

شانه‌هایم را بالا انداختم. حتی نمی‌توانستم برای خودم هم دلیلی برای این کار پیدا کنم. «چه حقتون بوده باشه و چه نه، از دیدن شرم‌زده شدن‌تون متنفرم.»

برای یک لحظه‌ی پرسکوت به چشمانم خیره شد، و بعد کمی جلوتر آمده و گفت: «فکر می‌کنم به همون اندازه‌ای که به عنوان یه حریف قوی هستید، وقتی در جبهه‌ی یکسانی قرار بگیریم هم قدرت زیادی دارید.»

در ان لحظه چیزی میان‌مان رد و بدل شد، در میان سکوت و لبخندهایی که ظاهرا هیچ کس دیگری متوجه‌شان نشد. یک جور توافق. شاید حتی یک آتش بس.

عمارت ایدنبروک - پست 28 - فصل 8
عمارت ایدنبروک - پست 26

درباره Mohamad

10 دیدگاه

  1. سلام میشه بگید رمان فقط و فقط دردونه من رو تو کدوم سایت ترجمه میکنید؟

  2. واي عاليه
    دستتون درد نكنه با همين سرعت عالي ادامه بديد
    خدا قوت

  3. سلام. ممنون به خاطر ترجمه زیباتون وهمچنین به خاطر ترجمه منظم تون.خسته نباشید

  4. ممنون از ترجمه عالیتون
    منتظر ادامه ترجمه هاتون هستیم

  5. مدتها بود دلم یک کتاب تازه خوب میخواست…سایتتون عالیه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme