آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 26

مترجم این پست: محمد نورانی

بانو کرولاین چرخید تا چیزی به خانم کلامپت بگوید. چنگالم را پایین گذاشتم و در ذهنم به دنبال راهی برای انتقام گرفتن از فیلیپ گشتم. اولین کاری که باید می‌کردم این بود که به او بگویم دقیقا در موردش چه فکری می‌کنم. اما درست وقتی که به او نگاه کردم و آماده بودم که به خاطر رفتار زشتش سرزنشش کنم، به من چشمک زد. این کارش باعث شد از شدت شگفتی کلماتم را فراموش کنم. گستاخی این مرد حد و اندازه‌ای نداشت. کاملا و عمیقا خودم را گم کردم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که تا جایی که می‌شد به آرامی شکستم را بپذیرم.

زمزمه کردم: «ضربه‌ی خوبی بود.»

با لبخندی از خود راضی گفت: «ممنونم.»

اشتهایم را از دست داده بودم. حتی فکر کردن به اینکه جلوی این همه آدم بخوانم باعث می‌شد بترسم. در حالی که به بشقابم زل زده بودم، سعی کردم دلشوره‌ای که در عمق شکمم طوفان به راه انداخته بود را کنترل کنم. خواندن آوازی مسخره و از خود در آورده برای فیلیپ، آن هم وقتی که می‌دانست دارم شوخی میکنم، یک چیز بود و خواندن جلوی این جمعیت چیزی دیگر. این دیگر شوخی نبود، و به زودی خودم را جلوی این ادم‌های مهربان خجل می‌کردم. مادربزرگم یک چیزی می‌دانست که از من خواست جلوی بقیه آواز نخوانم.

تپش قلبم به خاطر هیجان و نگرانی بالا رفت، و ترس در رگ‌هایم شدت گرفت. لیوانم را برداشتم، اما متوجه شدم دستم بیش از آن می‌لرزد که بتوانم آن را با امنیت به دهانم برسانم. آخرین چیزی که حالا لازم داشتم این بود که جلوی لباسم را با نوشیدنی کثیف کنم.

«چه مشکلی پیش اومده؟» صدای فیلیپ آرام بود و روی ابروهایش گره‌ای پر از نگرانی دیده می‌شد.

دروغ گفتم: «هیچی.» به بشقابم خیره شدم، و سعی کردم آرام، یا حداقل طبیعی نفس بکشم. جواب نمی‌داد.

فیلیپ هنوز به من خیره شده بود. خوشبختانه به نظر می‌رسید هیچکس دیگری حواسش به ما نبود. «دروغگوی خیلی بدی هستید. چی شده؟»

صورتم آتش گرفته، و حس می‌کردم شکمم به هم می‌پیچد. همه چیز فقط داشت بدتر می‌شد. باید به او می‌گفتم. نجوا کردم: «من نمی‌تونم بخونم.»

شگفت زده به نظر می‌رسید. «البته که می‌تونید.»

سرم را تکان دادم.

بانو کرولاین به سمت من چرخید. «ماریان، خیلی خوشحال شدم که شنیدم به موسیقی علاقه داری. می‌دونی، فیلیپ و لوییزا هم خیلی به موسیقی علاقه‌مند هستن. فکر می‌کنم حالا که تو اینجا هستی می‌تونیم بعد از ظهرهای لذت بخش بسیاری رو با همدیگه بگذرونیم. حتی شاید تو و فیلیپ بتونید یه آواز دو نفری بخونید!»

وحشت وجودم را در بر گرفت. با التماسی مسکوت به فیلیپ نگاه کردم. لبانش به هم پیچیدند، بعد لرزیدند، و بعد شانه‌هایش شروع به تکان خوردن کردند. آن‌قدر به او خیره شدم تا اینکه بالاخره تسلیم شده و در صندلی‌اش لم داد و با صدای بلند خندید. مردک گستاخ!

خانم کلامپت گفت: «اوه، اتفاقی افتاده که متوجهش نشدم؟»

فیلیپ با صدایی لرزان گفت: «متاسفانه فکر می‌کنم شدیدا دوشیزه داونتری رو ترسونده باشیم. ممکنه همین امشب فرار کنن و دیگه هرگز برنگردن.»

ابروهای بانو کرولاین از شدت تمرکز به هم گره خوردند. «فیلیپ، لطفا حرفت رو توضیح بده.»

از شدت سرزنش درون صدایش جا خوردم.

فیلیپ آرام با خودش خندید و گفت: «دوشیزه داونتری نمی‌خوان برای ما بخونن، مادر. من بدون اجازه داوطلب‌شون کردم.»

عمارت ایدنبروک - پست 27
عمارت ایدنبروک - پست 25

درباره Mohamad

10 دیدگاه

  1. سلام.ممنون.آقای نورانی مشتاق ادامه ی فقط و فقط دردونه من هم هستیم.خیلی ممنون بخاطر ترجمه زیبا و روان تون

  2. خسته نباشید آقای نورانی عالی بود مرسی🌹🌼🌹

  3. ممنون از محبتتون
    و
    منتظر ادامه ترجمه های عالیتون هستیم

  4. سلام با تشکر ار تیم مترجمین بسیار زیبا و دلنشین بود. مشتاقانه منتظر پست های بعدی هستیم

  5. سلام آقای نورانی، زحمت کشیدید و پست جدید فقط و فقط دردونه منو گذاشتین . با اینکه می دونم توقع بی جایی هست ای کاش ترجمه هاتون زود به زود بود خیلی سخته نصفه بخونی و منتظر باشی . خیلی ممنون و ترجمه هاتون عالی عالی هست

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme