آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 25

مترجم این پست: محمد نورانی

همانطور که شام می‌خوردیم، بانو کرولاین در مورد میزان علاقه‌ام به زندگی در بات و پدرم سوالاتی پرسید. نهایت تلاشم را کردم که فیلیپ را نادیده بگیرم، و خیلی زود متوجه شدم که به خاطر رفتار مودبانه‌ی بانو کرولاین و لبخند دوستانه‌ی خانم کلامپت که روبرویم نشسته آرام شده‌ام. در حقیقت، ممکن است خانم کلامپت اصلا لبخند نزده باشد، و فقط به این خاطر که لب هایش حالتی خمیده دارند فکر کرده باشم دارد لبخند می‌زند. البته تاثیرش یکسان بود.

آقای کلامپت در مورد زندگی پرندگان در بات از من پرسید، و بعد شروع کرد به حرف زدن یک‌طرفه در مورد پرنده‌های مورد علاقه‌اش و محل زندگی آن‌ها. همسرش چیزی در مورد پرندگان هندی گفت (ظاهرا او هم کتاب را خوانده بود)، و قبل از اینکه بفهمم چه شده، دیدم مکالمه‌ای دو نفره و پرشور در مورد نوعی بلدرچین بوته‌ای بین‌شان برقرار شده است. آن‌قدر از صحبت‌های‌شان سرگرم شده بودم که در حالی که لبخند می‌زدم تصادفا به فیلیپ نگاه کردم.

انگار که کل مدت را منتظر نگاه من بوده باشد، به سمتم خم شد، و در حالی که خدمتکارها بشقاب‌های غذا را عوض می‌کردند، با صدایی آرام گفت: «من رو نمی‌بخشید؟»

می‌دانستم که می‌خواهد به خاطر مخفی کردن هویتش در مهمانخانه او را ببخشم. حالا بیشتر خشمم با کنجکاوی رو به رشدی جایگزین شده بود. بعد از لحظه‌ای کشمکش درونی و سر و کله زدن با درخواستش گفتم: «اگه می‌دونستم دلیل این کارتون چی بوده بخشیدنش راحت‌تر می‌شد.»

سرش را تکان داد. «نمی‌تونم این رو بهتون بگم.»

چشمانم را باریک کردم. «نمی‌تونید یا نمی‌خواید؟»

با لبخند کوچکی گفت: «هر دو.»

متوجه شدم که دلم می‌خواهد او را ببخشم، مخصوصا که داشت اینطوری لبخند می‌زد. اما غرورم از من چیزی بیشتر می‌خواست. هر چیزی. هر چند که کوچک باشد.

«پس این سوالم رو جواب بدید: به خاطر سرگردم شدن خودتون داشتید با من به نوعی بازی می‌کردید؟»

«نه، باهاتون بازی نمی‌کردم، و نه، به خاطر سرگرم شدن خودم هم نبود.» اما درخشش درون چشمانش صحت کلماتش را زیر سوال می‌بردند.

یک ابرویم را با ناباوری بالا بردم.

لب‌هایش جوری به هم پیچیدند که انگار می‌خواست جلوی لبخندش را بگیرد. «البته این به اون معنا نیست که سرگردم نشدم. اما هدف اصلیم این نبود.»

به یاد اوردم که چگونه آن آهنگ مسخره را برایش خواندم، و بعد هم در رودخانه افتادم ــ آن هم دو بار ــ و در ضمن کمی قبل‌تر که کمکش را رد کردم، احتمالاً ظاهر خیلی شلخته‌ای داشتم. گونه‌هایم با شرمی تازه آتش گرفتند. تعجبی نداشت که سعی می کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. اوه، چقدر که غرورم خرد شده بود.

با صدایی سرشار از طعنه گفتم: «خوشحالم که این چنین تونستم سرگرم‌تون کنم.»

چشمانش مثل همان موقعی که در مهمانخانه این بازی را شروع کردم، روشن شدند. پرسید: «واقعا همینطوره؟» به سمتم خم شد. «در این صورت، به مادرم میگم که برامون آوازی می‌خونید تا سرگرم بشیم.»

نفس بریده‌ای کشیدم. «چنین کاری نمی‌کنی.»

لبخندی پهن زد، و بعد به سمت مادرش چرخید و گفت: «مادر، متوجه شدم که دوشیزه داونتری خواننده‌ی قهاری هستن. باید راضی‌شون کنید که بعدا برامون آهنگی رو اجرا کنن.»

بانو کرولاین به من لبخند زد. «اوه، البته، خیلی خوشحال می‌شیم که صداتون رو بشنویم.»

با پخش شدن ترس و وحشت در وجودم، چنگالم را در دستم فشردم. «من … من خواننده‌ی قهاری نیستم. در حقیقت، به ندرت پیش میاد که برای بقیه بخونم.»

فیلیپ گفت: «خب این یک بار رو استثنا قائل بشید.»

خانم کلامپت گفت: «واقعا دوست دارم خوندن‌تون رو بشنوم، دوشیزه داونتری. و اگه دوست داشته باشید باهاتون هم‌خوانی می‌کنم.»

گیر افتاده بودم. به خاطر گیجی و سردرگمی این لحظه‌ی پرفشار، قدرت تفکر از من گرفته شد. «خیلی خب.»

 

عمارت ایدنبروک - پست 26
عمارت ایدنبروک - پست 24

درباره Mohamad

12 دیدگاه

  1. مرسی بابت ترجمه زيباتون.
    فیلیپ آدم باحال ودرعين حال حرص دربیاری هست

  2. سلام.پست قشنگی بود .ممنون

  3. سلام. ممنون بابت ترجمه زیباتون.

  4. ممنون و خسته نباشید

  5. سلام خسته نباشید،ممنون که منظم پست میذارید
    وای خدا، یعنی میخواد آواز بخونه؟؟؟؟؟

  6. سلام. واقعا دستتون درد نکنه بابت زیبایی و روانی ترجمه اتون. به قدر خوب ترجمه شده که می توان خود را در آن محیط تصور کرد. کاش فقط زود به زود پست می گذاشتید. انتظار خیلی سخته .و کارش زود کار ترجمه اتون تموم می شد و ما می توانستیم کتاب را خریداری و کتاب را پیوسته مطالعه کنیم. بازهم تشکر تشکر تشکر که هرچه هم تشکر کنم کمه

    • سلام. خواهش میکنم دوست عزیز لطف دارید. ترجمه ی این کتاب بر عهده ی سه نفر هست و طبق برنامه ی از پیش تعیین شده ای انجام میشه. امیدواریم که از این به بعد هم بتونیم پذیرای حضور شما باشیم🌹

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme