آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست 24

مترجم این پست: محمد نورانی

وقتی از در اتاقم داخل شدم بتسی جیغ کشید.

– چه بلایی سرتون اومده؟

– افتادم توی رودخونه.

دهانش از تعجب باز ماند.

«لطفاً در این مورد هیچی نگو.» نمی‌خواستم آخرین کاری که باعث خجالتم شده بود را برایش تعریف کنم.

بتسی شروع به بیرون آوردن برگ‌ها و شاخه‌ها از میان موهایم کرد و من هم در همین حین سعی کردم بند لباسم را باز کنم، که حالا به خاطر خیسی خیلی سخت‌تر شده بود.

بتسی گفت: «اوه، اینجوری نمیشه! شل و گل زیادی بهش چسبیده. باید بشورمش.»

از سر ناامیدی غر غر کردم: «شاید بهتر باشه خبر بفرستی که دیر به شام می‌رسم.»

بتسی دوان دوان از اتاق خارج شد، و من باز هم سعی کردم بند لباسم را باز کنم. ای کاش می‌توانستم همه‌ی اعصاب‌خردی‌ام را تقصیر فیلیپ بدانم، اما حقیقت این است که به همان اندازه از دست خودم هم عصبانی و ناامید بودم. اگر تا این حد بچگانه و بدون فکر عمل نمی‌کردم هرگز چنین اتفاقاتی نمی‌افتاد.

بتسی با خبر این‌که از قبل به آشپزها گفته شده که نیم ساعت دیرتر شام را سرو کنند برگشت. شک ندارم که کار فیلیپ بوده است. حالا باید به این فکر می‌کردم که چقدر به فکر است، اما اصلا دلم نمی‌خواست در مورد او فکرهای خوب بکنم.

وقتی بتسی به شستشو و مرتب کردن موهایم پرداختخ، افکارم به سمت رفتارهای پر راز و رمز فیلیپ در مهمانخانه کشیده شد. به این فکر کردم که چرا باید تا این حد برای مخفی نگاه داشتن هویتش تلاش کند. باید می‌دانسته که دیر یا زود همه چیز را می‌فهمم.

«بتسی، اسم فرزندان بانو کارولین رو می‌دونی؟» در جمع‌آوری اطلاعات کارش حرف نداشت.

– چارلز، فیلیپ، ویلیام، و لوییزا.

– با همین ترتیب؟

سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.

پس همانطور بود که حدس زده بودم. فیلیپ برادر کوچک‌تر عالیجناب چارلز بود که سیسیلی قصد ازدواج با او را داشت. اما چرا باید سعی کند هویتش را از من مخفی کند؟ هیچ دلیل مناسبی به ذهنم نمی‌رسید.

 وقتی با موهای خیس اما تمیز به اتاق پذیرایی وارد شدم، بانو کرولاین من را به خواهرش معرفی کرد، بانو کلامپت، ظاهری نجیب و چهره‌ای مهربان داشت، و به نظر می‌رسید گوشه‌های دهانش پیوسته به سمت بالا کشیده می‌شوند و همیشه لبخند می‌زند.

آقای کلامپت قدبلند و لاغر، کنار شومینه ایستاده و یک انگشتش را بین کتابی که می‌خواند قرار داده بود. تعظیم کرد و گفت که از دیدن من خوشحال است، اما در همین حین چشمانش به سمت کتابی که در دستش بود کشیده شدند.

وقتی دید دارم به کتابش نگاه می‌کنم گفت: «حیوانات وحشی هند. چیزی در موردشون می‌دونید؟»

سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم. «وقتی من تمومش کردم شما می‌تونید داشته باشیدش. واقعا جالبه.»

در پشت سرم باز شد، و به خاطر حس تنش درون هوا، بدون اینکه نگاهی بیندازم می‌دانستم چه کسی وارد شده است.

بانو کرولاین گفت: «بالاخره رسیدی.»

چرخیدم و فیلیپ را دیدم که وارد می‌شد. چشمانش با آمیزه‌ای از شیطنت و سرگرمی می‌درخشیدند.

مادرش گفت: «فکر می‌کنم شما قبلا همدیگه رو ملاقات کردید.»

فیلیپ رو به من تعظیم کرد. «دوشیزه داونتری. امیدوارم که از سفرتون لذت برده باشید.»

منظورش به سفرم در طول رودخانه بود؟ اگه بخواهم به نیشخند روی صورتش استناد کنم باید بگویم که بله، همین منظور را داشت. متوجه شدم که کت متفاوتی را پوشیده است، که من را به یاد این انداخت که از دست او عصبانی هستم، اما همچنین می‌خواستم در اولین دیدار تاثیر خوبی روی بقیه بگذارم، به همین دلیل تعظیم کردم و گفتم: «بله، ممنونم.»

قبل از این‌که بتوانم چیز دیگری برای گفتن پیدا کنم، خدمتکار زمان شام را اعلام کرد. فیلیپ بازویش را به سمتم گرفت. مجبور شدم آن را بگیرم، اما این به آن معنا نبود که باید از این کار لذت می‌بردم. در حقیقت متوجه شدم که لذت بردن از شرایط برایم غیرممکن شده است، چون نزدیک بودن به او باعث شده بود خشمم به سردرگمی تبدیل شود، و در نتیجه خیلی خشک راه بروم.

وقتی در حالی که مادرش پشت سرمان بود، در راهرو به سمت اتاق غذاخوری حرکت کردیم، فیلیپ با صدایی آرام به من گفت: «سعی کنید یه نفس عمیق بکشید.»

با شگفتی به او نگاه کردم.

«ممکنه کمک‌تون کنه آروم بشید.» جوری لبخند زد که انگار می‌تواند همه‌ی افکار درون ذهنم را بخواند، و تازه خیلی هم سرگردم شده است!

عجب مرد نفرت انگیزی! می‌داند که کمی احساس ناراحتی می‌کنم، با این حال ترجیح می‌دهد در این مورد اذیتم کند! قبل از این‌که نگاهم را از او برگیرم، مدتی به او خیره شدم. خودم را تا جایی که می‌شد از او دور کردم و البته حواسم بود که بازوی‌مان از هم جدا نشود. من را به سمت صندلی سمت راست بالای میز هدایت کرد ــ صندلی که برای مهمانان افتخاری بود. البته، خودش بالای میز نشست، چون می‌خواست کاری کند که احساس بیچارگی کنم. خب، این‌که کنارش نشسته‌ام دلیلی بر آن نیست که مجبور به حرف زدن با او باشم.

 

عمارت ایدنبروک - پست 25
عمارت ایدنبروک - پست 23

درباره Mohamad

12 دیدگاه

  1. از اینکه ترجمه از سر گرفته شده واقعا خوشحالم
    خسته نباشید

  2. خسته نباشید ومرسی بابت ترجمه زیباتون🌹🌼🌹

  3. ممنون از پست های منظم

  4. ممنون از ترجمه عالیتون
    منتظر ادامه ترجمه هاتون هستیم

  5. شخصیت فیلیپ دوست داشتنیه😁
    ممنون از ترجمه🌹❤

  6. بسیار سپاس و تشکر بابت ادامه ترجمه رمان،و ممنون از ترجمه عالی و دلنشینتون.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme