آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست ۵

ماریان عزیزم
از اینکه میشنوم شهر بات برایت همچون زندانی تنگ شده است بی اندازه اندوهگینم. متاسفانه زبانم قاصر است از توصیف اینکه تا چه حد لندن مرا شیفته ی خودش کرده است. شاید من و تو، دو خواهر دوقلو، دقیقا به آنچه که میخواستیم رسیده ایم.. من به زندگی متمدن شهری و تو به علاقه ی شدیدت به زندگی در طبیعت. هیچ یک از ما نمیتواند این خوی و خصلت را برای دیگری تغییر دهد.. درست نمیگویم؟
(بر حسب تصادف این بار برای گفتن جملاتی همچون “من ترجیح میدهم که طلوع خورشید و آسمان و باد سرم را زینت دهند تا یک کلاه مدرن دخترانه” از جانب تو را نادیده خواهم گرفت و تو را خواهم بخشید. ولی خواهش میکنم.. لطفا دیگر چنین جملاتی را برای کس دیگری بازگو نکن. ترسانم که نکند آن ها تو را عقب مانده ی فرهنگی بخوانند.)
با دانستن سختی و مشقتی که در آنجا میکشی نمیخواهم وقتت را بگیرم و کارهایی را که در طی هفته ی پیش به انجام رسانده ام برایت بازگو کنم پس یک راست میروم سر اصل مطلب: اولین فصلِ زندگی شهری ام به همان اندازه ای که همیشه فکرش را میکردم لذت بخش و پر از خوش گذرانی بود ولی در حال حاضر نمیخواهم با گفتن این جور چیزها صبرت را به سر برسانم. مبادا پیش از خواندن محتوای داخل نامه آن را پاره کنی و دور بریزی.
دوست عزیزم، لویسا ویندهام مرا به عمارتش دعوت کرده است. از کسی شنیده ام عمارتشان بسیار فاخر و باشکوه است. این عمارت باشکوه واقع در کنت (Kent) ایدنبروک نام دارد. ما قرار است لندن را حدود دو هفته ی دیگر به مقصد کنت ترک کنیم. ولی این مهم ترین قسمت نامه است: تو هم همانند من دعوت شده ای! بانو کرولاین(Caroline) دعوتش را شامل حال تو هم کرده است تا دو دختر” بهترین دوست” بچگی اش را باهم ببیند.
خواهش میکنم.. حتما به آنجا بیا. ما میتوانیم وقت گذرانی های غیرقابل تصوری در آنجا باهم داشته باشیم. غیر از این من به کمکت برای” بانو سیسیلی” شدن نیاز دارم.(به نظرت این نام کاملا مناسبم نیست؟) البته” برادر لویسا” هم آنجا خواهد بود و این فرصت مناسبی ست برای من تا خوب او را بشناسم و همچنین شانس خوبیست برای تو تا با خانواده ی شوهر آینده ام آشنا شوی.
با آرزوی بهترین ها برای تو
سیسیلی
امید تمام وجودم را دربرگرفته بود طوری که از شدت هیجان به نفس نفس افتاده بودم. دوباره میتوانم خارج از شهر باشم! میتوانم بات و مرز وحشتناکش را ترک کنم! میتوانم پس از یک مدت طولانی دوباره همراه خواهرم باشم! بودن همه ی این ها کنار هم برایم غیرقابل باور بود. یک بار دیگر نامه را خواندم.. این بار آرام تر.. میخواستم تک به تک کلمات را باور کنم. کاملا واضح بود که سیسیلی به کمک من برای جلب توجه چارلز نیازی ندارد. خودش بهتر میدانست که من در اینجور موارد اگر جایی هم کم بیاورد نمیتوانم کمکش کنم. ولی با همه این ها این نامه نشان میداد که او هنوز به من اهمیت میدهد-که هنوز فراموشم نکرده است. اوه خواهر عزیزم! این تمام مشکلاتم را میتوانست حل کند. میتوانست دلیل دوباره ای برای چرخیدن میان درختان به من بدهد.
مادربزرگ پرسید:
“-خب؟ خواهرت چی گفته بود؟”
با اشتیاق به سمتش چرخیدم.
“-اون منو به خونه ی ویندهام ها در کنت دعوت کرده. خودش حدود دو هفته ی دیگه لندن رو ترک میکنه تا به کنت بره.”
مادربزرگ لب های پرچین و چروکش را به هم فشرد و متفکرانه به من خیره ماند و چیزی نگفت. قلبم به شدت می تپید. مادربزرگ حتما میپذیرفت که من هم به آنجا بروم.. نه؟ او میدانست که این دعوت نامه چه معنایی برای من دارد.
در حالی که قلبم از امکان پذیرفته نشدن این دعوت به درد آمده بود نامه را به سینه ام فشردم.
“-اجازه میدین که برم؟”
به نامه ای که از طرف آقای کلت بود و هنوز در دستش جا مانده بود نگاه کرد سپس آن را روی میز انداخت و از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد.
“-میتونی همراه خواهرت به اونجا بری اما به یه شرط. باید این طرز رفتارت رو کنار بذاری. تموم روز توی باغ ها نمیدوی.. باید مثل یک بانوی جوان باادب رفتار کنی.. از خواهرت سعی کن یاد بگیری.. اون میدونه توی اجتماع چطور رفتار کنه.. من نمیتونم اجازه بدم وارثم مثل یه بچه ی گستاخ رفتار کنه.. به اندازه ی کافی برادرزادم در این مدت گستاخی کرده.”
به چهره اش خیره ماندم.. وارثش؟
“-منظورتون از وارث چیه؟”
“-دقیقا منظورم همون چیزیه که خودت فکر میکنی.. من میخوام آقای کلت رو از ارث محروم کنم و ثروت هنگفتم رو به تو به عنوان وارثم هدیه بدم.. در حال حاضر مقداری که به تو تعلق میگیره تقریبا چهل هزار پوندِه.”

عمارت ایدنبروک - پست 6 - فصل 2
عمارت ایدنبروک - پست ۴

درباره evil girl

I may not be perfect but I'm always me

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme