آخرین پست

عمارت ایدنبروک – پست ۱ – فصل ۱

فصل اول

شهر بات(Bath) – انگلستان(England) – سال۱۸۱۶

همیشه درختان بلوط مرا مسحور خودشان میکردند. زمانی که زیر سایه شان، که مانند سایبانی سبز و پوشیده از برگ، بالای سرم بودند قدم میزدم همه چیز فراموشم میشد و حواسم پرتِ آن ها میشد. وزش باد برگ های روی شاخه ها را به حرکت درمی آورد و آن ها را در هم پیچ و تاب میداد. با دیدن این منظره ناگهان ذهنم به سوی این پر کشید که چه مدت از زمانی که من هم مانند این برگ ها میان درختان چرخیده ام گذشته است. زیر شاخه ها ایستادم و سعی کردم به یاد بیاورم آخرین بار کی بود که این احساس را داشتم.

و همان موقع بود که آقای ویتلس(Mr. Whittles)، ناغافل روبرویم ظاهر شد.

“-دوشیزه داونتری(Miss Daventry)! چه دیدار غیرمنتظرانه ای!”

متعجب نگاهش کردم و چشم چرخاندم تا عمه آملیا(Aunt Amelia) را که همراهم آمده بود بیابم. ظاهرا زمانی که من زیر سایه ی درختان توقف کرده بودم او هم به راهش روی باریک راه سنگریزه ای ادامه داده بود.

“-آقای ویتلس! من.. من متوجه اومدنتون نشدم.”

معمولا همیشه حواسم را جمع میکردم تا متوجه تعقیب های پنهانی اش بشوم اما این بار درختان بلوط کاملا حواسم را پرت کرده بودند.

لبخند سرخوشانه ای روی لب هایش ظاهر شد. به نشانه ی تعظیم کمی سرش را خم کرد و با این کارش کت تنگش غژ غژ کرد. صورت گنده اش از دانه های عرقی که رویش نشسته بودند زیر نور آفتاب میدرخشید و موهای کم پشتش به کف سرش چسبیده بودند. حداقل دوبرابر سن مرا داشت و این واقعا مضحک تر از آن چیزی بود که بتوانم تحملش کنم. البته چهره ی زننده اش به کنار، قسمت وحشتناکتر موضوع دهان مشمئز کننده اش بود. هنگام حرف زدن بزاق دهانش اطراف لب هایش را میگرفتند و در گوشه های آن استخری از بزاق میساختند.

سعی میکردم وقتی حرف میزند نگاهش نکنم.

“-صبح باشکوهیه.. اینطور نیست؟ یا بهتره بگم، چه صبح با شکوهیه.. چه روز دل انگیزیه.. چه بانوی زیبایی رو در این روز دل انگیز ملاقات کردم!”

دوباره خم شد و تعظیمی کرد. حتما انتظار داشت برایش دست بزنم و بابت سخنرانی اش تحسینش بکنم.

“-ولی امروز یه چیز بهتر از این سخنرانی کوتاه براتون دارم.. یه شعر نوشتم در وصف شما.”

قدمی به جلو برداشتم و به راهی که عمه آملیا از آن رفته بود نگاهی انداختم.

“-مطمئنا عمم از شنیدن شعرتون لذت میبره آقای ویتلس. اون چند قدم جلوتر از ماست.”

نزدیک تر آمد و گفت:

“-ولی دوشیزه داونتری من امیدوارم این شعر شما رو خوشحال کنه نه عمتون رو. حتما شعر رو دوست خواهید داشت.. اینطور نیست؟”

پیش از اینکه تلاش کند دستم را در دستش بگیرد آن را پشتم بردم و در هم قفل کردم. این کار را قبلا هم کرده بود و به نظرم کاملا رفتار زننده ای بود.

“-متاسفم ولی من مثل عمم به شعر علاقه ی زیادی ندارم…”

از روی شانه ام عقب را نگاه کردم و نفس آرامی کشیدم. عمه ی ترشیده ام با عجله داشت راهی را که رفته بود به دنبال من برمیگشت. او واقعا در اسکورت کردن-کاری که از آن متنفر بودم-حرف نداشت.

با دیدن آقای ویتلس عمه لبخند درخشانی زد.

“-ماریان! تو اینجایی! اوه آقای ویتلس از دور نتونستم تشخیصتون بدم به خاطر بیناییم… خودتون که میدونید.. با شعر جدیدی اومدید؟ من همیشه از شعراتون لذت میبرم.. خیلی زیبا با کلمات بازی میکنید.”

عمه ام کاملا مورد مناسبی برای آقای ویتلس بود. چشم های بیچاره اش چهره ی زننده ی آقای ویتلس را زیبا میدیدند. متاسفانه تا زمانی که روی سرش به جای عقل آن همه مو داشت هرگز نمیتوانست مانند من به این واقعیت پی ببرد که او زیبا نیست. چند مرتبه به طرق مختلف سعی کرده بودم تا توجه آقای ویتلس را از خودم به عمه جلب کنم ولی چندان موفق نبودم.

“-راستش من یه شعر جدید دارم که در اصل حقیقتو توصیف میکنه.”

از جیب کتش یک تکه کاغذ بیرون کشید و نوازشگرانه رویش دستی کشید و لب هایش را با زبانش خیس کرد و بزاق دهانش را مانند قطره های آویزان از لب هایش روی آن جا گذاشت. با اینکه نمیخواستم ولی به اجبار به آن منظره ی مشمئز کننده خیره ماندم. وقتی شروع به خواندن کرد قطره های آویزان از لب هایش تکان خوردند ولی نچکیدند.

“-دوشیزه داونتریِ طناز و زیبا.. با چشم هایی با همه رنگ ها.. نه سبز روشن و نه قهوه ای مات.. گِرد و آبی به رنگ دریاها.”

نگاهم را از آن قطره های آویزان از لب هایش گرفتم و لبخند معصومانه ای زدم.

“-شعر زیبایی بود و همینطور اینکه چشمام به رنگ دریاست ولی چشمای من بیشتر از اینکه رنگشون آبی باشه خاکستریه. اگه تو یه شعر چشمام خاکستری توصیف بشه بیشتر لذت میبرم.”

عمارت ایدنبروک - پست ۲
پروژه‌ی جدید: عمارت ایدنبروک

درباره evil girl

I may not be perfect but I'm always me

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme