آخرین پست

شکار خون آشام – پست 54 – فصل 14

فصل چهاردهم

به دیواری که صومعه را محاصره کرده بود رسیدیم، مورفی به ما اشاره کرد تا دوباره خم شویم.

 

وقتی روی زمین نشستیم، مورفی به ما نگاه کرد و گفت: «اگه تو هر موقعیت دیگه‌ای بودیم پیشنهاد می‌دادم پرواز کنیم و از روی دیوار رد بشیم، ولی حالا که تا این حد به کایلا نزدیک شدیم نمی‌تونیم همچین ریسک بزرگی کنیم.»

 

به دیواری که سر به فلک کشیده بود نگاه کردم، می‌دانستم که دیوار آنقدر بلند است که حتی مورفی و بقیه هم نمی‌توانند از روی آن بپرند.

 

لوک پرسید: «پس پیشنهاد می‌دی چکار کنیم؟» و به مورفی خیره شد.

 

سپس، جلوی چشمان ما تکانی به مچ دست‌هایش داد و وقتی انگشتانش داشتند تبدیل به پنجه‌هایی حیوانی که قبلا بارها در او دیده بودم می‌شدند، صورتش را در هم کشید.

 

لوک گفت: «خب.» مثل اینکه متوجه شده بود پیشنهاد مورفی چیست. سپس دست‌های همه‌ی آنها شروع به تغییر کرد ـ دست‌هایشان تغییر شکل داد و بزرگ‌تر شد ـ و این تغییر آنقدر ادامه یافت تا اینکه دست‌های همه‌ی آنها به  چنگال‌هایی بلند و استخوانی تبدیل شد و ناخن‌هایی تیز و برنده از نوک انگشتانشان بیرون زد.

 

پاتر نگاهی به دست‌های من کرد و لبخندی زد. دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت و به من گفت: «یادم نبود که پنجه نداری، هنوز البته.»

 

با خشم و دندان‌های به هم فشرده گفتم: «هنوز! من اصلا از اون چیزا نمی‌خوام!» حتی فکر کردن به اینکه به انگشتانم که دارند به چنگال‌های زرد رنگ تبدیل می‌شوند نگاه کنم، هم باعث شد موهای تنم سیخ شوند.

 

پاتر نیشخندی به من زد، و صورتش را به سمت دیوار برگرداند. از اینطور نگاه کردنش به خودم متنفر بودم، ولی پیش از آنکه فرصت واکنش نشان دادن پیدا کنم، لوک مرا روی کولش گذاشت و مرا به سمت دیوار حمل کرد. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم، مورفی و ایزیدور دویدند، روی هوا پریدند و از دیوار بالا رفتند. داشتند به سرعت از دیوار بالا می‌رفتند، و با وجود صاف و هموار بودن دیوار، در عرض چند ثانیه به راحتی توانستند به بالای دیوار برسند.

 

دست‌هایم را محکم دور شانه‌ی لوک حلقه کردم. پنجه‌هایش را باز کرد، آنها را مانند قلاب و میخ درون دیوار سنگی فرو کرد و به سرعت از دیوار بالا کشید. با ظرافت یک عنکبوت از دیوار بالا می‌رفت و مرا هم همراه خودش می‌برد.

 

سرم را برگرداندم و پایین دیوار را نگاه کردم. پاتر به من که از شانه‌های لوک آویزان شده بودم خیره شده بود. زانوانش را کمی خم کرد، و بالا پرید. به سرعت برق از کنارمان رد شد و انتهای دیوار را با ناخن‌هایش گرفت. سپس داخل صومعه پرید و از روی دیوار ناپدید شد.

 

یلداتون مبارکککککککککککککک

شکار خون آشام - پست 55
شکار خون آشام - پست 53

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate

28 دیدگاه

  1. مرسی از اینکه شب یلدا هم به فکر مایی!!
    خسته نباشی.

  2. عالی بود شب یلدا شم ام مبارک😙😙😙😙

  3. بسی مشعوف شدیم با این پست ای پشت سرهم

  4. سلام صبا جان
    خسته نباشی، ممنون عزیزم تو همچین شبی پست جدید ماروحسابی شرمنده کردی🌸🌸🌹🌹
    یلدات میارک شاد و موفق باشی خانوم.

    • سلام عزیزم
      خواهش میکنم گلم میدونم انتظار سخته واسه ی همین نهایت تلاشم اینه به محض خالی شدن وقتم براتون پست بذارم😊😊
      ممنونم 😍😍😍

  5. سلام خوبی عزیزم یلدای تو هم مبارک گلم خسته نباشی عزیزم 😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍

  6. مرسی صباجون خسته نباشی عزیزم عالی بود😍😘

  7. مرسی صبا جون برای پست
    یلدا شماهم مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

  8. یاد فیلم مرد عنکبوتی افتادم

    یلدات مبارک عزیزم

  9. صبا جون دمت گرم بابت پستای زود به زود؛یلداتم مبارک گلم😍😘🍉🍉

    • قربونت عزیزم. ایشالا زودتر از اینم میشه تا چند روز دیگه. فعلا که وسط امتحانای ترمه ولی تا وقت خالی گیر میارم ترجمه میکنم 🙂

  10. سلام عزیزم یلدای توام مبارک باشه عشششقم
    مرسی که به فکر ما هستی و خیلی مارو در انتظار نگه نمی داری
    خییییللللی دوستتتت داریم

  11. یلدات با تاخیر مبارک خانومی

  12. یلدای توام مبارک خوشمل

  13. سلام خسته نباشین واقعا عالیه من دو جلد اول رو تو یک شبانه روز خوندم و واقعا معتاد این داستان شدم جلد سوم نسخه کاملش نیست

  14. سلام صبا جون یلدا توهم مبارک….
    این پست هم عالی بود….
    مرسی عزیز….

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme