آخرین پست

شکار خون آشام – پست 53

پاتر در حالی که خیره به مورفی نگاه می‌کرد پرسید: «خب، حالا می‌خوای بهمون بگی کی تو رو کشوند اینجا؟»

 

مورفی با صدایی آهسته گفت: «قبلا در این مورد صحبت کردیم.»

 

پاتر مصرانه گفت: «ولی از کجا معلوم بشه به اونی که آوردت اینجا اعتماد کرد؟»

 

مورفی گفت: «من ازت نمی‌خوام به اون اعتماد کنی، ازت می‌خوام به من اعتماد کنی.»

 

پاتر سرش را برگرداند و نگاهش را به پایین تپه دوخت، می‌توانستم ازحالت صورتش بفهمم که از جواب مورفی خوشش نیامده است.

 

تنها چیزی که دلم می‌خواست بیرون آوردن کایلا از آن صومعه بود، بنابراین موضوع بحث را عوض کردم و گفتم: «خب، قراره چجوری بریم اون تو؟»

 

مورفی به من نگاه کرد و جواب داد: «اینجا هم مثل عمارت هالووید یه دیوار بلند داره که نمی‌شه ازش رد شد… ولی فکر نکنم برامون مشکلی ایجاد کنه.»

 

از پشت تنه‌ی درخت به صومعه نگاه کردم. به نظر بدشگون و بد یمن می‌آمد. شباهتی به مکانی برای عبادت خدا نداشت، بیشتر شبیه به پرستشگاه شیطان بود.

 

پاتر پرسید: «نقشه چیه؟»

 

مورفی یکی از ابروهای خاکستری‌اش را بالا انداخت و گفت: «نقشه؟»

 

پاتر آه کشید و گفت: «آره نقشه. بطور مثال وقتی تونستیم از دیوارها رد بشیم قراره چکار کنیم؟»

 

مورفی با لبخندی ضعیف گفت: «نمی‌دونم. تو راه که داشتم می‌رفتم بهش فکر می‌کنم.»

 

این را گفت و لنگ لنگان از تپه پایین رفت و به سمت صومعه به راه افتاد.

 

ایزیدور زمزمه‌وار با خودش گفت: «حیف شد که ماده منفجره نداریم.»

 

لوک پرسید: «ماده منفجره؟»

 

ایزیدور با شرمندگی نگاهی به لوک انداخت و گفت: «داشتم با خودم حرف می‌زدم. ولی خودتم می‌دونی حیف شد که نمی‌تونیم خیلی راحت دیوار رو منفجر کنیم و راهمون رو به داخل صومعه باز کنیم.»

 

پاتر ایستاد، به ایزیدور نگاه کرد و تشر زنان گفت: «خوب گوش کن ببین چی بهت می‌گم جناب شعبده باز! قراره وارد اونجا شیم نه اینکه بزنیم بترکونیمش. آخه مواد منفجره؟! فیلم که نیست! وای خدا… لابد بعدش می‌خوای پیشنهاد بدی با کِش پل بسازیم و از دیوار بکشیم بالا!»

 

ـ منظورم این بود که…

 

پاتر او را نادیده گرفت و به من و لوک چشم غره رفت و گفت: «شما دو تا رو نمی‌دونم، ولی من نمی‌خوام تمام شب اینجا وایسم و به چرت و پرتای این پسره خل وضع گوش بدم. می‌خوام برم به حساب چندتا خون آشام برسم.»

 

سپس از تپه پایین رفت و به سمت صومعه به راه افتاد. به ایزیدور نگاه کردم، به نظر رنجیده و سرافکنده می‌آمد.

 

شانه‌اش را فشردم و گفتم: «بهش توجه نکن ایزیدور. منظوری از حرف‌هاش نداره.»

 

ایزیدور ایستاد، به من نگاه کرد و گفت: «خیلیم منظور داره.»

 

پیش از آنکه فرصت کنم حرف دیگری برای آرام کردنش بزنم، از تپه پایین رفت. من و لوک هم به دنبال آنها از تپه پایین رفتیم و به سمت صومعه حرکت کردیم.

 

پایان فصل 13

ببخشید که دیر شد. انقدر روزها برام سریع میگذره که حسابشون از دستم درمیره. 🙂

پست بعدی فردا

شکار خون آشام - پست 54 - فصل 14
شکار خون آشام - پست 52

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate

18 دیدگاه

  1. سلام
    ممنون صبا جون
    عالی بود،حسابی خسته نباشی و یلداتم پیشاپیش مبارک.

  2. دستت درد نکنه صبا جون خسته نباشی. من که منتظر پست بعدی هستم

  3. سلام سلام سلام سلام خوبی عزیزم
    گلکم یلدات مبارک عزیزم

    خوبی خوشی شاد باشی

    بازم ممنون مثل همیشه عالی بود خسته نباشی عزیزم

    یلدای خوبی در کنار خانواده داشته باشی عزیزم 😇😇😇😇😇😇🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌺🌺🌺🍊🍊🍊🍊🍊🍌🍌🍌🍌🍌🍎🍎🍎🍎🍎🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍇🍇🍇🍇🍇🍏🍏🍏🍏🍏🍏🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉❄❄❄❄❄❄❄❄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄🌉🌉🌉🌉🌃🌃🌃🌃🌃🌼🌻🌺🌷🌸🌹🍀🍁🐥🐥🐥🐥🐥🐤🐤🐤🐤🐤🐤

    راستی جوجه های آخر پاییز یادت نره 🐤🐤🐤🐤🐤🐤🐤🐤🐤🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥😀😀😀😀😀😀😊😊😊😊😊😊😁😁😁😁😁😄😄😄😄😄😄😄😆😆😆😆😆😆😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘

    • سلام عززززززییییزززم😍😍😍😍😍😍😍
      قربونت برم عزیزم کامنتای تو سراسر انرژیه میبینم کامنتاتو خستگی تمام روز از تنم درمیاد😍😍😍😍💜💜💜💜💜💜💜💜

  4. عالی بود عزیزم ممنون
    ترجمه ات واقعا روان و دلچسبه، و خوندنش لذت بخش

  5. چرا پستهای شکار خون اشام اینقدر کوتاهه 😖😖😖😖

  6. 😍😍😍🌹🌹🌹یلدات مبارک …

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme