آخرین پست

شکار خون آشام – پست 49

گفت: «تو که از خطر خوشت میاد.» و لب‌هایش را به لب‌هایم نزدیک‌تر کرد.

در جوابش زمزمه کردم: «نه خوشم نمیاد.» احساس هیجان عجیبی در وجودم حس می‌کردم.

گفت: «چرا خوشت میاد. اگه خوشت نمی‌اومد الان اینجا نبودی.» سپس به سمتم خم شد و با لب‌هایش لب‌هایم را در بر گرفت. ته ریش زبرش روی صورتم کشیده می‌شد و با دستانش پشت گردنم را به بازی گرفته بود. مرا بیشتر به سمت خودش کشید.

قلبم محکم خودش را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوباند و تمایل شدیدم برای تسلیم شدن به او آنقدر زیاد و ناگهانی بود که مرا گیج کرده بود. ناگهان چیزی در اعمام وجودم گفت کاری که در حال انجامش هستیم اشتباه است، بنابراین لب‌هایم را از لب‌هایش جدا کردم و به آرامی او را از خودم دور کردم.

زمزمه کردم: «نمی‌تونم… نمی‌تونم.»

گفت: «چرا؟» به نظر عصبانی نمی‌آمد … بیشتر به نظر می‌رسید گیج شده باشد.

گفتم:«خودت چی فکر می‌کنی؟» و نهایت سعیم را کردم که به او نگاه نکنم.

پرسید: «پس اون اتفاقی که توی اتاقک نگهبانی افتاد چی؟» دوباره نزدیکم شد، آنقدر نزدیک که بدنش با بدنم مماس شده بود.

جواب دادم: «اون یه اشتباه بود و خودتم اینو خوب می‌دونی.» تلاش کردم لحن صدایم بی تفاوت به نظر برسد ولی می‌دانستم که تلاشم جواب نداد.

ـ خونه تابستونی چی؟ اونم یه اشتباه بود؟

جواب دادم: «فکر می‌کردم قراره بمیرم…» ولی بلافاصله متوجه شدم این حرفم چقدر ناراحت کننده می‌تواند باشد به همین دلیل تصمیم گرفتم حرفم را پس بگیرم. «ببین، منظورم این نبود که…»

گفت: «بیخیال فراموشش کن.» و از من فاصله گرفت.

سعی کردم توضیح دهم: «منظورم این بود که من به لوک علاقه دارم.»

به سمتم چرخید، سیگاری روشن کرد و گفت: «ولی اون خیلی خسته کننده‌اس، مگه نه؟»

به او یادآوری کردم: «لوک دوستته ها!»

گفت: «می‌دونم.» سرش را تکان داد. «منظورم این نبود.»

دست به سینه شدم و پرسیدم: «پس منظورت چی بود؟»

لبخند نصفه نیمه‌ای زد و گفت: «هیچی.»

قدمی به او نزدیک‌تر شدم و پرسیدم: «اون کیه پاتر؟»

از پشت درخشش فیتیله‌ی سیگارش به من خیره شد و گفت: «کیو می‌گی؟»

ـ کیه که بهت آسیب رسونده؟

سیگارش را از بین لب‌هایش برداشت و تشر زد: «چی داری می‌گی، چرا باید از کسی آسیب دیده باشم؟»

ـ فکر کردم که…

درحالی که داشت به سمتم می‌آمد با صدایی غرش مانند گفت: «خب، اشتباه فکر کردی تپلی. من هیچوقت نمی‌ذارم کسی اونقدر بهم نزدیک بشه که بتونه بهم آسیبی برسونه… ولی تو بهتره حواست به دور و برت باشه.»

پرسیدم: «منظورت از این حرف چیه؟» و به او نگاه کردم که داشت به سمت در شکسته‌ی توالت می‌رفت.

سرش را چرخاند و به من نگاه کرد و گفت: «ایزیدور. من اصلا و ابدا بهش اعتمادی ندارم.»

با سردرگمی پرسیدم: «چرا؟»

نگاهی پیروزمندانه به من انداخت و گفت: «رو چه حسابی خودت رو یه کارآگاه خوب می‌دونی؟ به نظرت یه کم عجیب نیست که از وقتی که واندربوی اومده همراهمون ومپایرس‌ها از هر حرکتی که می‌کنیم باخبر می‌شن؟»

ـ خب، اممم…

نمی‌توانستم چیزی که درمورد ایزیدور می‌خواست بگوید را باور کنم.

انقدر نزدیک شد که یک لحظه فکر کردم می‌خواهد دوباره مرا ببوسد. گفت: «فکر نمی‌کنی اینکه درست زمانی سر و کله‌اش پیدا شد که فیلیپیس کایلا رو دزدید، یه ذره عجیبه؟ بعدش تمام خون آشاما رو نابود کرد و بعدش اعتراف کرد که اون یارو ـ همکارت اسپارکی ـ رو می‌شناسه، کسی که تمام بچه‌های دورگه و اون پیرزن رو به قتل رسوند و دکتر راونوود رو دزدید.»

ـ ولی…

ـ بهش فکر کن کلمبو، فکر نمی‌کنم مورفی هم بهش اعتماد داشته باشه.

دوباره به آرامی لبم را بوسید و بعد چرخید و توالت را ترک کرد و در تاریکی شب ناپدید شد.

یاد صحبتش با مورفی افتادم و با خودم فکر کردم: نه، کسی که مورفی بهش اعتماد نداره تویی!

حواسم را جمع کردم تا توسط مورفی و آن شخص عظیم الجثه دیده نشوم و به سمت اتاقک راه آهن به راه افتادم.

پایان فصل دوازدهم

شکار خون آشام - پست 50 - فصل 13
شکار خون آشام - پست 48

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate

67 دیدگاه

  1. محدثه رحیمی

    خسته نباشی صبا جون:-*
    مث همیشه عالی

  2. Merci saba jonm khaste nabashi

  3. عالی بـــــــــــــــــــــــــــــــــود😍😍😍

  4. مرسی صبا جون عالی بود خسته نباشی😍😘

  5. عاااااااااااااااااااالی😍😘

  6. وااااااای عالی بود این بار انصافا زیاد بود😂😂 خیلی ممنون

  7. سلام صبا جون 🌺
    خوبی گلم 🌼
    بازم مثل همیشه عالی بود 🌸
    خسته نباشی 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷😘😘😘😘😘😘

  8. عالییی بود صباجون خسته نباشی 🌹🌹🌹

  9. ممنون از ترجمه😆😆😚😚

  10. وای صبا جووون عاشقتم که انقدر پست هات بهم نزدیکن و خیلی در انتظار نمی مانیم

  11. آخی پاتر این کیرام هم تکلیفش با خودش معلوم نیست ممنون به خاطر ترجمه عالیتون😘😘😘😘😘😘😘

  12. عاشق پاترم….چه ضدحالی زد کیرا….
    مرسی که خیلی زود پست گذاشتی….
    ممنون صبا جون…..
    خسته نباشی….

  13. سلام.این کتاب جلد دیگه ای هم داره.

  14. مرسی صبا جون بابت پست💖💖💖

  15. وااای پاتر😍😍😍😍
    ممنون😍

  16. چه پست طولانی ای صبا جان خسته نباشی همیشه از همین پستا بذار😍😍😉
    تو خونه تابستونی چی شده بود؟من یادم نمیاد…

    • دیالوگا خیلی سریع پیش میرن این پست هم همش دیالوگ بود واسه همین تونستم انقدر طولانی ترجمه کنم😆 چشم سعیم رو میکنم😊
      کیرا و پاتر از خون آشاما فرار کردن رفتن تو خونه. میخواستن برن سراغ صلیب ها و بطری های آب مقدسی که پاتر توی زیرزمین مخفی کرده بود ولی به محض اینکه در زیرزمینو باز کردن متوجه شدن خبری از صلیب و بطری ها نیست به جاش یعالمه خون آشام تو زیرزمینه. ایناهم که از دوطرف گیر افتاده بودن فکر میکردن قراره بمیرن. پاتر کیرا رو بین بالهاش میگیره تا ازش محافظت کنه و همون لحظه همدیگه رو میبوسن. تا اینکه یهو ایزیدور سر میرسه و خون آشام های بیرون خونه تابستونی رو میکشه و این دوتا رو نجات میده

  17. اخیش بلاخره همو بوسیدن😍😍😍😍
    فقط انقد نگران بودم مورفی داره خیانت میکنه درس حسابی بهم کیف نداد؛اون کیرام ک پستای قبلی خودشو کشت بس ک یاد اتاقک زیرشیروونی بود بهد الان یهو احساس کرده کارشون درست نییییس:-/

  18. وای 😫
    بابت پست تپلت ممنون❤

  19. وااااااییی خداااا من عااااشققق لقب هایی ام که پاتر جانم به کیرا میده 😍😍😍😍
    صبا جان میسییییی 😍😍😍
    پ.ن : چون تو تر های پست های قبلی حرف زده بودیم اینجا جواب میدم 😆😆😆
    به سارینا جون بگو تا باشه از این گرفتاری های درسی 😅😅 ایشالله زودتر برطرف بشه
    و این ک مسافرت هم به خودت خوش بگذره 😍😍

  20. خیلی ممنونم
    واقعا خسته نباشید 😘

  21. سلام واقعا عالی ترجمه کردید. خسته نباشید.فقط یک سوال آخر داستان کدوم یکی از این گروه خونی ها (پاتر،کیرا ،مورفی و…) می میرند ؟لطفا می شه بگید! ؟

    • سلام ممنونم نظر لطفتونه☺
      متوجه منظورتون از گروه خونی نشدم!
      من داستان رو جلوجلو نخوندم همزمان با ترجمه پیش میرم، اگه کسی قرار باشه بمیره خبری ندارم. ولی حتی اگه خبر هم داشتم نمیگفتم چون داستان لو میرفت😆

  22. ممنون که ابن داستان ترجمه می کنید من خیلی دوستش دارم فقط یه سوال کتاب اصلش از کجا گرفتید؟

  23. صبای عزیز ممنون
    واقعا زحمت کشیدی
    باوجود تموووم گرفتاری هات نه تنها این پست بعید نبود بلکه خیلی هم زیاد بود…
    بازم مرسی…امیدوارم خواننده هاهم دوست داشته باشن و دنبال کنن چون خودم هم به یکی از دوستام پیشنهاد دادمش.

    • خواهش میکنم عزیزم
      سعی میکنم طول پست ها رو از این به بعد زیادتر کنم چون چندوقت دیگه امتحانام شروع میشه و بین پست ها وقفه میوفته سعی میکنم حداقل اگه دیربه دیر پست میذارم طولانیتر باشن

  24. ببخشید میشه بگید پست بعدی رو کی میذاری؟

  25. سلام خسته نباشی واقعا عالی
    فقط چقد دیگه طول میکشه تا تموم شه گلم؟؟؟؟؟

  26. وای اینجوری ک خیلی سخته ۱۹ جلد دیگه ترجمه شده کامل نیست چاپی؟؟؟؟
    اخه خیلی سخته همش تو کف باشی خدایی آدم دیوونه میشه

    خیلی ممنون واقعا رمان زیبایی هست من ک عاشقشم دستت طلا خدایی😘😘💗💗⚘⚘

    • خیر چاپی نیست فقط ترجمه من ازش موجوده. ولی خب اگه خیلی علاقه دارین زودتر کامل شه میتونین زحمات بی مزد و منت دوساله ی من رو نادیده بگیرین و به مترجمین چاپی و انتشارات پیشنهاد بدین ترجمه کنن کتاب رو!

  27. من ک عاشق لوکم خدایی خیلی مهربون خیلی دوست داشتنی
    البته پاتر هم خیلی دوس دارم شخصیت محکم غیر قابل شکستی داره
    ولی لوک بخاطر کیرا همه بدنش سوخت تو جلد دوم هم بخاطر کیرا داشت تسلیم میشد لوک واقعا عاشق کیراس

    • زیادی ماسته. ازش خوشم نمیاد چون با نامردی کاری کرد کیرا عشق اولشو فراموش کنه و به خودش علاقه مند بشه. درواقع خودشو به کیرا تحمیل کرد واسه همین زیاد ازش خوشم نمیاد😆

  28. فقط یه سوال تپلی انگلیسیش چی میشه؟😞😂😂

    • اون یه چیز دیگه بود مورد سانسوری بود من کردمش تپلی😆😆 یه چیز دیگه تپل و گنده بوده من فقط همین تپلی رو نوشتم! باتوجه به اینکه گفتم مورد سانسوری فکر نکنم حدس زدنش کار خیلی سختی باشه😂😂

  29. ن عزیزم منتظر میمونم خودت تمومش کنی واقعا دوست درد نکنه خسته نباشی خدایی من خیلی دوسش دارم این رمان جلد اولش و چند ماه پیش خوندم وقتی جلد دومش آمد فهمیدم در حال تایپه واس همین اینجا هم دنبالش میکنم 😘😘😍😍😍😍😍⚘⚘🌷🌷🌹🌹

  30. خیلی ممنون صبا جان
    خیلی عالییییییی بوووووودددد😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘

  31. ممنون صبا جاااااآن خیلی عاولیییییی بوووووودددددد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme