آخرین پست

زیبای ظالم – پست 29

سلام بچه ها 🙂

*******************************

سرم را به پنجره تکیه دادم، در آن لحظه تمام تلاشم در این بود که دوباره گریه نکنم. شاید باید همان‌طور فکر می‌کردم. در آن لحظه ـ البته همیشه ـ تنها علت وجود داشتن من این بود که لرد بزرگ را ازبین ببرم. آسترایا احمق بود، فکر می کرد علت وجود من در این دنیا دوست داشتن او بود.

چیزی آرنجم را قلقلک داد. به سرعت برگشتم، شید روی دیوار به سمت عقب سر می‌خورد… فهمیدم قلقلک بخاطر لمس او بود. به همراه میز آرایش روی دیوار این ور و آن ور می‌رفت. گرچه بخاطر شکل و قیافه‌ی کج و کوله‌اش سخت می‌توانستم بگویم دارد چه می‌کند، ولی حس کردم که دارد دستانش را تکان می‌دهد.

از پنجره دور شدم و گفتم: «من حالم خوبه.»

البته که خوب بودم. من بخاطر همین ماموریت بود که به‌وجود آمدم. حال من در آن لحظه هیچ چیز دیگری به جز عالی نمی­توانست باشد.

در یک لحظه متوجه شدم دارم با او طوری حرف می‌زنم انگار که او اصلا اهمیت هم می‌دهد. دست به سینه شدم:« برو به لردت بگو خواستشو انجام دادی، یا نکنه میخوای لباس عوض کردنمو هم ببینی؟»

شید ورجه وورجه کرد ـ می‌توانست سرش را تکان دهد ـ سپس در هوا موجی خورد و من را تنها گذشت. خودم را روی تخت پرت کردم تمام اتاق دور سرم می‌چرخید، برای یک لحظه نمی­توانستم باور کنم که این اتفاقات واقعیت دارد؛ اینکه در قلعه‌ی لرد بزرگ هستم و مجسمه‌ی یک رهبر روحانی با لباسی آبی با آن گونه‌های صورتی­اش دقیقا در کنار گلدان گل‌های رز روی پاتختی کنار تخت ایستاده است.

آسترایا هم یک مجسمه شبیه همین داشت، فقط لباسش صورتی بود.

ناخن‌هایم کف دستم را زخم کرد. وقتی از آنجا می‌رفتم فقط درد در صورتش نبود، ناتوانی مطلق از درک بود. او نمی توانست باور کند که خواهر عزیزش، کسی که همیشه او را می بوسید و با او مهربان بود، علت نارحتی و درد بی پایانش بود. او همچنین نمی‌توانست باور کند که پدر و خاله تلوماچ به او دروغ گفته‌اند.

بیرحمانه با خودم گفتم اون منو دوست داشت تو به خوبی اونو فریب دادی و اونم خیلی خوب تو رو می­شناخت. تا همین دقایق پیش، وقتی که همه­ی اون عشقو ازش گرفتی.

این دفعه گریه نکردم، ولی آن حس یخی که درونم تازیانه می­زد بدتر شده بود. دلم می­خواست پوستم را از بدنم جدا کنم، دلم می­خواست مجسمه را خرد و خاک­شیر کنم، دلم می­خواست به دیوار مشت بزنم و از ته دلم فریاد بکشم. ولی با این کار همه چیز خراب می­شد تمام تظاهرهایی که تا به­ حال کرده بودم… پس خیلی آرام ولی عصبانی نشسته بودم، داشتم با آن همه بدبختی و خجالت و خشم خفه می­شدم تا اینکه بی­تفاوتی ­ام دوباره به وجودم برگشت.

دندان­هایم را روی هم فشردم،  به سمت کمد رفتم و بدن ­نماترین لباس را انتخاب کردم، کپه ­ای بود از ابریشم آبی تیره. من قلب خواهرم را شکسته بودم. دیگر هیچ وقت نمی­توانستم او ببینم، پس دیگر هیچ وقت هم نمی­ توانستم از او عذرخواهی کنم. نفرت خیلی وقت پیش بود که در درونم کپک زده بود، همچنین هیچ وقت نتوانسته بودم تلاش کنم که واقعا و طوری که شایسته­ ی او باشد دوستش داشته باشم. ولی می­ توانستم مطمئن باشم که او آزاد از لرد بزرگ، بدون هیچ ترسی از موجودات شیطانی ­اش و با پرتوی از خورشید واقعی که صورتش را گرم کند زندگی­اش را خواهد کرد.

 

زیبای ظالم - پست 30 - فصل 5
زیبای ظالم - پست 28

درباره Sarina Imani

33 دیدگاه

  1. مرسی سارینا جون عالی بود😍😘
    خسته نباشی عزیزم🌹🍀🌹

  2. سلام ممنون از ترجمه خوبتون
    دیگه از امارت ادینبورگ پست نداریم؟

  3. سلام خیلی عالی میشه که عمارت ادینبورگ هم ترجمه کنید میدونم سرتون خیلی شلوغ بازم ممنون😍😍😍😙😙😙😙😙

  4. ممنونم ساربان جان که با این همه مشغله بار هم واسمون ترجمه می کنی 🤗🙂
    نمی دونم چرا همش آسترایا رو سرور تصور می کنم🤔

  5. منظورم شرور بود‌

  6. سلام من بی صبرانه منتظر پست جدید هستم 😉😉😍😍😍

  7. و دوهفته دیگر هم گذشت,خب یدفعه بگید روندترجمه رمان متوقف شده ما همش نیاییم سربزنیم,اصلا مترجم مسئولیت پذیری نیستید

  8. سلام خسته نباشید ببخشید ولی کی میزارید پست جدید ؟؟؟؟؟؟؟

  9. سلام . خیلی داستان جالبیه . ممنون از ترجمه زیباتون . 😍😍😍

  10. ترجمه ی رمان متوقف شده؟؟خب اطلاع رسانی کنید حداقل..هر مشغله ی کاری و درسی و..هم که باشه پنج دقیقه اطلاع رسانی مشکلی ایجاد نمیکنه

  11. سلام این رمان دیگه ادامه نمیدید؟؟ واقعا فعالیت این سایت خیلی کمه وقتی یه کارو قبول میکنین در قبالش مسئولین واقعا به خواننده ها اهمیت میدین؟؟ 😑 تو دانشگاهم به آدم فرجه میدن یعنی اصلاااااا نمیتونین ترجمه کنین؟؟😕

    • چرا عزیزم پست جدید گذاشته شده.ربطی به اهمیت دادن یا ندادن نداره.ماهم مثل خیلیای دیگه ادمیم و مشغله های خودمونو داریم و متاسفانه نمیتونم تو زمان امتحاناتم برای شما رمان ترجمه کنم😊فرجه هایی که گذاشته میشه هم برای درس خوندنه نه برای ترجمه کردن

  12. ممنونم بابت ترجمه
    موفق باشی

  13. میشه بپرسم چرا انقدرررررررر طولش میدید

    • بله عزیزم😊فصل امتحانات بود و منم رشتم روانشناسی و بسیار سخته دانشگاهمم که دولتیه بخاطر همین هم باید نمراتم خوب باشه و هم باید درسامو بخونم همچنین شاغل هم هستم بخاطر همینم وقت برای ترجمه کردن نداشتم😊

  14. سلام سارینا جان..این رمان خیلی جذاب و قشنگیه و خیلی ها دنبالش میکنن و خب از مترجم هم انتظار داریم که به پیگیری خواننده هاش توجه کنه.اینکه شما تقریبا یک ماهه که پست نذاشتین و اطلاع رسانی قبلی هم وجود نداشته و حتی به کامنتها هم جوابی داده نمیشه،به عنوان کسی که مسئولیت ترجمه رو بر عهده گرفته و تقریبا صد نفر منتظر ادامه ی رمان هستن به نظر من کار درستی نیست.لطفا اطلاع رسانی کنید که رمان ادامه داده میشه یا نه

    • سلام عزیزم😊
      بله من متوجهم ولی متاسفانه درسم برام در اولویته عزیزم واقعا نمیتونم تو زمان امتحاناتم به چیز دیگه ای جز درس برسم من حتی به سختی مرخصی گرفتم و خب مشکلات خودمو دارم باور کنید اگر میتونستم و در توانم بود انقدر خواننده های عزیزی مثل شما رو منتظر نمیذاشتم من بازم ازتون عذر خواهی میکنم و تمام سعیمو میکنم که ادامه ی داستانو تو روال منظمی بذارم

  15. سلام سارینای عزیز
    خیلی وقته نیستین توی سایت
    ما همچنان منتظریم بانو

  16. پس کی میزارید خیلی جای حساس تموم کردید تقریبا 2 ماه گذشت چه قدر منتظر بمانیم لطفا بزارید فقط من نیستم همه هستن خسته نباشید ☺

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme