آخرین پست

زیبای ظالم – پست 28

سلام 

من یه عذرخواهی مخصوص به همتون بدهکارم برای اینکه این چند وقته نبودم و پستا خیلی نامنظم شده بود.

راستش رو بخواید امتحانای میان ترمم همه شروع شده بودن و خب منم که ترم اولیم و به سختی درسا و حجم زیادشون اصلا عادت نداشتم و بخاطر همین اصلا وقت برای ترجمه کردن نداشتم 🙁

راستش امتحانا هنوز تموم نشده و همچنان ادامه داره 🙁 ولی من برای پست گذاشتن تمام سعیمو میکنم چون دیگه دارم کم کم به این شرایط عادت می کنم 🙂 

ممنوم از اینکه درکم میکنید دوستای عزیزم من تمام سعیمو میکنم که پستا رو منظم بزارم  🙂

****************************************************

قدش را کم کم بلند‌تر می‌کرد تا اینکه یک سرو گردن از من بلندتر شد، دقیقا مثل لرد بزرگ. سپس دستم را گرفت ولی مکث کرد، حس کردم به من خیره شده. حال از او یک نمای کامل داشتم، خطوط لب‌ها بینی و بازوانش روی دیوار کاملا مشخص بود. ناگهان فهمیدم با اینکه او یک هیولا بود، ولی چیزی بود شبیه انسان؛ صورتم گر گرفت، دست آزادم لبه‌های بالا پوشم را گرفت.

او وقتی داشتم لباس‌هایم را درمی‌آوردم همه چیز را دیده بود. نکند او حتی وقتی بالاخره زمانش برسد که لرد بزرگـ…

دستم را کمی فشار داد، انگار که داشت از من عذرخواهی می‌کرد یا قوت قلب می‌داد. ولی یک موجود شیطانی ـ یا سایه‌ی یه موجود شیطانی ـ احتمالا نباید هیچ حسی از مهربانی داشته باشد که بخواد به من ابرازش کند! سپس با خشونتی کمتر از قبل من را به جلو کشانید. در اتاق بعدی یک تالار رقص گرد و بسیار بزرگ بود. دیوارهایش با گچ‌کاری طلا تزیین و زمینش با کاشی‌های دایره‌ای به رنگ‌های طلایی و آبی کاشی شده، و گنبدش با عشق تمامی خدایان به انسان نقاشی شده بود. هوا سرد، سنگین و به شکل وحشتناکی ساکت بود. قدم‌های من صدایی بسیار آرام مثل تپ تپ داشت ولی در آن اتاق با صدای بسیار بلندی می‌پیچید.

بعد از آن تالار وارد چیزی حدود صد اتاق و راهروی دیگر شدیم. در هر اتاق هوا متفاوت بود؛ گرم یا سرد، تازه یا دم کرده، بوی رزماری، دود، درخت انار، کاغذ قدیمی، ترشی ماهی، چوب سدر. هیچ‌کدام از اتاق‌ها من را مثل اتاق اول وحشت‌زده نکرد. ولی گاهی ـ مخصوصا وقتی که نور خورشید از یک پنجره به درون می‌تابید ـ حس می‌کردم که صدای خنده‌ی شدید یک نفر را می‌شنوم.

بالاخره، در انتهای یک راهروی بلند با پارکت‌هایی از چوب گیلاس ،به اتاق من رسیدیم. حال می‌توانستم بفهمم چرا لرد بزرگ به آن می‌گفت «سوئیت عروس»: کاغذ دیواری اتاق تصویری از کبوترها و قلب‌های نقره‌ای رنگ بود و بیشتر فضای اتاق توسط یک تخت خواب سایبان دار اشغال شده بود، که برای دو نفر خب خیلی بزرگ هم بود. چهار تیرک تخت خواب شکلی دقیقا مثل چهار دختر ایستاده داشت. آرایش شده به همراه ردای توری که به بدنشان چسبیده بود با صورت‌هایی بسیار آرام. آنها دقیقا مثل کاریاتیدهایی[1] بودند که ایوان یک معبد را نگه داشته بودند. پرده‌های تخت تورهایی سفید رنگ بودند که به‌همراه روبان‌های قرمز در هم تنیده و آویزان شده بودند. یک گلدان گل رز کنار تخت ایستاده بود. گلبرگ‌های قرمز بزرگ و مرکز طلایی رنگ داشت که اتاق را با بوی خوشش معطر کرده بود.

این تخت، تختی بود که برای خوش‌گذرانی درست شده بود… درست مثل لباس من… وقتی به آن خیره شدم در یک لحظه هم احساس سرما کردم و هم به شدت داغ شده بودم.سپس متوجه پنجره‌ای بزرگ در سمت چپ تخت شدم که در دیوار فرورفته بود و نمای دهکده‌ی من را داشت. تا قبل از اینکه جلو رفتم نمی‌توانستم به خوبی منظره‌ی پشت پنجره را ببینم. دستم را به شیشه‌ی پنجره تکیه دادم، می‌توانستم همه‌ی ساختمان‌ها را ببینم، خیلی کوچک ولی واضح، مثل یک مدل که می‌توانستم به‌آن دست بزنم.

از اینکه می‌توانستم خانه‌ام را از همین‌جا ببینم احساس آرامش کردم. ولی از بیرون، قلعه‌ی لرد بزرگ یک خرابه بود. ایستادن در اینجا کنار تخت خواب عروسی‌ام با دانستن اینکه برای دنیای بیرون نامرئی هستم حس روح بودن به من داده بود.

******************************************

[1] در معمارى يونان باستان و روم؛ ستون ساختمان كه به صورت زن ردا پوشيده است.

زیبای ظالم - پست 29
زیبای ظالم - پست 27

درباره Sarina Imani

10 دیدگاه

  1. سلام
    ممنون از وقتی که میزارید عالی بود

  2. سلام سارینا بانو
    دستت درد نکنه من به این سایه یا شبح حسه خوبی دارم😳
    عزیزم امیدوارم امتحاناتتو با موفقیت پشت سر بذاری.

  3. مرسی سارینا جان💖💖💖

  4. ممنون عزیزم 💓
    همدردی من رو هم قبول کن چون من وسط امتحانای میان ترم 😣

  5. سارینا جان ،میدونم تو هم برا خودت ددس و زندگی داری ، ولی خب ،….حس خجالتم اومدم ،ولی میخوام بگم ،بگم !؟
    میگم …ممکنه ادامه اش رو هم براری ؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme