آخرین پست

زیبای ظالم – پست 27

سلام بچه ها 🙂

وقتی داشت قفل یکی از اتاق‌ها را باز می‌کرد کلید برقی زد؛ وارد پلکان سنگی مارپیچ و باریکی شدیم. هوای سرد و مرطوب تمام بدنم را به لرزه انداخت، هوا کمی شور بود؛ انگار که مدت‌ها قبل از آن به عنوان یک آکواریوم استفاده شده باشد. به بالا نگاه کردم، و بالاتر، و بالاتر، و بالاتر…

در بالای سرم، پله‌ها در تاریکی و بدون هیچ پایانی که در معرض دید باشد محو شده بودند.

زمزمه کردم: «نکنه میخواد منو تو این پله‌ها بکشه؟» سپس شید من را به سمت جلو هل داد، می‌دانستم که مجبور می‌شوم نفسم را حبس کنم پس قدم آرامی برداشتم.

تا وقتی که پاهایم عرق سوز شد و عرق از پشت گردنم سرازیر شد به بالا رفتن ادامه دادیم، از آن هوای سرد تنفر داشتم. دیگر نمی‌توانستم به صورتم که از فشار به ضربان افتاده بود و نفسم که به هن و هنی بلند تبدیل شده بود توجهی نشان دهم.شید با بی‌رحمی تمام به راه رفتن ادامه می‌داد.دقیقا وقتی که بدنم دیگر نمی‌توانست به بالا رفتن ادامه دهد، راه‌پله به راهروی باریکی که به یک اتاق مربعی شکل با دیوار سفید عریان و کفه‌ی چوبی پهنی ختم می‌شد. به سمت جلو سکندری خوردم و روی زانوهایم افتادم.

بریده بریده گفتم: «تو رو خدا» به زور می‌توانستم نفس بکشم، گلویم خشک شده بود و کلماتی که از دهانم خارج می‌شد به زحمت صدایی بیشتر از خس خس ایجاد کرده بود.

مچم را ول کرد با یک نگاهش به پشتم پرتاب شدم، برای مدت کوتاهی به سقف اتاق ماتم برده بود و به سختی برای نفس کشیدن تلاش می‌کردم. بالاخره ضربان قلبم منظم و تنفسم راحت‌تر شد، همچنین عرق صورتم را سرد و خیس کرده بود.

به محض اینکه حالم داشت بهتر می‌شد، متوجه شدم که شید کنارم زانو زده است، سایه اش به دیوار چسبیده بود.

لمس سردش از صورتم رد شد و دسته‌ای از موهایم را از چشمانم در آورد. دستم را درهوا بلند کردم و خیلی سریع توسط او بلند شدم.

غرغر کردم: «آرایشگر احتیاج ندارم.» جایی که لمسم کرده بود مورمور می‌شد و قلبم دوباره داشت به سینه‌ام می‌کوبید. لمسش به‌نظر خیلی آرام می‌آمد… ولی هنوز هم معلوم نبود او چیست، اگرچه موجود شیطانی نبود ولی یکی از خدمتگذاران لرد بزرگ بود. دقیقا مثل اربابش، مهربانی‌ آن موقع‌اش فقط برای این بود که شکنجه‌های بعدی‌اش را ظالمانه‌تر اجرا کند. مانند راهی که پدر و خاله تلوماچ شعر را به آسترایا گفتند. آن موضوع فقط من را قادر کرده بود که بتوانم بیشتر به او آسیب بزنم. روی زانوهایم افتادم: «یالا دیگه، مگه نباید منو حبس کنی؟» به شید که مقابل دیوار کز کرده بود نگاه کردم.

🙂 تا فردا 

زیبای ظالم - پست 28
زیبای ظالم - پست 26

درباره Sarina Imani

14 دیدگاه

  1. وای سارینا جونی سلام 😍😍😍
    نگرانت شده بودم دختر جون 😔😔😔 گفتم خدایی مکرده دور از جون اتفاق ناگواری افتاده نبودی 😢😢 دلم برا خودت بیشتر تنگ شده بود اخه 😧😧😧 خوشحالمممم دوبارههههه دیدمتتتت عشق جانی 😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😙😙😙😙😙😗
    ممنون واسه ترجمه عزیزم 😏😏😏😏😌😌😌😌

    • سلام عزیزممم
      شرمنده ساحل جان عزیزم کل کار ریخته بود سرم کلی امتحان دارم 🙁
      عزیزمی مرسی
      قرونت بشم مرسی گلم
      خواهش عزیزم

  2. عالی بود مرسی از ترجمه ولی خیلی کوتاه بود 😟😕

  3. 😐 in dokhtare haaaaanooozam khenge ,:D fk konam b hmin zudia bemire :/
    Mercy k post gozashti sarinai (:

  4. عالی بود خسته نباشید🌹🌹

  5. وای ممنون
    من یک هفته است که پیگیرم

  6. فکر کنم قبلا هفته ای دوتا پست میذاشتین اما الان دوهفته ای یه پست نه؟!

    • باید به خاطر مشغله هام به شما هم جواب پس بدم؟؟؟؟
      هر وقت بتونم پست میذارم قرار نیست که بخاطر سرگرمی جناب عالی از درس و دانشگام بزنم.

      • ببخشید خانمی من قصد توهین نداشتم فقط یه سوال پرسیدم چون از ترجمه ات و داستان خوشم اومده بود واسه ادامه اش بیتاب بودم همین قصدم دعوا نبود😯😐😭😭😭😭

        • ممنونم از اینکه دنبال میکنی
          ولی من خودم اگه توانشو داشته باشم باور کنید دریغ نمی کنم این چند وقته واقعا خسته میشدم و نای هیچ کاری نداشتم چه برسه به ترجمه کردن.
          و اونوقت همچین دیدگاهایی نه تنها انرژی نمیده بلکه واقعا آدمو دلسرد میکنه.
          بازم از اینکه کتابو دنبال میکنی تشکر میکنم☺

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme