آخرین پست

زیبای ظالم – پست 26

اینم از آخرین پست این هفته ؛)

در ابتدا، وقتی که شید به سرعت من را به سمت انتهای راهرو می کشانید، به سختی فقط می‌توانستم صدای کوبش قلبم به قفسه‌ی سینه‌ام را بشنوم. هر چه که جلوتر میرفتیم من از دنیای بیرون دورتر و به قلمرو لرد بزرگ نزدیک‌تر می‌شدم؛ مثل این بود که زنده زنده خاکم کنند. نمی‌توانستم جلوی نگاهم به چنگ شید روی دستم را بگیرم… شکلی مثل سایه‌ی اقبال و حسی مثل باد هوا داشت ولی جوری من را به جلو می‌کشانید انگار که وزنم از یک پر هم سنگین‌تر نباشد. دلم از  این همه بی‌نظمی وحشت آور خالق درهم پیچید.

ما رو از چشمای موجودات شیطانی نجات بده. بدون توجه به این که چه کسی هستی و چه خدایی را می‌پرستی. این دعا نخستین دعایی بود که هرکسی در ابتدای سال‌های زندگی‌اش می‌آموخت. چراکه چه دوک و چه رعیت، همه امکان مورد حمله قرار گرفتن را داشتند.

اغلب اتفاق نمی‌افتاد. حتی یک نفر از صد نفر هم کم پیش می‌آمد موجودات شیطانی را دیده باشد. ولی به اندازه کافی اتفاق افتاده بود.

کسانی که به اتاق کار پدر آورده می‌شدند را به‌خاطر دارم؛ دختری که با بدن استخوانی‌اش در سکوت چمباتمه‌ زده بود، مردی که هرگز دست از نوشتن برنمی‌داشت، فقط سکوت می‌کرد چراکه صدایش را با فریادی که چند وقت پیش کشیده بود از دست داده بود. گاهی اوقات پدر می‌توانست حال آنها را ذره‌ای بهتر کند؛ پدر فقط می‌توانست به‌ خانواده‌ی آنها بگوید که تریاک را به عنوان دارو به عزیزانشان بدهند. هیچ‌کدامشان هرگز نمی‌توانستند دوباره عقلشان را به‌دست بیاورند. و خب آنها خیلی خوش‌شانس بودند ـ یا شاید بهتر بود بهشون بگن بدشانس، نه خوش‌شانس ـ چراکه از دیدار با موجودات شیطانی جان سالم به در برده بودند.

خیلی‌ها زنده نمی‌ماندند.

و الان  دست خود من در دستان یک موجود شیطانی است. ولی با هر قدمی که برمی‌دارم، قلبم به تپیدن ادامه می‌دهد. عقلم هنوز هم سر جایش بود. دلم نمی‌خواست چشمانم را از حدقه دربیاورم یا ناخن‌هایم را از انگشتانم بیرون بکشم. فریاد درونم را می‌توانستم به خوبی مهار کنم. می‌توانستم فکر کنم، اون گفت که می‌خواد من تا زمان شام زنده باشم و کلمات برام کاملا معنا دار بودند.

نیمرخ شید را پایین دیوار دیدم، از کنار هر دری که رد می‌شدیم موجی بر او می‌افتاد. دقیقا مثل سایه‌ی مردی بود که دو قدم از من جلوتر راه می‌رود و من را به جلو می‌کشاند. ولی هیچ دستی وجود نداشت که مچ من را گرفته باشد، فقط باریکه‌ای از سایه‌ بود؛ و همینطور هیچ کس جلوی من حرکت نمی‌کرد.

به غیر از این سایه‌ی راهنما.

هیچ‌کس نمی‌دانست که شیاطین لرد بزرگ چه شکلی هستند، چراکه هیچ کس پس از برخورد با آنها به اندازه کافی سالم نبود که بگوید چه شکلی هستند. ولی شید مثل چیزی نبود که بتواند مردم را فقط با یک نگاه دیوانه کند. کم کم آرام گرفتم.

توجهم را به راهرو جلب کردم. اول از همه هوا: بادهای تابستانی گرم، آرام و سنگینی می‌آمد ـ البته از گرمای آتش نبود ـ گرچه نمی‌توانستم هیچ پنجره‌‌ای را در اطراف ببینم. و این به اندازه‌ی کافی عجیب بود. بعد نوبت درها بود، که سرتاسر راهرو را پوشانده بودند، در نگاه اول خیلی معمولی به نظر می‌آمدند ولی وقتی نطدیک‌شان می‌شدیم کمی بلندتر و باریک‌تری به‌نظر می‌رسیدند. به‌خاطر زاویه دیدمه یا واقعا سنگ سردر شیب داره؟

چند وقت بود که داشتیم راه می‌رفتیم؟ می‌توانستم ته راهرو را ببینم ولی به‌نظر نمی‌رسید که حتی ذره به آن نزدیک شده باشیم.

صدای خفیفی از دور می‌آمد، صدای خنده بود؟

ناگهان سایه‌ی راهنما کمتر از سکوت و هوای گرم راهرو وحشتناک به نظر رسید.

ناگهان گفتم: «ببینم، تو یه شیطان واقعی‌ای یا فقط یه مخلوق که لرد بزرگ به وجودش آورده؟» به محض اینکه جمله‌ام تمام شد حس کردم که یک احمق به تمام عیار هستم: آخه چه انتظاری از یه سایه داری؟ انتظار داری که الان باهات حرف بزنه؟

_ یا اینکه بخشی از اونی؟ همه‌ی لردای شیطانی وقتی از زادگاه‌شون تارتاروس میان‌ سایه‌های راهنما دارن؟

به راه رفتن ادامه دادم، خیلی احمقانه تصمیم گرفتم طوری وانمود کنم که انگار سوال اولم خیلی پر محتوا بوده: «فکر می‌کنم با عقل جور درمیاد، چیزایی که از تاریکی به‌وجود میا….»

شید طوری ناگهانی ایستاد که سکندری خوردم.

*****************************

یکی نیست بهش بگه حرف نزنی نمیگن لالی :)))))

ولی خدایی اگه من جاش بودم سکته رو زده بودم.

تا هفته ی دیگه خداحافظ 🙂

زیبای ظالم - پست 27
زیبای ظالم - پست 25

درباره Sarina Imani

20 دیدگاه

  1. :)))))))))) دختره خنگ …
    مرسی سارینا جون 🙂

  2. ممنون عزیزم 🌼🌼🌼
    بریم جمعی بهش مشاوره بدیم تنهایی سرشو به باد میده😕

  3. مرسی وخسته نباشید🌹🌹

  4. اوووووووه الان شید برمیگرده جوابشو میده😕از ترس سکته نکنه خیلیه خخخخخ 😂😂😂
    مرسی و خسته نباشید 😘💖💕💕💖

  5. اگه من جای نیکس بودم تا حالا هفت کفن پوسونده بودم😱😱😱😱😱😱
    ممنون و خسته نباشید🐤🐤🍬🍬

  6. پست جدید ؟
    خیلی خوب بود ممنون

  7. پست جدید؟شنبس!

  8. من مردم کی پست بعدی رو میذّارید😣😣😣😣

  9. کو پس؟!😯😯😯

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme