آخرین پست

زیبای ظالم – پست 25

سلام بچه ها، اینم از پست اول این هفته  ؛)

چاقو را از غلافش بیرون کشید. ابتدا آن را چرخاند، سپس به سمت دیوار پرتابش کرد. چاقو تقریبا دوازده فوت بالاتر تا دسته به درون دیوار فرو رفته بود.

به من نگاه کرد.

الان دقیقا وقتیه که باید برای بخشش بهش التماس کنم.

ـ ولی فقط یه چاقو؟ یه جنگنده‌ی باهوش باید دوتا داشته باشه، یا نکنه یکیشو جا انداختم؟

به جلوتر خم شد:« بانوی من می‌ذاره چک کنم؟»

مشتم را به سمت صورتش پرتاب کردم.

مشتم به اندازه‌ای قوی بود که او را کمی به سمت عقب پرت کرد. نفسم را حبس کردم، باید به‌جای این مشت معذرت‌خواهی می‌کردم.

روی پاهایم ایستادم، قلبم به تندی می‌زد، می‌دانستم که درها هنوز هم قفل بودند، چاغو خیلی دور از دسترس بود و من احتمالا همین الان به سرنوشت و صد البته ماموریتم گند زدم.

به محض اینکه از جایش بلند شد، روی زانوهایم افتادم. فقط یک کار بود که می‌توانستم انجام دهم. شروع به درآوردن قسمت بالایی لباس کردم و بعد به سادگی از تنم درآوردمش.

خیره به کاشی‌ها گفتم: «متاسفم، من فقط…، پدرم مجبورم کرد که با خودم یه چاقو بیارم… و… و…» به لکنت افتاده بودم، درواقع از نیمه برهنه بودنم در جلوی او آگاه بودم:« من همسرتم! برای لمس شدن توسط تو به‌دنیا اومدم! به عشقت تشنه‌ام!!!!» اصلا نمی‌دانستم این کلمات وحشتناک از کجا می‌آیند، ولی نمی‌توانستم متوقفشان کنم:« هرکاری می‌کنم، هرکا…»

داشت می‌خندید.

گفت: «هیچ کاریو نصفه نمی‌کنی نه؟»

_ تو کشتن تو حتی هنوز نصف راهم نیومدم، اگه چاقو رو بدی اونوقت میشه نصف راه.

دستانم را دراز کردم و یکدفعه به‌یاد آوردم که هنوز نیمه برهنه هستم، ولی نمی‌بایست جلویش از خودم خجالت نشان دهم.

«وسوسه کنندس، ولی نه. اگه تو اونکارو بکنی اونوقت من مجبور می‌شم بکشمت، و من همسری می‌خوام که حداقل تا بعد از وقت شام هنوز زنده باشه.»

به سرعت قسمت بالایی لباسم را روی دوشم انداخت، خب، حداقل نیمه پوشیده شده بودم، سپس بازویم را گرفتم و روی پاهایم بلندم کرد : «وقتشه اتاقتو نشونت بدم.»

دست دیگرش را بالا برد. ژستش مثل کسی بود که چیزی را احضار کرده باشد ولی هیچ‌کسی آنجا نبود که آن را ببیند.

یک چیزی درست نیست؛ از اتاق بغلی صدای ضعیفی از وزوز بالی را شنیدم، نکند شیطان‌هایش را احضار کرده؟ نکند الان همین‌جا باشند؟ نگاه دقیقی به دورتادور اتاق انداختم…

نگاهم به سایه‌اش افتاد، سایه‌ای بلند که روی دیوار ایجاد شده ‌بود وعلارغم روشنی اتاق، به ‌نظر می‌رسید سایه‌ توسط یک لامپ هرمسی ایجاد شده.

او دستش را بلند کرده بود، ولی دست سایه‌ بلند نشده بود.

شیاطین از سایه‌ان.

گلویم از ترس به‌هم آمد؛ ارتفاع سایه‌ بلند شد و خودش را از او کند  ـ اگه این کلمه کلمه‌ی مناسبی برای چیزی باشه که به سرعت روی دیوار کشیده ‌می‌شه ـ سپس انگشتان بلندش دور مچ دستم حلقه شد. جای لمس انگشتانش مثل نسیمی از هوای خنک بود، سعی کردم خودم را آزاد کنم، ولی آن چیز مثل آهن دستم را در جای خودش نگه داشته بود.

به هیچ سایه‌ای برای مدت طولانی خیره نشو وگرنه یه موجود شیطانی ممکنه بهت نگاه کنه.

گفت: « شید(‌shade)[1] تورو به اتاقت می‌بره.» سرش را درون کت سیاهش کرد، کلید نقره‌ای رنگی‌ را بیرون کشید و آنرا به‌سمت سایه ـ شید ـ تکان داد: «ببرش به اتاق عروس.» شید  به سرعت آن را در هوا گرفت. همزمان که سایه دری با نقش رز و درخت انار را باز می‌کرد لرد بزرگ گفت: «برای شام بیارش پیشم.» در تاب خورد و راهروی درازی با نقش چوب که سرتاسرش پر از در بود نمایان شد، سایه من را به داخل راهرو کشانید.

از پشت سرمان بلند گف:« حواست باشه یه لباس جدید بپوشه.»

در پشت سرمان با صدای بلندی بسته شد.

*********************************

[1] اسم سایه‌هه شیده ولی خود شید هم معنی سایه می‌ده.

تا فردا خدافظ ؛)

زیبای ظالم - پست 26
زیبای ظالم - پست 24

درباره Sarina Imani

17 دیدگاه

  1. واقعا داره داستانش هیجان انگیز میشه از ترجمه زیبا وروانتون متشکرم

  2. واو خیلی باحال شده داستان

  3. خسته نباشید… عالی بود😍

  4. سلام داستان خیلی جنجالی شده …
    عزیزم اگه ممکنه بیشتر پست بزار
    مرسی

    • سلام
      عزیزم بازم میگم: بیشتر از این نمیتونم پست بزارم چون وقتشو ندارم.ولی سعی میکنم طول پستا بیشتر از قبل باشه☺

  5. مرسی سارینا😻💐
    مثل همیشه عالی😍💖😘

  6. ممنون سارینا جان
    بی صبرانه منتظرم ببینم چطور قراره دخترمون عاشق این مارمولک بشه!؟

  7. وای عالی بود مرسی از شما:))

  8. 0_0 ی حسی بهم میگه ک دختره در عین گند زدن( مثل دیو و دلبر) .. طرفو عاشق میکنه
    مرسی بابته پست طولانیت 🙂

  9. دوست عزیز میشه بگید ادامه ترجمه کی قرار میدید؟؟ممنون

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme