آخرین پست

زیبای ظالم – پست 24

اینم از پست امروز که مطمئننا ازش لذت خواهید برد ؛)

 

یک نفر روی شانه‌هایم پتو انداخت. اولین چیزی بود که بعد از بیدار شدنم به یاد آوردم. پتویی گرم و سنگین.چیزی گردنم را قلقلک داد که ناگهان پریدم.

پتو هم ناگهان پرید.

چشمانم باز شدند. در یک لحظه فهمیدم چیزی که باعث قلقلک گردنم شد دسته‌ای موی مشکی، پتویی که دورم بود بدنی گرم و لرد بزرگ مثل گربه‌ای تنبل دور من پیچیده بود.

سرش را روی شانه‌ام گذاشته بود.

صورتش را بالا آورد و لبخندی زد. داستان‌هایی که او را “زیبای ظالم” خطاب می‌کردند همگی درست بودند، چراکه او یکی از زیباترین چهره‌هایی بود که تا به‌ آن‌موقع دیده بودم: بینی کشیده و نوک تیز، گونه‌های برجسته، موهایی به‌هم ریخته و به سیاهی شب که دور صورتش را قاب گرفته‌بود، و تکبر و خودبزرگ بینی پسر نوجوانی که تا به حال با او مخالفتی نشده‌ است در چهره‌اش موج می‌زد. کت بلند و تیره‌ای با سر آستین‌های چین‌دار سفید پوشیده و کراوات ساده‌ی سفیدی از گردنش آویزان بود. اگر انسان بود، به‌عنوان یک جنتلمن با او رفتار می‌کردم.

ولی عنبیه‌ی چشمانش سرخ و مردمک چشمانش مانند چشمان گربه به‌صورت خطی عمودی بود.

قلبم در تلاش پیدا کردن راهی به بیرون از قفسه ی سینه‌ام بود، تمام طول زندگی‌ام برای آن لحظه آماده می‌شدم، ولی الان نمی‌توانستم چیزی بگویم یا حتی تکانی بخورم.

گفت: «ظهر بخیر،» صدایش در عین ملایمت محکم و باصلابت بود.

دستانم را به زمین فشرده و بلند شدم. او هم بلند شد، با کمی دلربایی.

بالاخره صدایی از گلویم خارج شد: «چی شـ…»

او گفت: « خوابیده بودی، انقدر از انتظار کشیدن خسته شده بودم که منم خوابم برد.» سرش را کج کرد و گفت: «متکای خوبی بودی ولی ترجیح می‌دم بیدار باشی، اسمت چیه همسر عزیزم؟»

همسر. همسر او. می‌توانستم چاقو را روی ران پایم حس کنم، ولی انگار که هزاران مایل از من دورتر بود. حتی اگر در دستانم بود هم چیزی تغییر نمی‌کرد چراکه خیلی راحت مجبور می‌شدم به او تحویلش دهم.

گفتم: «نیکس تریسکلیون، دختر لئونیداس تریسکلیون.»

به سمتم خم شد: «همم، خوشگلتره رو دیدم، ولی فکر می‌کنم تو هم خوب باشی.»

گفتم:« پس سرورم شما کارشناس زیبایی هستید؟!» قبل از اینکه بفهمم دارم چه می‌گویم کلمات از دهانم خارج شدند، که کاملا کار غلطی بود چرا که قرار بود او را خوشحال کنم، محسورش کنم.

خاله تلوماچ گفته بود اگه فکر کنه بی‌‌نوایی خوشش میاد.

به جلوتر خم شد: «سرورت قبل از تو هشت تا همسر دیگه داشته،» می‌توانستم نگاه خیره‌اش که از پایین تا بالایم را برانداز می‌کرد حس کنم «ولی هیچکدومشون…» دست‌هایش ناگهان دامنم را بالا زد:«خیلی…» دندان‌هایم را روی هم فشردم، آماده برای تحمل.«مجهز نیومدن.»

****************************

بالاخره آقا تشریف آوردن 

شاید باورتون نشه ولی وقتی داشتم این پستو ترجمه می کردم انقدر ذوق داشتم که صبا یجوری بهم نگاه میکرد انگار داره به بیمار روانی نگاه می کنه…

تا چهارشنبه دیگه خدافظظظ ؛)

 

زیبای ظالم - پست 25
زیبای ظالم - پست 23 - فصل 4

درباره Sarina Imani

33 دیدگاه

  1. چ عجب این عاقا رخ نمود✌😱😲
    این جور ک نیکس داشت تعریف میکرد..گفتم الان میگه چشاش شهلاییِ😁😂😂
    ممنون بابت پست🌹🌹🌹🌹

  2. وایی بالاخره اومد هوراااا 😃
    عالی بود مرسی ولی تا چهارشنبه که من دق میکنم 😟

  3. سارینا جونی سلاااام 🙂
    خسته نباشیددددد
    بالاخره عروس رخ نشون داد 😂😂
    هشت تا زننننننن 😱😱😱😱 رودل نکرده این حاج آقامون ؟!😒😒😒
    به صبا جون بوگو قربونت برم تو که عشق پاتری تو که عمق هیجان رو درک مینمویی چرا اونجوری مینگری ؟!😂😂😂

    • سلام عزیزم😊
      ممنوووون😚😍
      همون 😒من فکر میکردم تا به حال ازدواج نکرده نگو هشت بار ازدواج کرده😞
      همونو بگو😂😂 جدا حس روانی بودن بهم دست داد😂 خب آخه خیلی منتظرش بودیم😂

  4. سلام عزیزم خسته نباشی
    وای بالاخره آقا پیداش شد …..سارینا جان قول بده پست بعدی تپل باشه…

  5. صلوااااات…اقا تشریف اوردن بلخره..یوهاهاها عالی بووود..بسیار هیجان زده شدم..معلومه؟؟ 🙂 خسته نباشییی

  6. هشت تا همسرررررر!!!! چه خوش اشتها
    مرسی عزیزم برای ترجمه زیبات

  7. ساحل جون😍
    آخه هشت تاااا😂
    وای خیلی هیجان زده شده بودم مخصوصا اولاش😜

  8. خیلی عالی بود! چه لرد باحالی! دستت درد نکنه
    پس نیکس نهمین زنش میشه؟ واه واه

  9. واااای لرد اومد😱😂💙
    مرسی سارینا جونم😍😍😍😍💖💙💐

  10. آخیش بلاخره اومد این لرد بزرگ
    خسته شدم از دست این خاله هی تبعیض قاءل میشدن بین نیکس و اون یکی خواهرش
    اخی لرد =پتو چه باحال
    حقم داری منم از اول با یه لبخند گنده داشتم میخوندم، 🙂
    تا 4شنبه خدا پشت و پناهت

  11. والا همینوووو بگو سارینا جون 😍😍
    رو دل نکرده عجیب غریبه :/ عجب معده اش گنجایشیییی داره 😐
    ما میریم عروسی معدمون بیشتر از دو تا غذا قبول نمیکنه 😂😂😂😂 8 تاااااااااااا
    وای من اخرش خیلی هیجان زده بودمممم 😂😂 گفتم الان میگه من منتظرت بودم تو هن خوجملی بیا بخلم
    زرشکککککک 😱😱 کاملا مرده گند زد به افکارم 😭😭😭

  12. 😐 من ازش خوشم نیومد …. متکبره 😐 امیدوارم طوری عاشق شه که تکبر و 8تا زن قبلیشو از یاد ببره
    مرسی ک ترجمه میکنی #_#

  13. واااااااای تا حالا تو عمرم این قدر هیجان زده نشده بودم!!

  14. سلام سارینا جان
    تشکر فراوون بابت زحماتت
    بچه پر رو بالششششش!؟8تا زن!؟مگه عمر نوح داره!؟دلم می خواس بزنم نصفش کنم😡😡😡😡 نیومد نیومد وقتیم اومد کل خیالات ما رو نابود کرد رفت هیییی چقدر انتظار کشیدیم😧 دعا میکنم تبدیل بشه به مردی زن زلیل دلم خنک شه😆😆😆😆😇😇😇
    خداییش چشاشو تصور کردم ترسناکه منو یاد مار انداخت

    • سلام عزیزم
      خواهش عزیزدلم😚😘
      والله داره که 😅معلوم نیست چند سالشه که وقت کرده هشت تا زن داشته باشه😂
      ولی من دوسش دارم😍
      خخخخخ آره😉😅

  15. 🙁 یعنی ما تا 4شنیه منتظر بمونیم؟ هوووم

    • عزیزم اینو من بارها گفتم که به جز آخر هفته ها نمیتونم روز دیگه ای پست بزارم😊
      اگه واقعا برام مقدور بود حتما بیشتر پست میذاشتم ولی جدا نمیشه
      ولی تمام سعیمو میکنم که پستای طولانی تری بزارم😉

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme