آخرین پست

زیبای ظالم – پست 23 – فصل 4

دوستان عزیزم واقعا بخاطر تاخیر ازتون عذر خواهی میکنم دیروز سردر خیلی بدی داشتم و اصلا نتونستم ترجمه کنم 🙁

بخاطر همین اولین پست این هفته امروزه و دومیش رو فردا براتون میزارم 🙂 بازم معذرت ؛)

فصل 4

هیچ جوابی نیامد.

تمام بدنم از ترس می‌لرزید، چون مطمئنا در چند لحظه‌ی دیگر یا درها باز می‌شدند، یا سقف پایین می‌ریخت و یا او درست پشت سرم ظاهر می‌شد…

به سرعت چرخیدم، ولی هنوز هم تنها بودم. هیچ صدایی به جز نفس نفس زدن‌های گوش‌خراشی که برای تقلا در بالاتنه‌ی تنگ لباس از گلویم خارج می‌شد نبود. به زمین نگاه کردم و دوباره با دیدن انعکاس بالاتنه ام روی کاشی ها که به طرز خودنمایانه‌ای بالا آمده بودند نفس بریده‌ای از روی شرمندگی کشیدم، حس کردم که انگار صفحه‌ای برای سرگرمی‌های شوهرم هستم.

ترسم شروع به کم شدن کرد، احساس آشنا و سوزان دلخوری. حتی رزهایی در قسمت پایینی بالاتنه‌ی لباس کار شده بود، چون که خراج لرد بزرگ می‌بایست خیلی خوب کادو پیچ‌ می‌شد، نه؟ دقیقا مثل یک کادوی تولد، و او مثل یک بچه‌ی لوس در روز تولدش، هیچ اهمیتی نمی‌داد که بقیه را منتظر بگذارد.

با نگاهی دیگر به اطراف، روی زمین نشسته و به دیوار تکیه دادم. احتمالا همسرم در حال بستن قرار دادهای نفرین شده‌اش با احمق‌های دیگری بود ـ یکیش پدر خودم ـ که فکر می‌کردند توانایی پرداخت بهای او را دارند. نکته‌ی خوبش این است که تا دیدن او کمی دیگر زمان باقی مانده.

شوهر. دستهایم را به‌هم فشردم، وقتی حرف‌هایی که خاله تلوماچ شب پیش گفته بود را به‌یاد آوردم ترس دوباره به وجودم برگشت. می‌دانستم که لردبزرگ با موجودات شیطانی دیگر کاملا فرق دارد و کسی با نگاه کردن به او دیوانه نمی‌شود. ولی بعضی‌ها می‌گفتند که او دهان مار، چشمان بز و دندان‌های یک خرس را دارد، پس شجاع‌ترین افراد هم نمی‌توانستند شرایط قراردادهای او را رد کنند. بعضی‌ها می‌گفتند که او به‌ طرز ظالمانه‌ای زیباست، بنابراین حتی باهوش‌ترین افراد هم اغوای او می‌شدند. حتی نمی‌توانستم تصور کنم که به‌او اجازه دهم به من دست بزند.

(پدر هیچ وقت نگفته ‌بود قرارداد بستن با لرد بزرگ چه‌جوریه. یبار به خودم جرئت دادم ازش بپرسم قیافش چه شکلیه، ولی پدر طوری بهم نگاه کرد انگار که داره به یه حشره‌ی خیلی دلربا نگاه می‌کنه و بعدشم گفت که دونستنش هیچ فرقی به حال من نمی‌کنه.)

با مشت به اطراف دیوار کوبیدم. درد داشت، ولی کمک می‌کرد که کمی احساس بهتری داشته باشم. کاش می‌توانستم شوهرم را بزنم، زمانی که وقتش رسید.

ای کاش شعر درست بود.

باورش نداشتم، نداشتم، ولی با این حال به آرامی چاقو را از غلافش بیرون کشیدم و تکانش دادم. البته پدر هیچ وقت به من یاد نداده بود که چطور از یک چاقو استفاده کنم؛ او هرگز نمی‌خواست چیزی به من یاد دهد که برای نقشه‌اش فایده‌ای نداشته باشد. ولی آن موقع‌ها آسترایا چاقوهای آشپزخانه را می‌‌دزدید و با من درباه‌ی تمرین کردن با آن‌ها حرف می‌زد… که آن تمرین کردن در بیشتر حالات به معنی پرتاب کردن چاقوها در آسمان و صدا درآوردن بود. کاملا بی‌فایده.

می‌دانستم که پدر درست می‌گفت، باید از شر چاقو خلاص شوم، ولی حالا که در این اتاق حبس شده‌ام، جایی نبود که بتوانم پنهانش کنم. گرچه این هم درست بود که این چاقو آخرین هدیه‌ی خواهرم به من بود. حتی اگر نمی‌توانستم عاشق او باشم حداقل می‌توانستم هدیه‌ی او را با خودم به صحنه‌ی نبرد ببرم.( اون همیشه عاشق داستان‌هایی بود که قهرمانهاش این کار رو می‌کردن.)

چاقو را به داخل غلافش سر دادم و دامنم را مرتب کردم. سپس متوجه شدم که چقدر خسته‌ام. برای مدت کوتاهی سعی کردم بیدار بمانم، ولی هوای داخل اتاق گرم و سنگین شد. هنوز هم همه جا ساکت بود، هیچ اثری از هیچ هیولایی نبود. پس به خواب رفتم.

 

زیبای ظالم - پست 24
زیبای ظالم - پست 22

درباره Sarina Imani

10 دیدگاه

  1. سلام سارینا جان خسته نباشی ممنون لذت بردم💗💗
    بازم لرد بزرگ رو نمایی نشد دماغم سوخت قسمت بعد حتما میاد😆😆😆😆

  2. الهی سنگ قبر لردو بشورم..کجاس پس؟حتما وقتی بیاد ی هیولای زشت یا ی پسره مغروره ک زورمونو درمیاره :/

  3. عالی💖🌷😍
    مرسی سارینا جون😍😇🌸💐
    خسته نباشی🌹😊😘

  4. ممنون از ترجمه عالیت
    خسته نباشی 🙂

  5. 😐 hala bayad hatman mikhabid?
    …fk konm lordi vujud nadare… ina hamash shukhiye

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme